Part 2

Part 2
میا: چیز دیگه ای نیاز ندارین؟
آی ان: تو
میا: بله؟
آی ان: گفتم تو
میا: اونوقت... منظور؟
ای ان نفس عمیقی کشید و بیشتر خیره شد: میخوامت
میا با لبخند گیج: ببخشید... نمیفهمم
ای ان: ببین دوتا راه بیشتر نداری... یا مثل یه دختر خوب باهام میای و حرف میزنیم یا...
میا: یا؟
ای ان: یا... از راهی که دلم نمیخواد میبرمت
میا: اونوقت چرا من باید با یه غریبه بیام؟
ای ان: نمیدونم... تو باید تصمیم بگیری
دست ای ان با این حرف سمت هندزفری که توی گوشش بود رفت ولی قبل از اینکه فشارش بده وایساد
ای ان: تصمیم با خودته
میا با عصبانیت: نمیام
ای ان ابرو بالا انداخت: مطمئنی؟
میا با ابروهای درهم و دندونایی که روی هم فشار میداد: آره
ای ان انگشتشو گذاشت رو هندزفری: خودت خواستی
همون لحظه چند تا مرد هیکلی و سیاه پوش از کناره های کافه سر درآوردن و قبل از اینکه میا بتونه حرکتی کنه یه دستمال رو به صورتش چسبوندن که باعث شد بوی مواد شیمیایی توی ریه هاش بپیچه
قبل از اینکه بیهوش بشه قیافه ی ای ان رو بالا سرش دید که میگفت: ببخشید
و بعد... تاریکی


*چند ساعت بعد*
میا آروم چشماشو باز کرد
همه جا رو تار میدید
چیزی که روش دراز کشیده بود یه چیز نرم بود مثل یه تخت
سقف بالای سرش سفید بود ولی نه اون سفید اتاقش یا کافه
چند ثانیه که گذشت دیدش بهتر شد ولی سردرد بدی توی سرش شروع به پیچش کرد
ناله ی ریزی از شدت درد از دهنش خارج شد که فهمید دهنش رو با یه پارچه ی مخملی بسته ان
سعی کرد یکم تکون بخوره که متوجه شد دست و پاهاشم بسته ان
ولی یه چیزی خیلی عجیب بود...
چرا با پارچه بسته ان؟ فقط به اندازه ای محکمه که نتونه بازش کنه
کمی به اطراف اتاق نگاه کرد
اتاق خیلی شیک و مجللی بود
قشنگ بود ولی واسه آدمربایی زیادی... آروم نیست؟
میا توی همین افکار بود که در اتاق با صدای آرومی باز شد
ای ان وارد شد و چند ثانیه به میا که روی تخت افتاده بود نگاه کرد
لبخندی زد: بیدار شدی؟
میا آروم از جاش بلند شد و روی تخت نشست
داشت با تنفر به ای ان نگاه میکرد(به بچم چپ نگا کنی میام میزنم در کو... نه چیزه ببخشید😊)
ای ان نزدیک تر اومد
نزدیک تر
نزدیک تر...
دستشو سمت صورت میا دراز کرد و دیگه داشت زیادی به میا نزدیک میشد
میا با تمام توانی که داشت خودشو عقب کشید و به خاطر این حرکت ناگهانی و استرسش نفس نفس زد
دست ای ان تو هوا موند و در کمال تعجب شروع کرد به خندیدن
صدای خنده ی قشنگش توی اتاق پیچید
ولی میا نمیخواست قبول کنه صداش قشنگه
ای ان با لبخند: چیه؟ میترسی؟ فقط میخوام دهنتو باز کنم
میا با تردید به دستای ای ان خیره شد
ای ان با مهربونی به میا اشاره کرد: بیا اینجا
میا چند ثانیه ی دیگه نگاه کرد و بعد آروم آروم نزدیک ای ان شد
ای ان با لطافت تمام پارچه ی مخملی رو از دور دهن میا برداشت
ای ان: هرچی میخوای بگو بهم
میا یه عادت عجیب داشت
هروقت که استرس میگرفت دهنش یه جوری باز میشد و فحش میداد که طرف مقابل رو باید با خاک انداز جمع میکردی
به نظر میومدم ای ان از این خبر داره
الانم بیشتر از هروقت دیگه ای استرس داشت
شروع کرد به حرف زدن
حرف زدن که چی بگم... تا تونست فحش داد
از ای ان گرفته تا گل روی کاغذ دیواری رو با خاک یکسان کرد
بعد از چند دقیقه که میا یه بند حرف زد بالاخره حرفاش تموم شد و شروع کرد به نفس نفس زدن
ای ان با اینکه انقد فحش خورده بود با خونسردی کامل به میا نگاه میکرد
ای ان: تموم شد؟
میا: آره
ای ان: خالی شدی؟
میا سر تکون داد
ای ان: باشه ولی بدون... ممکنه امشب کاری کنم که فردا نتونی راه بری
میا دهنش از تعجب باز موند
ای ان از جاش بلند شد و به سمت در رفت
در رو که پشت سرش بست صدای گریه ی میا رو پشت سرش شنید
و ای ان قلبش درد گرفت
درست خوندی... ناراحت شد به خاطر حرفی که زده

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

Part 1 امروز هم قرار بود یه روز خسته کننده ی دیگه برای میا ب...

تو هم میخوای ملکه باشی؟

پارت ۱۷۶

compensation of his death __ Part 37کارلو: خب، من و ریچی میر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط