گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح

گفتم خموش (آری) و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست بجز آرزوی تو فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۱)

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ می گیرد؟یا که ما خود سایه های ...

من نمی خواهمسایه ام را لحظه ای از خود جدا سازممن نمی خواهماو...

آرامگاه سعدی

آرامگاه سعدی

صبح ساعت 6 بیدار شدم دیدم داداشم نیم ساعت زودتر بیدار شده صب...

نقش ِچشمان ِخمارت،چه كشيدن داردسايه ساران ِدو زلفت،چه لميدن ...

happy pride month!!! (as a straight) اها راستی بچه ها من دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط