پارت
#پارت19
چند نفس عمیق پشت سر هم کشید.
باید درسش را میخواند اما تا نگاهش به جملات کتاب می افتاد ، لبخندهای اورا میدید.
سرش را به طرفین تکان داد .
باید میتوانست فقط کمی ، فکرش را از ذهنش دور کند .
مدادش را برداشت و زیر جملات کتابش خط کشید .
با شنیدن صدای در اتاق گفت:
+بفرمایید
گلی وارد اتاقش شد و در نگاه اول متوجه شد که عاطفه گریه کرده است .
سعی کرد به روی خودش نیاورد .
_غزاله خانوم از مطب برگشتن ، یه ساعتی میشه ، سراغتونو گرفتن .
چشم هایش را با دست مالید و از پشت میزش بلند شد و گفت :
+ باشه ، اومدم.
گلی با احتیاط گفت :
عاطفه جان یه آب به صورتت میزدی .
عاطی "نه" محکمی گفت و از اتاق بیرون زد .
مادرش که همیشه نبود ، نبود تا مراقبش باشد ، محبت کند ،
نوازشش کند و درد دل هایش را بشنود ....
پس محکوم بود به دیدن حال پریشانش ...
شاید کمی از خودخواهی هایش کم میشد .
روبروی مادرش نشست و آرام سلامی کرد .
غزاله کتابش را بست و عینکش را در آورد .
به صورتش دقیق شد و بدون جواب دادن سلامش گفت :
_ گریه کردی؟؟ چرا ؟
عاطفه جا خورد توقع نداشت انقدر زود متوجه شود ولی گفت :
+مگه مهمه واستون ؟
_حتما مهمه که می پرسم !!
عاطفه قلبش گرفت ...
+کاش جای این که دلیلش رو ازم بپرسی کنارم بودی !
اونوقت لازم نبود واست توضیح بدم، که چرا حالم بده
ازجایش بلند شد وبه سمت اتاقش راه افتاد .
+ من شام نمیخورم ، درس دارم .
غزاله آمد مانع رفتنش شود که همایون وارد خانه شد .
و بلند سلام کرد .
بغض گلوی عاطفه بیشتر شد ،
حماقت محض بود...
اما امید داشت که با ناز کردنش ، غزاله نازش را بکشد ....
اما همان امیدِ احمقانه اش با آمدن همایون از بین رفت .
با وجود او محال بود غزاله نازکشش شود .
وارد اتاقش شد و روبه عکس فرشید گفت :
"کاش تو ناز کشم بودی"
...
چند نفس عمیق پشت سر هم کشید.
باید درسش را میخواند اما تا نگاهش به جملات کتاب می افتاد ، لبخندهای اورا میدید.
سرش را به طرفین تکان داد .
باید میتوانست فقط کمی ، فکرش را از ذهنش دور کند .
مدادش را برداشت و زیر جملات کتابش خط کشید .
با شنیدن صدای در اتاق گفت:
+بفرمایید
گلی وارد اتاقش شد و در نگاه اول متوجه شد که عاطفه گریه کرده است .
سعی کرد به روی خودش نیاورد .
_غزاله خانوم از مطب برگشتن ، یه ساعتی میشه ، سراغتونو گرفتن .
چشم هایش را با دست مالید و از پشت میزش بلند شد و گفت :
+ باشه ، اومدم.
گلی با احتیاط گفت :
عاطفه جان یه آب به صورتت میزدی .
عاطی "نه" محکمی گفت و از اتاق بیرون زد .
مادرش که همیشه نبود ، نبود تا مراقبش باشد ، محبت کند ،
نوازشش کند و درد دل هایش را بشنود ....
پس محکوم بود به دیدن حال پریشانش ...
شاید کمی از خودخواهی هایش کم میشد .
روبروی مادرش نشست و آرام سلامی کرد .
غزاله کتابش را بست و عینکش را در آورد .
به صورتش دقیق شد و بدون جواب دادن سلامش گفت :
_ گریه کردی؟؟ چرا ؟
عاطفه جا خورد توقع نداشت انقدر زود متوجه شود ولی گفت :
+مگه مهمه واستون ؟
_حتما مهمه که می پرسم !!
عاطفه قلبش گرفت ...
+کاش جای این که دلیلش رو ازم بپرسی کنارم بودی !
اونوقت لازم نبود واست توضیح بدم، که چرا حالم بده
ازجایش بلند شد وبه سمت اتاقش راه افتاد .
+ من شام نمیخورم ، درس دارم .
غزاله آمد مانع رفتنش شود که همایون وارد خانه شد .
و بلند سلام کرد .
بغض گلوی عاطفه بیشتر شد ،
حماقت محض بود...
اما امید داشت که با ناز کردنش ، غزاله نازش را بکشد ....
اما همان امیدِ احمقانه اش با آمدن همایون از بین رفت .
با وجود او محال بود غزاله نازکشش شود .
وارد اتاقش شد و روبه عکس فرشید گفت :
"کاش تو ناز کشم بودی"
...
- ۲.۷k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط