سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت سیزدهم | میان عشق و نفرت

دستگیره‌ی در آرام پایین رفت.

تق...

در، چند سانتی‌متر باز شد.

نور راهرو داخل اتاق افتاد.

آوا وحشت‌زده به کاوه نگاه کرد.

او روی فرش افتاده بود و خون از شانه‌اش جاری بود.

اگر آرمان او را می‌دید...

جنگ دیگری شروع می‌شد.

و شاید این بار یکی از آن دو زنده نمی‌ماند.

قلب آوا چنان محکم می‌زد که فکر می‌کرد صدایش را همه می‌شنوند.

آرمان از پشت در گفت:

ـ «آوا؟»

او نفسش را حبس کرد.

ـ «آره... بیدارم.»

ـ «صدایی شنیدم. حالت خوبه؟»

آوا برای لحظه‌ای مردد ماند.

نگاهش بین در و کاوه می‌چرخید.

اگر حقیقت را می‌گفت، کاوه کشته می‌شد.

اگر دروغ می‌گفت...

اولین دروغش را به آرمان گفته بود.

لب‌هایش خشک شده بودند.

ـ «من...»

کاوه با زحمت سرش را تکان داد.

انگار التماس می‌کرد چیزی نگوید.

آوا چشم‌هایش را بست.

ـ «نه... چیزی نبود. فقط... یه گلدون افتاد.»

چند ثانیه سکوت.

ثانیه‌هایی که برای آوا مثل چند ساعت گذشت.

بعد صدای آرمان آمد.

ـ «در رو باز کن.»

دل آوا فرو ریخت.

ـ «من... لباس راحتی پوشیدم.»

آرمان لحظه‌ای مکث کرد.

ـ «باشه... فقط مطمئن شو در رو قفل می‌کنی.»

صدای قدم‌هایش آرام‌آرام دور شد.

آوا تا وقتی صدایش کاملاً محو نشد، تکان نخورد.

بعد نفس عمیقی کشید.

دستانش آن‌قدر می‌لرزیدند که مجبور شد آن‌ها را در هم قفل کند.

کاوه با سختی نشست.

رنگ صورتش کاملاً پریده بود.

خون از زیر پیراهن مشکی‌اش جاری بود.

آوا به زخمش نگاه کرد.

گلوله هنوز داخل شانه‌اش بود.

با نگرانی گفت:

ـ «اگه همین‌جوری خونریزی کنی، می‌میری.»

کاوه با لبخند کم‌رنگی جواب داد:

ـ «این اولین بار نیست.»

آوا با عصبانیت اخم کرد.

ـ «هنوزم وقت شوخیه؟»

کاوه برای اولین بار خندید.

اما از شدت درد، خنده‌اش نیمه‌کاره ماند.

آوا سریع به سرویس بهداشتی اتاق رفت.

چند حوله، الکل و جعبه‌ی کمک‌های اولیه را برداشت.

وقتی برگشت، کنار کاوه زانو زد.

دستش را جلو برد تا پیراهنش را کنار بزند.

اما ناگهان مکث کرد.

ـ «من... بلد نیستم این کارو بکنم.»

کاوه با صدایی ضعیف گفت:

ـ «همین که تلاش کنی... کافیه.»

آوا نفس عمیقی کشید.

پیراهنش را از روی زخم کنار زد.

با دیدن جای گلوله، رنگش پرید.

ـ «خدای من...»

دستش لرزید.

کاوه نگاهش می‌کرد.

ـ «می‌ترسی؟»

آوا بدون اینکه سرش را بلند کند، آرام گفت:

ـ «از خون نه...»

مکث کرد.

ـ «از اینکه یه آدم جلوی چشمم بمیره، آره.»

این جمله باعث شد نگاه کاوه برای لحظه‌ای نرم شود.

آوا با دقت زخم را تمیز کرد.

هر بار که پنبه به زخم می‌خورد، کاوه فکش را روی هم فشار می‌داد، اما حتی یک آخ هم نمی‌گفت.

آوا متوجه شد.

ـ «اگه درد داری... بگو.»

کاوه لبخند زد.

ـ «وقتی بچه بودم یاد گرفتم درد رو قورت بدم.»

آوا برای اولین بار با دقت به چهره‌اش نگاه کرد.

پشت آن لبخند مرموز...

اندوهی عمیق پنهان شده بود.

شاید کاوه هم، مثل خودش، زخم‌هایی داشت که دیده نمی‌شدند.

در همان لحظه...

صدای رعد، آسمان را شکافت.

برق رفت.

اتاق در تاریکی فرو رفت.

آوا بی‌اختیار از جا پرید.

ـ «لعنت...»

کاوه خیلی آرام گفت:

ـ «نترس...»

همان لحظه، صدای قدم‌هایی در راهرو پیچید.

این بار چند نفر بودند.

یکی از نگهبان‌ها گفت:

ـ «رئیس، فکر کنم یکی وارد عمارت شده.»

صدای آرمان جدی و محکم بود.

ـ «همه‌ی خروجی‌ها رو ببندین.»

آوا و کاوه هم‌زمان به هم نگاه کردند.

چشم‌های آوا پر از وحشت شد.

اگر نگهبان‌ها اتاق را می‌گشتند...

همه‌چیز تمام بود.

کاوه به سختی از جا بلند شد، اما زخمش اجازه نمی‌داد.

دوباره روی زمین افتاد.

آوا بی‌اختیار دستش را گرفت.

ـ «آروم...»

دست کاوه سرد بود.

خیلی سرد.

در همان لحظه...

صدای قدم‌های آرمان درست پشت در اتاق ایستاد.

و این بار...

بدون اینکه اجازه بگیرد...

دستگیره پایین رفت.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت یازدهم | زخمی که هنوز خونریزی می‌کندنوک اس...

سایه‌های کلاغپارت دوازدهم | اولین ترکباران هنوز می‌بارید.قطر...

سایه های کلاغ

سایه های کلاغ

سایه های کلاغ

سایه های کلاغ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط