Part

Part⁴³
ا.ت ویو:
نگاهش کردم که گفت
کوک:باشه ولی فکر کنم قرار بود چیز دیگه ای بگی
با نگاهی موشکافانه بهم خیره شده بود..دست پام رو گم کرده بودم..گفت
ا.ت:نه.. فقط اومدم همینو بگم
جونگ کوک سری تکون داد..با گفتن یه با اجازه از اتاق خارج شدم..نمیتونستم بهش بگم..نمی شد..سریع رفتم توی اتاقم..نتونستم بخوابم و همش فکرم درگیر بود..هوا دم دمای صبح بود و خورشید داشت طلوع میکرد..روی تخت نشسته بودم و پتو رو دور خودم پیچیده بودم و از پنجره به باریدن بارون نگاه میکردم..و فکرم همش مشغول جونگ کوک بود..اگه بهش بگم چه اتفاقی میوفته...کلی سوال توی سرم میچرخید که خودمم جوابشون رو نمیدونستم..انقدر فکرم درگیر بود که چشمام کم کم سنگین شدن و خوابم برد

با صدای رعد برق شدید از خواب بیدار شدم..نگاهی به بیرون انداختم هنوز بارون میبارید چرخیدم و به ساعت نگاه کردم..پنج عصر بود و با وجود بارون هوا تاریک شده بود..از جام بلند شدم و رفتم سمت اینه موهامو درست کردم و رفتم پایین..همه جا ساکت و تاریک بود هیچ کسی نبود حتی خدمه ها..برگشتم بالا و اتاق هارو هم چک کردم بازم کسی نبود کمی ترسیده بودم..رفتم داخل اتاقم و روی تخت نشستم..پاهامو توی بغلم جمع کردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام..و نگاه بیرون کردم قطرات بارون محکم میخوردن به پنجره..مدتی بعد صدای بسته شدن در ورودی عمارت اومد..سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت در اتاقم و اروم بازش کردم..از پله ها رفتم پایین تا سر گوشی اب بدم..ولی چیزی نبود..اروم و با احتیاط پله هارو میشمردم و میفتم بالا..پله ی اخر رو هم رد کردم که دیدم یه سایه بزرگ از یکی از اتاق ها بیرون اومد و رفت توی یه اتاق دیگه..اولش توی شک بودم وقتی به خودم اومدم فهمیدم چی دیدم از ترس جیغ بلندی کشیدم که همون سایه رو دوباره دیدم که داشت نزدیکم میشد..از ترس نمیتونستم حرکت کنم و گریم گرفته بود..با نزدیک تر شدن اون سایه بهم گریه کنم شدید تر میشد..تا اینکه توی اغوش گرم یه نفر پنهون شدم..گریم بند نمیومد و خیلی هم ترسیده بودم که با صدای اشناش اروم شدم
کوک:هیششش چیزی نیست
همین جمله کافی بود تا ارومم کنه..با دستای مردونش پشتم رو نوازش میکرد..گرمای تنش بینظیر بود و دلم نمیخواست ازش جدا بشم..مدتی گذشت و منو از خودش جدا کرد..گریم کمتر شده بود..توی اون تاریکی چهرشو واضح نمیدیدم اما متوجه نگرانیش شدم که گفت
کوک:فکر کنم بدجور ترسوندمت
دستشو اورد جلو و اشکای روی صورتمو پاک کرد..دستاش گرم بودن..کمی بینمون سکوت بود که گفتم
ا.ت:بقیه کجان
جونگ کوک نگاهی به چشمام کرد گفت
کوک:بقیه رفتن سئول
با تعجب به چشماش نگاه میکردم که گفت
کوک:رفتن برای خرید..
ا.ت:پس چرا چیزی بهم نگفتن
جونگ کوک کمی مکث کرد و گفت
کوک:..
ادامه دارد

🍷حمایت فراموش نشه🍷
دیدگاه ها (۱)

Part ⁴⁴ا.ت ویو:جونگ کوک کمی مکث کرد و گفتکوک:تو دیر خوابیدی ...

Part⁴⁵ا.ت ویو:ا.ت:تو کاری باهام کردی که توی قلبم یه احساس جد...

Part⁴²ا.ت ویو:در رو باز کردم و وارد اتاق شدم و مستقیم رفتم ت...

Part ⁴¹ا.ت ویو: عکسی روی میز اتاق نظرم رو جلب کرد سمت عکس رف...

Part ۷

part12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط