ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت

ذهن را درگیر با عشقی خیالی کرد و رفت

جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت

 

چون رمیدنهای آهو ، ناز کردنهای او

دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت

 

کهنه ای بودم برای اشکهای این و آن

هرکسی ما را به نوعی دستمالی کرد و رفت !

 

ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت

عقده در دل داشت ،  روی خاک خالی کرد و رفت

 

آرزویم با تو بودن بود،کوشیدم ، ولی

واقعیت را به من تقدیرحالی کرد و رفت


# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

برای تو که تویی ؛ این منی چنین هیچ استنیا به جاده ی من جان م...

عاشقم،اهل همین کوچه ی بن بست کـناریکه تو از پنجره اش پای به ...

شبیه نغمه ی  چنگی ، شبیه زوزه ی بادشبیه ِ قلب ِ نجیبم ، که د...

مرو بمان که دلم تنگ می شود بی تونگاه پنجره بی رنگ می شود بی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط