#اربابسنگدل
#اربابسنگدل
#پارت_15
ا.ت رو برد به. خونه پشت باغ
ا
وقتی وارد شدن ا.ت بهت زده به هر طرف خونه نگاه میکرد
چشمش به اون میز. چوبی افتاد که روش چهار تا جای بود. با دستبند. انگار که خیلیا رو اونجا بستن و شکنجه دادن
ی گوشه هم. پر از چاقو با اندازه های مختلف و در آخر چند تا تفنگ
و وسایلی دیگه کت ا.ت تا الان ندید بود و مخصوص شکنجه بودن
کوک با صدایی سرد گفت : راه بیوفت
ا.ت رفت دنبالش
رفتن تو ی اتاق
اتاقی که توش پر از جسد آدمایی بود که امروز جلوی چشم ا.ت کشته شدن
و به شکلی ترسناک کشته شده بودن
ا.ت سرشو انداخت پایین و چشاش رو محکم بست
کوک با لحن سرد. و صدایی بم گفت : نگاه کن
ا.ت : ......
کوک. زیر ۰شمی به ا.ت نگاه کرد و ایندفعه بلند فریاد زد : گفتم باشون نگاه کننن
ا.ت سرشو آورد بالا و با چشمایی خیس به کوک نگاه کرد و گفت : کوک
که کوک دوباره بلند گفت : گفتم نگاه کنن
ا.ت ترسیده با داد کوک یکم تو خودش جمع شد
کوک محکم چونه ی ا.ت رو گرفت
و نگاهش رو برگردوند سمت اون جنازه ها
کوک : خوب ببین ...
اینایی که نای دیدنشون رو نداری بخاطر تو مردن. که از تو محافظت کنن خوب ببین
ا.ت اشک هاش همینطور میریخت. ترس کل وجودش رو گرفته بود
که کوک مچ دست. ا.ت رو گرفت تو دستش محکم
ا.ت : چی..چیکار ...میکنی
کوک حلقه ازدواجشون رو از انگشت. ا.ت کشید و بیرون و انداخت توی همون جنازه ها
بعد هم دست ا.ت رو ول کرد و رفت سمت در خروجی
و گفت: انگشتر رو پیدا میکنی
بعدش میای بیرون
ا.ت خشکش زد بهت زده گفت : .چ..چی
تا به خورش اومد کوک رفته بود و در رو قفل کرده بود
ا.ت دوید سمت در. و به دب میکوبید با گریه : کوک. .... کوک. ترو خدا. درو باز کن .....من میترسم. خواهش میکنم درو باز کن
جوری میترسید و خیالاتی شد که حس میکرد اون جسد ها دارن بهش نگاه میکنن
و این فکر موج عظیمی از ترس رو تو بدنش انداخت
#پارت_15
ا.ت رو برد به. خونه پشت باغ
ا
وقتی وارد شدن ا.ت بهت زده به هر طرف خونه نگاه میکرد
چشمش به اون میز. چوبی افتاد که روش چهار تا جای بود. با دستبند. انگار که خیلیا رو اونجا بستن و شکنجه دادن
ی گوشه هم. پر از چاقو با اندازه های مختلف و در آخر چند تا تفنگ
و وسایلی دیگه کت ا.ت تا الان ندید بود و مخصوص شکنجه بودن
کوک با صدایی سرد گفت : راه بیوفت
ا.ت رفت دنبالش
رفتن تو ی اتاق
اتاقی که توش پر از جسد آدمایی بود که امروز جلوی چشم ا.ت کشته شدن
و به شکلی ترسناک کشته شده بودن
ا.ت سرشو انداخت پایین و چشاش رو محکم بست
کوک با لحن سرد. و صدایی بم گفت : نگاه کن
ا.ت : ......
کوک. زیر ۰شمی به ا.ت نگاه کرد و ایندفعه بلند فریاد زد : گفتم باشون نگاه کننن
ا.ت سرشو آورد بالا و با چشمایی خیس به کوک نگاه کرد و گفت : کوک
که کوک دوباره بلند گفت : گفتم نگاه کنن
ا.ت ترسیده با داد کوک یکم تو خودش جمع شد
کوک محکم چونه ی ا.ت رو گرفت
و نگاهش رو برگردوند سمت اون جنازه ها
کوک : خوب ببین ...
اینایی که نای دیدنشون رو نداری بخاطر تو مردن. که از تو محافظت کنن خوب ببین
ا.ت اشک هاش همینطور میریخت. ترس کل وجودش رو گرفته بود
که کوک مچ دست. ا.ت رو گرفت تو دستش محکم
ا.ت : چی..چیکار ...میکنی
کوک حلقه ازدواجشون رو از انگشت. ا.ت کشید و بیرون و انداخت توی همون جنازه ها
بعد هم دست ا.ت رو ول کرد و رفت سمت در خروجی
و گفت: انگشتر رو پیدا میکنی
بعدش میای بیرون
ا.ت خشکش زد بهت زده گفت : .چ..چی
تا به خورش اومد کوک رفته بود و در رو قفل کرده بود
ا.ت دوید سمت در. و به دب میکوبید با گریه : کوک. .... کوک. ترو خدا. درو باز کن .....من میترسم. خواهش میکنم درو باز کن
جوری میترسید و خیالاتی شد که حس میکرد اون جسد ها دارن بهش نگاه میکنن
و این فکر موج عظیمی از ترس رو تو بدنش انداخت
- ۷۹
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط