Part ¹²
Part ¹²
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وارد شد با لباس هایی از سر تا بالا قرمز و آرایش صورتی همرنگ خون.........
لبخندی زد و دستاش رو آورد بالا و گفت:
سلام به همه ی بازی کنندگان!
من " آلِن" هستم.........
خوش آمدید.........
این بازی چیزی نیست جز هوش و ذکاوت.........
کنارش یک دری ظاهر شد و گفت:
خب این دروازه رو که میبینید جایی هست که مسابقه شروع میشه...........
الان بر سر در این دروازه شعری حک خواهد شد که سرنخ شما هست:
«آنکه در روشنایی به دنبال حقیقت بگردد، کور خواهد شد.
راه را در جایی بجوی که حتی سایه نیز جرئت ماندن ندارد.»
ادامه داد:
خوب این کلمات رو در ذهنتون تکرار کنید چون حتما نیازتون میشه!
تمام مدت حرف زدنش، من درحال حرص خوردن بودم و میدونم که صورتم در هم رفته.........
گفت:
پنج دقیقه فرصت دارید که این شعر رو در ذهنتون حک کنید!
طبق حرف هیونجین حفظش کردم........
یک دقیقه قبل از وارد شدن به دروازه نوشیدنی ای تعارف کردن.........
پس از خوردن گفت:
۳۰ ثانیه فرصت وارد شدن دارید..........
احساس گیجی و سنگینی ای رو در سرم حس کردم.........
گفت:
بعد از ۳۰ ثانیه این در به کلی محو میشه.........
همه تک به تک و سریع وارد شدیم.........
سردرد شدیدی گرفتم..........
ما ده نفر وارد یه سالن عجیب شدیم.........
حالا چرا عجیب:
خب، چون از سرتاپا سفید بود و هیچ گونه اشیاء یا وسایل زینتی اونجا نبود، فقط خالیه خالی!
دلهره آور، ترسناک و استرس زا.........
آقای وزغ گفت:
خوب چه غلطی باید بکنیم.........
گفتم:
روی سر......
سرمو از درد گرفتم و ادامه دادم:
روی سر در دروازه نوشته بود.........
گفت:
خنگول خانم، منظورم راه حله!
گفتم:
تاحالا وزغه از خود راضی ندیدم.........
وزغ جان خوب گوش کن فقط یک نفر از این گروه برنده میشه بقیه یا میمونن یا انصراف میدن از بازی........
الانم خفه شو تا بفهمم چیه... هرچند خوشحال نباش من راه حل و نمیدم به تو!
تازه یادم افتاد که هیونجین رو نیاوردم... خیلی دیر شده من به حرفش گوش نکردم.........
امتحان کردم البته تو ذهنم:
هیونجین، هیونجین، هیونجین..........
سه بار شد.........
خبری نشد..........
ایندفعه بلند تو ذهنم تند تند صداش کردم..........
تعدادش از دستم در رفت!
سرم تیر میکشید..........
تو ذهنم گفتم:
کجایی لعنتی، هیونجین؟!
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
وارد شد با لباس هایی از سر تا بالا قرمز و آرایش صورتی همرنگ خون.........
لبخندی زد و دستاش رو آورد بالا و گفت:
سلام به همه ی بازی کنندگان!
من " آلِن" هستم.........
خوش آمدید.........
این بازی چیزی نیست جز هوش و ذکاوت.........
کنارش یک دری ظاهر شد و گفت:
خب این دروازه رو که میبینید جایی هست که مسابقه شروع میشه...........
الان بر سر در این دروازه شعری حک خواهد شد که سرنخ شما هست:
«آنکه در روشنایی به دنبال حقیقت بگردد، کور خواهد شد.
راه را در جایی بجوی که حتی سایه نیز جرئت ماندن ندارد.»
ادامه داد:
خوب این کلمات رو در ذهنتون تکرار کنید چون حتما نیازتون میشه!
تمام مدت حرف زدنش، من درحال حرص خوردن بودم و میدونم که صورتم در هم رفته.........
گفت:
پنج دقیقه فرصت دارید که این شعر رو در ذهنتون حک کنید!
طبق حرف هیونجین حفظش کردم........
یک دقیقه قبل از وارد شدن به دروازه نوشیدنی ای تعارف کردن.........
پس از خوردن گفت:
۳۰ ثانیه فرصت وارد شدن دارید..........
احساس گیجی و سنگینی ای رو در سرم حس کردم.........
گفت:
بعد از ۳۰ ثانیه این در به کلی محو میشه.........
همه تک به تک و سریع وارد شدیم.........
سردرد شدیدی گرفتم..........
ما ده نفر وارد یه سالن عجیب شدیم.........
حالا چرا عجیب:
خب، چون از سرتاپا سفید بود و هیچ گونه اشیاء یا وسایل زینتی اونجا نبود، فقط خالیه خالی!
دلهره آور، ترسناک و استرس زا.........
آقای وزغ گفت:
خوب چه غلطی باید بکنیم.........
گفتم:
روی سر......
سرمو از درد گرفتم و ادامه دادم:
روی سر در دروازه نوشته بود.........
گفت:
خنگول خانم، منظورم راه حله!
گفتم:
تاحالا وزغه از خود راضی ندیدم.........
وزغ جان خوب گوش کن فقط یک نفر از این گروه برنده میشه بقیه یا میمونن یا انصراف میدن از بازی........
الانم خفه شو تا بفهمم چیه... هرچند خوشحال نباش من راه حل و نمیدم به تو!
تازه یادم افتاد که هیونجین رو نیاوردم... خیلی دیر شده من به حرفش گوش نکردم.........
امتحان کردم البته تو ذهنم:
هیونجین، هیونجین، هیونجین..........
سه بار شد.........
خبری نشد..........
ایندفعه بلند تو ذهنم تند تند صداش کردم..........
تعدادش از دستم در رفت!
سرم تیر میکشید..........
تو ذهنم گفتم:
کجایی لعنتی، هیونجین؟!
- ۳۱۲
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط