Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part3
0
0
0
---
اما... اشتباهی وارد یه دستشویی دیگه شد، دستشویی مردانه (امیدوارم بدونید دستشویی مردانه چطوریه) مانلی با خجالت سریع چشمش رو پوشوند و عذرخواهی کرد... و رفت.
وقتی به دستشویی زنانه رسید به سینک تکیه داد و قلبش رو چنگ زد

مانلی: لعنتی، این چی بود من دیدم😍💔

مانلی خنده ارونی لز حماقت خودش سر داد و سرش رو اروم تکون داد. به لباسش نگاه کرد، پودر قهوه چون دویده بود بیشترش رفته بپد و فقط چندتا لکه قهوه ای که زیاد هم تابلو نبود مونده بود، مانلی نفس عمیقی کشید و با ی پارچه نم دار اون لک رو از بین برد
٠
٠
٠
---
روز مانلی توی کافه گذشت و شب هم شیفت سوپر مارکتش رفت.. وقتی نشسته بود صدای چندتا موتور که دم در پارک کردن رو شنید زیاد بودن ،حدودا ۱۰ تا. اولی یه پسر وارد شد، کامل چرم مشکی پوشیده بود، بجز بوت هاش. و بعد رفیق هاش پشتش وارد شدن، تهیونگ، نامجون، جین، جیمین، جبهوپ، یونگی، ایدن، آکو و جک. اون پسر که اول وارد شد برای مانلی چهره اشنایی داشت... اون همون پسر اقای جئون بود که زیاد اشناییتی باهاش نداشت. پسر ها رفتن، سیگار برداشتن و چندتا انرژی زا. حرف میزدن و میخندیدن. مانلی لبخند زد و یک تعارف کرد، همین که همیشه میشنویم

مانلی: قابل شما رو نداره

کارت رو از پسر گرفت. برای همه رو از همون کارت خساب کرد، پسر رمز کارت رو گفت بعد از خرید کردن همه رفتن و دوباره سوار موتور شدن، دور شدن.
مانلی دوباره روی صندلی نشست و یه ابنبات چوبی توی دهنش گذاشت... داشت به پسر فکر میکرد، چهره بی تقص پسر، رفتار جسورانه پسر که از نگاهش معلوم بود، و صدای و عطر پسر که اون رو دیوونه میکرد... ناگهان صدای زنگ گوشی مانلی بلند شد و اون زو از افکارش بیرون اورد
یاعت بود، الان وقت تعطیلی مغازه بود ساعت حدود ۱۲شب بود، خیابون ها خلوت بود... ولی خوبیش این بود که خونه مانلی تزدیک بود. حدودا چهار یا پنج قدم جلوتر. مانلی وسایلش زو جمغ کرد، نغازه رو بست، در رو قفل کرد برق رو خاموش کرد و رفت. بعد دقایقی کم رسید به اپارتمانش
٠
٠
٠
---
وقتی وارد اپارتمانش شد خسته و کوفته روی مبل ولو شد. چند دقیقه ای چشمش رو بست، ولی بعدش بلند شد. رفت نودل فوری درست کرد و خورد. بعدش رفت دوش گرفت و خستگی روز رو از بدنش بیرون کرد. اومد بیرون، لباس های جدید و سبک پوشید و بذ هیال راحت رفت روی تخت و خوابید، وقتی دراز کشید احساس کرد تازه کمرش اروم شد، انگار صد کیلو بار از دوشش خالی شد. کم کم با همین خیال ها خوابید...
٠
٠
٠
---
یک ماهی میگذره، یه روز صبح مانلی با صدای الارم گوشی بیدار شد... به تقویم نگاه کرد... واییی، روز اول دانشگاهش بود. سریع بلند شد، به موهاش نگاه کرد که کثیف نباشه. یه ارایش خیلی کوچیک کرد، در حد یه رژگونه و تینت و کانسیلر و ریمل (کاری که خودم میکنم😍💔)
لباس پوشید، یه شلوار بوتکات ابی روشن، کفش کتونی سفید و یه شومیز ابی روشن که با بوت کاتش ست بود. کیفش رو اماده کرد، گذاشت موهاش باز بمونه. عطر زد و از خونه زد بیرون... سمت ایستگاه اتوبوس رفت، بعد ار کند دقیقه اتوبوس دانشجویی اومد. مانلی سریع واردش شد و یه گوشه مستقر شد. بعد از چند دقیقه ای رسید دانشگاه. وقتی وارد دانشگاه شد پر از دانشجو های سال اولی و سال دومی و همچنین سال اخری بود. پسر ها حرف میزدن، دختر ها سال اپل در تلاش برای دوست پیدا کردن بودن. زنگ شروع کلاس زده شد، مانلی طبق برنامه سمت کلاس اولش رفت، شیمی. وارد کلاس شد، صندلی کنار پنجره رو انتخواب کرد و نشست. بعد از لحضه ای ملاس پر شد از دانش اموزای ذیگه. یه دختر اومد و کنار مانلی نشست، دختر موهای کوتاهی داشت، چهره اش زیبا بود، دستش تتو بود و یه شلوار مشکی و پیراهن دکمه دار سفید پوشیده بود که دو دکمه بالا باز بود و استیپ هاش بالا زده بود، دختر جذاب و در این حال خشنی بنظر میرسی. قدش هم از مانلی بلند تر بود

مانلی: سلام، من مانلی ام. اسم تو چیه؟!

دختر: من هانا ام. خوشبختم مانلی

مانلی دست دراز کرد، هانا هم دست مانلی رو گرفت و سلام کرد. مانلی لبخند زد

هانا: از شیمی متنفرم، تو چی؟!

مانلی: ولی من کاملا عکس اینم (منطورم همون برعکسه)

هانا: واقعا؟!

مانلی: اره، من عاشق علومم

هانا: چه خوب، منم عاشق ریاضی ام

مانلی: من از ریاضی نفرت شدیدی دارم💔

مینا: منم همینطو!

یهو یه صدای پر انرژی از پشت سر مانلی و هانا اومد، اون مینا بود، دختری برونگران، قد کوتاه، بامزه و خیلی پر هیجلن و پر سر و صدا

مانلی: سلام. اسمت چیه

مینا لبخند بزرگی به پهنای صورت زد، دستش رو دور شونه مانلی و هانا گذاشت

مینا: من مینا ام. از اشنایی باهاتون خوشبختم

ناگهان...
٠
٠
٠
///
۶۰ لایک
۶۰ کامنت
دیدگاه ها (۸۸)

Gan

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۵مانلی رفت اما نگاه های خیره...

۾حـڣلهمه اینجا زر بزنید🤡 منم باهاتون زر میزنم⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀ ⠀⠀⣀⣀⣀⣀⡀...

Gun

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina#jeon_victor#part6وقتی در باز شد ناگهان یه پیتز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط