اشک های شور☆
اشک های شور☆
پارت ⅘
دیدگاه سانزو:
ماه از پشت ابر ها بیرون اومده بود و نورش نیمرخ صورت ا.ت رو روشن کرده بود. رد خون ها روی اون لباس سفیدش به شدت توی چشم بودن ولی داشت نفس نفس میزد. یه جایی داخل یه کوچه گذاشتمش که بشینه.
ا.ت: بالاخره... درست شد.
عرق ها رو با یه دستمال از رو پیشونیش پاک کردم.
سانزو: با این رنگ تو چشم لباست چجوری قراره برگردیم.
ا.ت با تعجب بهم نگاه کرد: ببینم این کارا به مخت فشار آورده؟
و بعد همونجا لباسش رو در آورد.
سانزو: صبر کن داری چیکار میکنی؟
ا.ت: خب برو یه هودی یا لباسی چیزی برام بیار اگه اینقدر بدت میاد،من که از وضعیت راضیم.
بهم چشمکی زد: مشخصه که تو هم خوشت میاد.
چرا همیشه میتونه رو اعصابم راه بره؟ این دختره ا.ت واقعا رو مخ منه.
_جایی نری تا برمیگردم.
_شاید هوس کردم یه چند نفر رو بکشم رو تخت،بعدشم ...
_نه مثل اینکه باید همینجا ولت کنم... باشه خداحافظ.
_بعدشم من که مردم خودت جواب مایکی رو میدی.
_آخه تو چرا باید همکار من باشی؟ الان برمیگردم.
ویو ا.ت
ا.ت یه لباس زیر توری مشکی زیر اون لباس پوشیده بود و همونجا منتظر سانزو ایستاده بود کهناگهان یک نفر بوق زد. ا.ت به سمت ماشین مشکی رو به روی ورودی کوچه نگاه کرد که سانزو شیشه رو داد پایین
_سوار شو.
ا.ت اینبار حرفی نزد،خسته تر از این بود که بخواد کاری بکنه پس فقط حرف گوش کرد و رفت کنار سانزو جلوی ماشین سوار شد.
_برو.
سانزو پاش رو روی گار فشار داد: خیلی جرئت داری که پا شدی با این شکل اومدی جلو نشستی.
_حوصله ات رو ندارم اینقدر زر نزن.
_به نظر با همین لباسا جذاب تری دختر جون. اگه لباس داشتم هم بهت نمیدادم.
ا.ت داشت سعی میکرد نادیده بگیره چون فهمید سانزو سعی داره اون رو تحریک کنه پس فقط از پنجره به بیرون خیره شد. ولی بعد سانزو محکم روی ترمز فشار داد. ا.ت نزدیک بود پرت بشه جلو که سانزو محکم از پشت گرفتش و کشیدش سمت خودش...
پارت ⅘
دیدگاه سانزو:
ماه از پشت ابر ها بیرون اومده بود و نورش نیمرخ صورت ا.ت رو روشن کرده بود. رد خون ها روی اون لباس سفیدش به شدت توی چشم بودن ولی داشت نفس نفس میزد. یه جایی داخل یه کوچه گذاشتمش که بشینه.
ا.ت: بالاخره... درست شد.
عرق ها رو با یه دستمال از رو پیشونیش پاک کردم.
سانزو: با این رنگ تو چشم لباست چجوری قراره برگردیم.
ا.ت با تعجب بهم نگاه کرد: ببینم این کارا به مخت فشار آورده؟
و بعد همونجا لباسش رو در آورد.
سانزو: صبر کن داری چیکار میکنی؟
ا.ت: خب برو یه هودی یا لباسی چیزی برام بیار اگه اینقدر بدت میاد،من که از وضعیت راضیم.
بهم چشمکی زد: مشخصه که تو هم خوشت میاد.
چرا همیشه میتونه رو اعصابم راه بره؟ این دختره ا.ت واقعا رو مخ منه.
_جایی نری تا برمیگردم.
_شاید هوس کردم یه چند نفر رو بکشم رو تخت،بعدشم ...
_نه مثل اینکه باید همینجا ولت کنم... باشه خداحافظ.
_بعدشم من که مردم خودت جواب مایکی رو میدی.
_آخه تو چرا باید همکار من باشی؟ الان برمیگردم.
ویو ا.ت
ا.ت یه لباس زیر توری مشکی زیر اون لباس پوشیده بود و همونجا منتظر سانزو ایستاده بود کهناگهان یک نفر بوق زد. ا.ت به سمت ماشین مشکی رو به روی ورودی کوچه نگاه کرد که سانزو شیشه رو داد پایین
_سوار شو.
ا.ت اینبار حرفی نزد،خسته تر از این بود که بخواد کاری بکنه پس فقط حرف گوش کرد و رفت کنار سانزو جلوی ماشین سوار شد.
_برو.
سانزو پاش رو روی گار فشار داد: خیلی جرئت داری که پا شدی با این شکل اومدی جلو نشستی.
_حوصله ات رو ندارم اینقدر زر نزن.
_به نظر با همین لباسا جذاب تری دختر جون. اگه لباس داشتم هم بهت نمیدادم.
ا.ت داشت سعی میکرد نادیده بگیره چون فهمید سانزو سعی داره اون رو تحریک کنه پس فقط از پنجره به بیرون خیره شد. ولی بعد سانزو محکم روی ترمز فشار داد. ا.ت نزدیک بود پرت بشه جلو که سانزو محکم از پشت گرفتش و کشیدش سمت خودش...
- ۵۴۲
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط