بچه که بودم مادرم می گفت تو انار یه دونش بهشتیه هیشکی نمی

بچه که بودم مادرم می گفت تو انار یه دونش بهشتیه هیشکی نمیدونه کدومه...
منم از شوق بدست آوردنش همش از این می ترسیدم که نکنه یه دونش از دستم بیوفته و نکنه همون یه دونه بهشتیه باشه...
انقدر از ترس می‌لرزیدم که بالاخره از دستم می ریخت

تو مثل دونه ی اناری،از اولشم می دونستم انقدر از ترس افتادنت می لرزم که از دستم می افتی...

#محمدرضا_فیروزجایی

#عاشقانه_های_پاک #عاشقانه #عشق #فکر نو
دیدگاه ها (۲)

نیست در شهرنگاریکه دل از ما ببرد...!#حافظ#عاشقانه_های_پاک #ع...

زمان دوخت لبم را به ریسمان سکوتکه عهــدعهدِ غم است وزمـــانز...

توی چشمتچقدرآدم هاداس ها را به باغ من زده اندسیب بکری برای خ...

کوتاه تر از دیوار خیالم - دست کودک ِ دلمکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط