معامله
معامله
p30
آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.
در اتاق با صدای بلندی باز شد و تهیونگ وارد شد. چهرهاش جدی بود و اخم عمیقی بین ابروهایش دیده میشد.
جونگکوک که روی مبل نشسته بود، سرش را بالا آورد.
«چی شده؟»
تهیونگ مستقیم روبهرویش ایستاد.
«دیگه بسه.»
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
«چی بسه؟»
«این راز مسخره.»
جونگکوک خودش را به بیخبری زد.
«کدوم راز؟»
تهیونگ با حرص نفسش را بیرون داد.
«جنسیت بچه.»
جونگکوک خندید.
«هنوز نمیگم.»
تهیونگ دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
«من پدرشم.»
«میدونم.»
«پنج ماهه منتظرم.»
جونگکوک با آرامش دستش را روی شکمش گذاشت.
«شش ماه هم صبر کنی چیزی نمیشه.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
«تو عمداً داری منو اذیت میکنی.»
جونگکوک لبخند زد.
«شاید.»
تهیونگ خم شد و روبهروی او نشست.
«حداقل یه سرنخ بده.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«باشه.»
تهیونگ فوراً منتظر شد.
جونگکوک گفت:
«بچهمون...»
مکث کرد.
«خیلی شیطونه.»
تهیونگ چشمهایش را بست.
«این که سرنخ نیست.»
جونگکوک خندید.
«خب...»
دستش را روی شکمش گذاشت.
«فقط میتونم بگم که قراره خیلی دوستش داشته باشی.»
تهیونگ آرام شد.
دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
«این رو از الان میدونم.»
جونگکوک لبخند زد.
اما راز کوچکش را همچنان نگه داشت.
بچه پسر بود.
و تهیونگ هنوز هیچ ایدهای نداشت.جونگکوک چند ثانیه به صورت تهیونگ نگاه کرد. لبخند شیطنتآمیزش آرامآرام محو شد و جایش را به یک لبخند واقعی داد.
«It's... a boy.»
تهیونگ کاملاً ساکت ماند.
انگار برای چند ثانیه حرفش را پردازش نکرده بود.
«...پسره؟»
جونگکوک خندید.
«آره، آلفا. پسرمون.»
تهیونگ به شکم جونگکوک نگاه کرد و بعد دستش را با احتیاط روی آن گذاشت.
همان لحظه، حرکت کوچکی زیر دستش احساس شد.
تهیونگ نفسش را حبس کرد.
«پسرم...»
جونگکوک آرام گفت:
«بالاخره فهمیدی.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت و لبخند بسیار کمرنگی زد؛ لبخندی که جونگکوک بهندرت روی صورت سرد او دیده بود.
«پنج ماه منو سر کار گذاشتی.»
جونگکوک با خنده گفت:
«ارزشش رو داشت.»
تهیونگ دستش را روی شکم او نگه داشت.
«قراره اسمش رو هم خودت انتخاب کنی؟»
جونگکوک چشمکی زد.
«شاید... ولی اونم یه راز دیگهست.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
«جونگکوک.»
«چی؟»
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
جونگکوک خندید و سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت.
«ولی پسرمون رو دوست داری.»
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
«بیشتر از هر چیزی.»جونگکوک لبخند زد و دستش را روی شکمش گذاشت.
«نه... میخوام اسمشو تو بذاری.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. نگاهش روی شکم جونگکوک ماند، انگار داشت برای اولین بار واقعاً به آیندهی پسرشان فکر میکرد.
بعد آرام گفت:
«کیارش.»
جونگکوک تکرار کرد:
«کیارش...»
لبخندش عمیقتر شد.
«قشنگه.»
تهیونگ دستش را روی شکم او گذاشت.
«کیارش کیم.»
جونگکوک خندید.
«پس اسم پسرمون شد کیارش.»
تهیونگ سرش را کمی خم کرد و خیلی آرام گفت:
«کیارش... پسر کوچولوی ما.»
از درون شکم، حرکت کوچکی احساس شد.
جونگکوک با چشمهای درخشان به تهیونگ نگاه کرد.
«فکر کنم خودش هم خوشش اومد.»
تهیونگ برای چند ثانیه همانطور دستش را روی شکم جونگکوک نگه داشت.
«خوبه.»
جونگکوک با شیطنت پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.
«چون اسمش رو خودم انتخاب کردم.»
p30
آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.
در اتاق با صدای بلندی باز شد و تهیونگ وارد شد. چهرهاش جدی بود و اخم عمیقی بین ابروهایش دیده میشد.
جونگکوک که روی مبل نشسته بود، سرش را بالا آورد.
«چی شده؟»
تهیونگ مستقیم روبهرویش ایستاد.
«دیگه بسه.»
جونگکوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
«چی بسه؟»
«این راز مسخره.»
جونگکوک خودش را به بیخبری زد.
«کدوم راز؟»
تهیونگ با حرص نفسش را بیرون داد.
«جنسیت بچه.»
جونگکوک خندید.
«هنوز نمیگم.»
تهیونگ دستهایش را روی سینهاش گذاشت.
«من پدرشم.»
«میدونم.»
«پنج ماهه منتظرم.»
جونگکوک با آرامش دستش را روی شکمش گذاشت.
«شش ماه هم صبر کنی چیزی نمیشه.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
«تو عمداً داری منو اذیت میکنی.»
جونگکوک لبخند زد.
«شاید.»
تهیونگ خم شد و روبهروی او نشست.
«حداقل یه سرنخ بده.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«باشه.»
تهیونگ فوراً منتظر شد.
جونگکوک گفت:
«بچهمون...»
مکث کرد.
«خیلی شیطونه.»
تهیونگ چشمهایش را بست.
«این که سرنخ نیست.»
جونگکوک خندید.
«خب...»
دستش را روی شکمش گذاشت.
«فقط میتونم بگم که قراره خیلی دوستش داشته باشی.»
تهیونگ آرام شد.
دستش را روی دست جونگکوک گذاشت.
«این رو از الان میدونم.»
جونگکوک لبخند زد.
اما راز کوچکش را همچنان نگه داشت.
بچه پسر بود.
و تهیونگ هنوز هیچ ایدهای نداشت.جونگکوک چند ثانیه به صورت تهیونگ نگاه کرد. لبخند شیطنتآمیزش آرامآرام محو شد و جایش را به یک لبخند واقعی داد.
«It's... a boy.»
تهیونگ کاملاً ساکت ماند.
انگار برای چند ثانیه حرفش را پردازش نکرده بود.
«...پسره؟»
جونگکوک خندید.
«آره، آلفا. پسرمون.»
تهیونگ به شکم جونگکوک نگاه کرد و بعد دستش را با احتیاط روی آن گذاشت.
همان لحظه، حرکت کوچکی زیر دستش احساس شد.
تهیونگ نفسش را حبس کرد.
«پسرم...»
جونگکوک آرام گفت:
«بالاخره فهمیدی.»
تهیونگ سرش را پایین انداخت و لبخند بسیار کمرنگی زد؛ لبخندی که جونگکوک بهندرت روی صورت سرد او دیده بود.
«پنج ماه منو سر کار گذاشتی.»
جونگکوک با خنده گفت:
«ارزشش رو داشت.»
تهیونگ دستش را روی شکم او نگه داشت.
«قراره اسمش رو هم خودت انتخاب کنی؟»
جونگکوک چشمکی زد.
«شاید... ولی اونم یه راز دیگهست.»
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد.
«جونگکوک.»
«چی؟»
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
جونگکوک خندید و سرش را روی شانهی تهیونگ گذاشت.
«ولی پسرمون رو دوست داری.»
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
«بیشتر از هر چیزی.»جونگکوک لبخند زد و دستش را روی شکمش گذاشت.
«نه... میخوام اسمشو تو بذاری.»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد. نگاهش روی شکم جونگکوک ماند، انگار داشت برای اولین بار واقعاً به آیندهی پسرشان فکر میکرد.
بعد آرام گفت:
«کیارش.»
جونگکوک تکرار کرد:
«کیارش...»
لبخندش عمیقتر شد.
«قشنگه.»
تهیونگ دستش را روی شکم او گذاشت.
«کیارش کیم.»
جونگکوک خندید.
«پس اسم پسرمون شد کیارش.»
تهیونگ سرش را کمی خم کرد و خیلی آرام گفت:
«کیارش... پسر کوچولوی ما.»
از درون شکم، حرکت کوچکی احساس شد.
جونگکوک با چشمهای درخشان به تهیونگ نگاه کرد.
«فکر کنم خودش هم خوشش اومد.»
تهیونگ برای چند ثانیه همانطور دستش را روی شکم جونگکوک نگه داشت.
«خوبه.»
جونگکوک با شیطنت پرسید:
«چرا؟»
تهیونگ لبخند خیلی کوچکی زد.
«چون اسمش رو خودم انتخاب کردم.»
- ۴۳۳
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط