تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۴۴
تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۴۴
ات : آره بهوش اومدن
هیون سو : ازش بازجویی میشه
ات : بزارید حالش خوب بشه
هیون سو : باشه پس فردا اگه حالش خوب بود ازش بازجویی میکنیم
ات سری تکون داد و مشغول خوردن قهوه اش شد
............................. سئول ؛ صبح ساعت ۱۰
دینا با دامن قرمزی و پیرهن سفیدی که پوشیده بود دست بیتگرام و گرفته بود و سمته اتاق جیمین می اومدن وارده اتاق شدن جیمین رویه تخت نشسته بود با دیدن دینا لبخندی زد دینا با بدو سمته جیمین اومد رویه تخت بلند شد و دست های کوچیک اش رو دوره گردنه جیمین حلقه کرد
دینا : بابایی خیلی تلسیدم چلا زخمی سدی
جی پیمین دینا رو از آغوش اش جدا کرد و رویه پاش نشوند و موهاشو نوازش کرد
جیمین : خوبم کوچولوم فقط یکم سرما خوردم
دینا تو بغل جیمین قائم شد و با ناراحتی گفت
دینا : بابایی
جیمین : جونم کوچولوم
دینا : خیلی تلسیدم نه تو پیسم بودی نه مامانی
جیمین : مامانیت نبود
دینا : نه بابایی
بیتگرام: اون قضیش طولانیه بعدن میگم
ات شب رو تویه یکی از اتاق های بیمارستان سپری کرده بود همینکه چشم هایش را باز کرد رویه تخت نشست چشم هایش رو با دستش کمی مالید و از رویه تخت بلند شد و موهای بلند شو درست کرد عینک و ماسک اش رو گذاشت از اتاق بیرون رفت به سمته اتاق جیمین رفت
دست گیره درو کشید پایین و وارده اتاق شد هیچ کس بجز دینا و جیمین داخله اتاق نبودن به سمته آنها رفت
جیمین وقتی ات رو دید لبخندی زد دنیا جلوی جیمین نشسته بود و داشت حرف میزد با دیدن ات تعجب نگاهش کرد
دینا : بابایی خانم دکتل
جیمین: نه مامانیته
دینا رویه تخت ایستاد و روبه ات کرد با اخم کوچولو اش گفت
دینا : تو مامانی من نیستی به بابایی من نزدیک نسو
ات ماسک اش رو برداشت و رویه صندلی کناره تخت نشست دینا وقتی متوجه ات شد روبه جیمین کرد و دستشو گذاشت رویه دهنش
دینا : مامانی موهاس بلند سده
ات خنده ای کرد و گفت
ات : با این موها هم خوشگلم
دینا : اله خیلی خوسگلی مامانی من همیسه خوسگله
ات : دینا به کسب نگی که من موهامو بلند کردم باشه چون دارم با همه بازی میکنم
دینا : باسه
جیمین لبخندی زد و دینا رو کناره خودش نشوند
جیمین : بیتگرام همه چیو واسم تعریف کرد
ات : ازت یه چیزی میخواهم
من الان میرم عمارت بعدش تو خانم پارک میگی که بیاد به من بگه که بیام پیشه تو
جیمین : چرا میخواهی همچین کاری بکنم
ات : فقط کاریو که میگم بکن
دینا که تویه این مدت به اون دونفر نگاه میکرد هیچی نمی گفت همینکه ات حرفش تموم شد دینا سریع گفت
دینا : مامانی میخوای با مادلبزلگ بازی کنی
ات : آره عزیزکم ..
ات : آره بهوش اومدن
هیون سو : ازش بازجویی میشه
ات : بزارید حالش خوب بشه
هیون سو : باشه پس فردا اگه حالش خوب بود ازش بازجویی میکنیم
ات سری تکون داد و مشغول خوردن قهوه اش شد
............................. سئول ؛ صبح ساعت ۱۰
دینا با دامن قرمزی و پیرهن سفیدی که پوشیده بود دست بیتگرام و گرفته بود و سمته اتاق جیمین می اومدن وارده اتاق شدن جیمین رویه تخت نشسته بود با دیدن دینا لبخندی زد دینا با بدو سمته جیمین اومد رویه تخت بلند شد و دست های کوچیک اش رو دوره گردنه جیمین حلقه کرد
دینا : بابایی خیلی تلسیدم چلا زخمی سدی
جی پیمین دینا رو از آغوش اش جدا کرد و رویه پاش نشوند و موهاشو نوازش کرد
جیمین : خوبم کوچولوم فقط یکم سرما خوردم
دینا تو بغل جیمین قائم شد و با ناراحتی گفت
دینا : بابایی
جیمین : جونم کوچولوم
دینا : خیلی تلسیدم نه تو پیسم بودی نه مامانی
جیمین : مامانیت نبود
دینا : نه بابایی
بیتگرام: اون قضیش طولانیه بعدن میگم
ات شب رو تویه یکی از اتاق های بیمارستان سپری کرده بود همینکه چشم هایش را باز کرد رویه تخت نشست چشم هایش رو با دستش کمی مالید و از رویه تخت بلند شد و موهای بلند شو درست کرد عینک و ماسک اش رو گذاشت از اتاق بیرون رفت به سمته اتاق جیمین رفت
دست گیره درو کشید پایین و وارده اتاق شد هیچ کس بجز دینا و جیمین داخله اتاق نبودن به سمته آنها رفت
جیمین وقتی ات رو دید لبخندی زد دنیا جلوی جیمین نشسته بود و داشت حرف میزد با دیدن ات تعجب نگاهش کرد
دینا : بابایی خانم دکتل
جیمین: نه مامانیته
دینا رویه تخت ایستاد و روبه ات کرد با اخم کوچولو اش گفت
دینا : تو مامانی من نیستی به بابایی من نزدیک نسو
ات ماسک اش رو برداشت و رویه صندلی کناره تخت نشست دینا وقتی متوجه ات شد روبه جیمین کرد و دستشو گذاشت رویه دهنش
دینا : مامانی موهاس بلند سده
ات خنده ای کرد و گفت
ات : با این موها هم خوشگلم
دینا : اله خیلی خوسگلی مامانی من همیسه خوسگله
ات : دینا به کسب نگی که من موهامو بلند کردم باشه چون دارم با همه بازی میکنم
دینا : باسه
جیمین لبخندی زد و دینا رو کناره خودش نشوند
جیمین : بیتگرام همه چیو واسم تعریف کرد
ات : ازت یه چیزی میخواهم
من الان میرم عمارت بعدش تو خانم پارک میگی که بیاد به من بگه که بیام پیشه تو
جیمین : چرا میخواهی همچین کاری بکنم
ات : فقط کاریو که میگم بکن
دینا که تویه این مدت به اون دونفر نگاه میکرد هیچی نمی گفت همینکه ات حرفش تموم شد دینا سریع گفت
دینا : مامانی میخوای با مادلبزلگ بازی کنی
ات : آره عزیزکم ..
- ۲۱.۶k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط