Part The sweetest oblivion
[Part²⁵] __☆_The sweetest oblivion_☆_
_الینا
چشمانم وقتی صدای درکتابخانه به گوشم رسید، به سمت بالا پرتاب شد و به محض اینکه نیکولاس واردشد، ایستاد.
وقتی نگاهش از زمین بالا اومد من رودید، لحظهای فکر کردم میخواد برگرده و بدون هیچ کلمهای بره چون من اینجا هستم.
نگاهش بیتفاوت و تحقیر آمیز بود__انگار به کتابخانهاش اومده تا یک خدمتکار رو توی صندلیش پیدا کنه. این مرد واقعاً نمیخواست هیچ ارتباطی با من داشته باشه.
خوب، من هم از اون خوشم نمیاومد. راستش، بیشتر به خاطر این بود که اون از من خوشش نمیاومد.
نگاهش تنگ شد.
نیکو:" چرا توی مهمونی نیستی؟"
الینا:"چرا تو نیستی؟" من جواب دادم.
دستشو به ارامی روی کرواتش کشید وبه من با دقت نگاه کرد، انگار درحال سنجیدن مزایا و معایب حضور من بود. به نظر نمیرسید مزایای زیادی داشته باشه.
باتصمیمی که گرفت، در رو بست و به سمت مینی بار رفت و هرگز به سوال من جواب نداد. یک نوشیدنی ریخت و من سعی کردم وانمود کنم اون اینجا نیست، که حضورش اتاق رو پر نکرده و ذهنم رو بیفایده نکرده.
با این حال، خودم رو درحال تماشا کردنش پیدا کردم، هرحرکت نرمش رو که شیشهای با ویسکی پر میکرد.
پوستم مثل یک زنده میسوخت، پارچه لباس احساس سنگینی میکرد و نسیم ازپنجره باز، شانههام رو نوازش میکرد. وقتی از کنارم
میگذشت. تظاهر کردم که به جملات سیاه کوچکی که جلوی من بود، غرق شدم، ولی واقعاً هیچ کلمهای از ترور جان اف کندی رو جذب نکردم.
تاریخ، حقایق، در زمان، به من احساس بهتری میدادن، چون روزی من هم چیزی جز یک یادآوری نخواهم بود، درست مثل اونها.
روی یک صندلی خاکستری کنار پنجره نشست و گوشیش رو درآورد. به جلوخم شد و
آرنجهاش رو روی زانوهاش گذاشت. کتش رو باز کرده بود و جلیقه سیاهی که شکم صافش رو در برگرفته بود، نمایان بود. کراواتش از کشیدن روی اون به سمت چپ افتاده بود و این تصویر ناگهان باعث شد بپرسم: صبحها وقتی به هم ریختهست چطور به نظر میرسه؟ فورا این تصور رو قورتش دادم.
ممکن بود که کتش رو مثل یک مرد محترم بپوشه، ولی دوباره، مفاصل قرمز شکسته دستش که گوشیش رو نگه داشته بود، به من گفت که ظاهرش فقط یک فریبه.
یک کمی زبری روی فکاش بود و موهاش به تاریکی کتاش میخورد، بالاش ضخیم و به هم ریخته بود. ترسناک بود، با حضوری سنگین و نگاهی که میسوزوند، ولی وقتی حالتی نرم و جدی مثل حالا داشت... حتی نیازی نبود به من نگاه کنه تا من بسوزم.
نگاهش به سمت من چرخید و به چشمانم افتاد.
نیکو:"باید روی اون زل زدنات کار کنی."
نبضام توی گلوم تند شد و گرما به صورتم هجوم آورد.
چشمانش به گونههام افتاد.
وبعد کاری کرد که هرگز انتظارش رو نداشتم. شاید به خاطر ناباوری بود، یاشاید فکر میکرد من مضحکم. نمیدونستم و برام مهم نبود. خندید. به آرامی و تاریک. نوعی خنده که هیچ نیت خوبی نداشت. نوعی خنده که دیوارها فراموش نمیکنن.
گرما در معدهام پیچید و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، بیشتر به اون زل زدم. دندان های سفیدی داشت و نیش های تیز، درست مثل یک شرور. وقتی با نگاهی کنجکاو به من نگاه کرد، شعلهای بین پاهام به تپش دراومد.
نیکو:"جیزز" زیر لب گفت و دستش رو میان موهاش کشید.
یک بار دیگه به من نگاه کرد و خندهاش محوشد، حالش به تنش تبدیل شد. نسیم گرمی از پنجره گذشت و من لرزیدم.
نمیدونم چقدر در همون اتاق، درسکوت، نزدیک هم نشسته بودیم. زمان مهم نبود. هربار که اون تکون میخورد، یا از گوشیاش نگاهش رو بالا میآورد، یانوشیدنی میخورد، یا به من نگاه میکرد وقتی صفحهای رو ورق میزدم یا موهام رو از روی شانه هام کنار میزدم، اون لحظه ثبت میشد.
فکر کردم خوب دارم عمل میکنم، که صفحات رو باسرعت ورق میزنم. ولی وقتی نگاهش از گوشیاش بالا اومد و روی صورتم قرار گرفت، گیج شدم. لحظهای اونجا موند، قبل از اینکه به گردن و شانههای برهنهام برسه. نفسام بند اومد.. نگاهش بر روی منحنی های سینهام و پایینتر به شکمم میافتاد. و وقتی به سمت رانهام پایین میرفت، صورتم سرخ شد.. به ناخنهای صورتیم که از زیر لباس بیرون زده بودن، رسید.
حالا داشت زل میزد که یهو...
[ادامه دارد]
لایک و کامنت بالای ۲۰ تا:)
بازنشر بالای ۸ تا:)
♥️✨️
_الینا
چشمانم وقتی صدای درکتابخانه به گوشم رسید، به سمت بالا پرتاب شد و به محض اینکه نیکولاس واردشد، ایستاد.
وقتی نگاهش از زمین بالا اومد من رودید، لحظهای فکر کردم میخواد برگرده و بدون هیچ کلمهای بره چون من اینجا هستم.
نگاهش بیتفاوت و تحقیر آمیز بود__انگار به کتابخانهاش اومده تا یک خدمتکار رو توی صندلیش پیدا کنه. این مرد واقعاً نمیخواست هیچ ارتباطی با من داشته باشه.
خوب، من هم از اون خوشم نمیاومد. راستش، بیشتر به خاطر این بود که اون از من خوشش نمیاومد.
نگاهش تنگ شد.
نیکو:" چرا توی مهمونی نیستی؟"
الینا:"چرا تو نیستی؟" من جواب دادم.
دستشو به ارامی روی کرواتش کشید وبه من با دقت نگاه کرد، انگار درحال سنجیدن مزایا و معایب حضور من بود. به نظر نمیرسید مزایای زیادی داشته باشه.
باتصمیمی که گرفت، در رو بست و به سمت مینی بار رفت و هرگز به سوال من جواب نداد. یک نوشیدنی ریخت و من سعی کردم وانمود کنم اون اینجا نیست، که حضورش اتاق رو پر نکرده و ذهنم رو بیفایده نکرده.
با این حال، خودم رو درحال تماشا کردنش پیدا کردم، هرحرکت نرمش رو که شیشهای با ویسکی پر میکرد.
پوستم مثل یک زنده میسوخت، پارچه لباس احساس سنگینی میکرد و نسیم ازپنجره باز، شانههام رو نوازش میکرد. وقتی از کنارم
میگذشت. تظاهر کردم که به جملات سیاه کوچکی که جلوی من بود، غرق شدم، ولی واقعاً هیچ کلمهای از ترور جان اف کندی رو جذب نکردم.
تاریخ، حقایق، در زمان، به من احساس بهتری میدادن، چون روزی من هم چیزی جز یک یادآوری نخواهم بود، درست مثل اونها.
روی یک صندلی خاکستری کنار پنجره نشست و گوشیش رو درآورد. به جلوخم شد و
آرنجهاش رو روی زانوهاش گذاشت. کتش رو باز کرده بود و جلیقه سیاهی که شکم صافش رو در برگرفته بود، نمایان بود. کراواتش از کشیدن روی اون به سمت چپ افتاده بود و این تصویر ناگهان باعث شد بپرسم: صبحها وقتی به هم ریختهست چطور به نظر میرسه؟ فورا این تصور رو قورتش دادم.
ممکن بود که کتش رو مثل یک مرد محترم بپوشه، ولی دوباره، مفاصل قرمز شکسته دستش که گوشیش رو نگه داشته بود، به من گفت که ظاهرش فقط یک فریبه.
یک کمی زبری روی فکاش بود و موهاش به تاریکی کتاش میخورد، بالاش ضخیم و به هم ریخته بود. ترسناک بود، با حضوری سنگین و نگاهی که میسوزوند، ولی وقتی حالتی نرم و جدی مثل حالا داشت... حتی نیازی نبود به من نگاه کنه تا من بسوزم.
نگاهش به سمت من چرخید و به چشمانم افتاد.
نیکو:"باید روی اون زل زدنات کار کنی."
نبضام توی گلوم تند شد و گرما به صورتم هجوم آورد.
چشمانش به گونههام افتاد.
وبعد کاری کرد که هرگز انتظارش رو نداشتم. شاید به خاطر ناباوری بود، یاشاید فکر میکرد من مضحکم. نمیدونستم و برام مهم نبود. خندید. به آرامی و تاریک. نوعی خنده که هیچ نیت خوبی نداشت. نوعی خنده که دیوارها فراموش نمیکنن.
گرما در معدهام پیچید و نتونستم جلوی خودم رو بگیرم، بیشتر به اون زل زدم. دندان های سفیدی داشت و نیش های تیز، درست مثل یک شرور. وقتی با نگاهی کنجکاو به من نگاه کرد، شعلهای بین پاهام به تپش دراومد.
نیکو:"جیزز" زیر لب گفت و دستش رو میان موهاش کشید.
یک بار دیگه به من نگاه کرد و خندهاش محوشد، حالش به تنش تبدیل شد. نسیم گرمی از پنجره گذشت و من لرزیدم.
نمیدونم چقدر در همون اتاق، درسکوت، نزدیک هم نشسته بودیم. زمان مهم نبود. هربار که اون تکون میخورد، یا از گوشیاش نگاهش رو بالا میآورد، یانوشیدنی میخورد، یا به من نگاه میکرد وقتی صفحهای رو ورق میزدم یا موهام رو از روی شانه هام کنار میزدم، اون لحظه ثبت میشد.
فکر کردم خوب دارم عمل میکنم، که صفحات رو باسرعت ورق میزنم. ولی وقتی نگاهش از گوشیاش بالا اومد و روی صورتم قرار گرفت، گیج شدم. لحظهای اونجا موند، قبل از اینکه به گردن و شانههای برهنهام برسه. نفسام بند اومد.. نگاهش بر روی منحنی های سینهام و پایینتر به شکمم میافتاد. و وقتی به سمت رانهام پایین میرفت، صورتم سرخ شد.. به ناخنهای صورتیم که از زیر لباس بیرون زده بودن، رسید.
حالا داشت زل میزد که یهو...
[ادامه دارد]
لایک و کامنت بالای ۲۰ تا:)
بازنشر بالای ۸ تا:)
♥️✨️
- ۱۴.۶k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط