خلوت شب یاد تو در یاد من سامان گرفت

خلوت شب یاد تو در یاد من سامان گرفت
خاطراتت گفت و گفت تا چشم من باران گرفت
اتشی بر قلبم افکند و به یادت لحظه ای
بین من با قلب من گویی که یک طوفان گرفت
عشقمان خواهی نخواهی ماندنی بر قلبمان
دست بی رحم زمانه پس چرا تاوان گرفت
ابر تیره پر شده در آسمان ارزو از بخت بد
روزهای خوبمان را یک به یک شیطان گرفت
کاش ویران میشدی چرخ فلک ای روزگار
عشق را اینگونه از دستانمان اسان گرفت
ای فدای چشم نازت عمر ما شد نازنین
گرد و خاکی در نهایت روی این دیوان گرفت
شب گذشت از نیمه و چشمان من هرگز نخفت
عاقبت سنگ صبور تا از طلوع فرمان گرفت.
دیدگاه ها (۳)

فقط یکبار دیگر با نگاهت مبتلایم کن کمی باطعم ناب بوسه هایت ا...

از راه دوری آمدم،آغوش خود را باز کنچرخی بزن دور و بَرَم،قدری...

چه قدر حس زلالی ست شاعرت باشمشریک خلوت شب های خاطرت باشمچه ق...

کوچ کردم که دلم را به کسی نسپارم حس خوبیست که من این همه بی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط