علامت های شخصیت های اصلی
علامت های شخصیت های اصلی}
علامت ات ☆
علامت املی <مامان ات> ○
علامت فیلیکس<داداش ات> □
علامت جئون جونکوک ~
علامت لونا <دوست ات> ♤
✨️خودم و خودت✨️
✨️پارت بیستم <آخر>✨️
ویو ات✨️
<یک سال بعد>
تو جلسهٔ هیئت مدیرهٔ شرکت. آقای هوفمان گزارش رو داد:
هوفمان: پروژهٔ آسیا ۳۰۰٪ سود داشته! خانم ات شما رسماً مدیرِ کلِ آسیا-اقیانوسیه شدین!
همه کف زدن. من از خوشحالی داشتم پرواز میکردم. که ناگهان جونکوک بلند شد. میکروفون رو گرفت:
~: لطفاً سکوت... خانم مدیرِ کل یه پیشنهادِ ویژه دارن!
ساکت شدیم جونکوک اومد پایین. تو کیفش رو گشت. یه جعبهٔ مخملِ آبی درآورد. زانو زد. در جعبه رو باز کرد..
حلقهای پلاتینی با یه الماسِ ستارهشکلِ درخشان!
~: سه سال پیش میخواستی منو بکشی... حالا من با عشق بهت حمله میکنم. (چشمهاش پر از اشک شد) میخوای همکار، همزاد و همسرِ من بشی؟
جلسه منفجر شد از کفزدن. هوفمان داد زد: "امضا کن دختر! این بهترین معاملهی عمرته!
ویو جونکوک✨️
عصرِ اون روز، بردیمش به کنارِ رود همونجا که اولین قهوهمون رو خوردیم. تو یه قایقِ قشنگ که پر از گل بود، مراسمِ سادهای گرفتیم. ات لباسِ سفیدِ کوتاه پوشیده بود. گردنبندِ ستارهاش میدرخشید.
کشیش پرسید: قول میدی تا آخر با این مرد بمونی؟"
ات دستم رو گرفت و گفت:
☆: قول میدم... مثلِ دو خطِ موازی که تا بینهایت کنارِ هم میرن."
حلقه رو دستش کردم. بغلش گرفتم و پچپچ کردم:
~: "حالا ستارهات کامل شد..."
اشکهایِ شادی از چشمهاش سرازیر شد. گفت:
☆: "نه عزیزم... ستارهی جدیدی تو آسمونِ عشقمون متولد شد."
و اون شب... قایقِ ما زیرِ نورِ ماه رویِ آبهایِ "اشپره" گُردِش زد. صدایِ خندههامون تویِ سکوتِ شبِ برلین پیچید. از اون شب به بعد، همهچی تغییر کرد... حتی برفهایِ آلمان گرمتر اومدن!
اگه خوشتون اومد بهم بگید تا بیشتر بزارم🎀
لایک و کامنت یادت نره:)🤗
ممنون که این فیک رو تا آخر خوندین امیدواریم خوشتون بیاد😘
علامت ات ☆
علامت املی <مامان ات> ○
علامت فیلیکس<داداش ات> □
علامت جئون جونکوک ~
علامت لونا <دوست ات> ♤
✨️خودم و خودت✨️
✨️پارت بیستم <آخر>✨️
ویو ات✨️
<یک سال بعد>
تو جلسهٔ هیئت مدیرهٔ شرکت. آقای هوفمان گزارش رو داد:
هوفمان: پروژهٔ آسیا ۳۰۰٪ سود داشته! خانم ات شما رسماً مدیرِ کلِ آسیا-اقیانوسیه شدین!
همه کف زدن. من از خوشحالی داشتم پرواز میکردم. که ناگهان جونکوک بلند شد. میکروفون رو گرفت:
~: لطفاً سکوت... خانم مدیرِ کل یه پیشنهادِ ویژه دارن!
ساکت شدیم جونکوک اومد پایین. تو کیفش رو گشت. یه جعبهٔ مخملِ آبی درآورد. زانو زد. در جعبه رو باز کرد..
حلقهای پلاتینی با یه الماسِ ستارهشکلِ درخشان!
~: سه سال پیش میخواستی منو بکشی... حالا من با عشق بهت حمله میکنم. (چشمهاش پر از اشک شد) میخوای همکار، همزاد و همسرِ من بشی؟
جلسه منفجر شد از کفزدن. هوفمان داد زد: "امضا کن دختر! این بهترین معاملهی عمرته!
ویو جونکوک✨️
عصرِ اون روز، بردیمش به کنارِ رود همونجا که اولین قهوهمون رو خوردیم. تو یه قایقِ قشنگ که پر از گل بود، مراسمِ سادهای گرفتیم. ات لباسِ سفیدِ کوتاه پوشیده بود. گردنبندِ ستارهاش میدرخشید.
کشیش پرسید: قول میدی تا آخر با این مرد بمونی؟"
ات دستم رو گرفت و گفت:
☆: قول میدم... مثلِ دو خطِ موازی که تا بینهایت کنارِ هم میرن."
حلقه رو دستش کردم. بغلش گرفتم و پچپچ کردم:
~: "حالا ستارهات کامل شد..."
اشکهایِ شادی از چشمهاش سرازیر شد. گفت:
☆: "نه عزیزم... ستارهی جدیدی تو آسمونِ عشقمون متولد شد."
و اون شب... قایقِ ما زیرِ نورِ ماه رویِ آبهایِ "اشپره" گُردِش زد. صدایِ خندههامون تویِ سکوتِ شبِ برلین پیچید. از اون شب به بعد، همهچی تغییر کرد... حتی برفهایِ آلمان گرمتر اومدن!
اگه خوشتون اومد بهم بگید تا بیشتر بزارم🎀
لایک و کامنت یادت نره:)🤗
ممنون که این فیک رو تا آخر خوندین امیدواریم خوشتون بیاد😘
- ۹۳۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط