خب قسمت اول

خب قسمت اول :
.
قسمت اول
.
"ترسا زود باش الان دیر میشه..."
شلوار جین تنگم رو از تو کمد در آوردم و پوشیدم... امروز روز بزرگیه... مامان اومد سمت من و گفت:
"دنبال چی میگردی..."
داشتم زیپ پوتینامو میبستم:
"موبایلم..."
مامانم آهی کشید:
"آه ترسا من مطمئنم آخرش به تو هیچ کاری نمیدن..."
"واقعا نظر لطفه شماس..."
همیشه میزنه تو ذوق آدم... همیشه میگه شلختم و از اینجور حرفا...
رفتم سمت کمد لباسام و کیف دستی کوچیک مورد علاقم رو برداشتم... داد زدم:
"جک!!!!!!!!!!!!!! جک!!!!!!!!!!!!!!"
صدای قدمای برادر کوچیکترمو شنیدم... موهای فندقی بلندشو از رو صورتش برداشت:
"چیه؟؟؟"
چشمام گرد شد و داد زدم:
"اون موبایل منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!"
وقتی داد زدم جک یه قدم عقب رفت... قدمامو سریع کردمو رفتم سمتش...
"جک اون موبایلو بده به من..."
"نه..."
"پسره ی لجباز اون موبایلو بده..."
"گفتم نه..."
دوباره داره میره رو اعصاب من... دیویدم سمتش و موبایلو ازش گرفتم... داد زد:
"هی..."
و بدون اینکه بهش توجه کنم رفتم بیرون...
از خونه زدم بیرون... کت چرمی رو پوشیدم و پیاده رفتم سمت شرکتی که نیکی (یکی از دوستام) آدرسشو بهم داده بود. خود نیکی هم اونجا کار میکرد و شرکتشون به کارمند جدیدی نیاز داشتن خب کی بهتر از من؟؟؟؟
نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی فقط یکم شلخته هستم همین...
همیشه اینو با خودم تکرار میکردم نفس عمیق... اعتماد به نفس و بعد حرکت کن...
جلوی شرکت وایسادم...
اوه... خدای... من...
اینجا دیگه کجاس؟؟؟؟ واقعا شرکت بزرگی بود. منظورم از بزرگ خیلی خیلی خیلی بزگ بود.
یکم جلوش وایسادم... حس کردم پاهام داره میلرزه...
نه نه نه... نفس عمیق اعتماد به نفس و بعد حرکت...
رفتم سمت شرکت... همه چیز خیلی عالی بود و با سلیقه دکور شده بود.
رفتم سمت میز منشی:
"میتونم کمکتون کنم."
.
.
.
اگه دوست داشتین بگین ادامشم بذارم
دیدگاه ها (۱۱)

قسمت دوم:رفتم سمت میز منشی:"میتونم کمکتون کنم.""خفه شو نیکی ...

ینی سواد ملت تو حلقم :|برج میلاد صورتی :|

سلااام خوبین ؟دوست دارین براتون داستان بذارم ؟اگه دوس دارین ...

سلام ؛ میشه بیای پروفایلم یه سری بزنی ؟البته اگه دوست داریا!...

ویو جونگ کوک: وقتی رفت گرفتم خوابیدم ویو میا: از خواب بیدار ...

دختری که آرزو داشت

پارت سیو هفتماونیکس**لنا لوکیشن دادو منم زود حرکت کردم ماری*...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط