عشق اغیشته به خون
(๑˙❥˙๑) عشق اغیشته به خون(๑˙❥˙๑)
پارت ۱۱۸
جان خندید و تند گفت : من عاشق غذا هستم ..
چانمی : نوش جان نوه خوشگلم .. جان با ذوق میخورد و از غذا میگفت میونشی همانند بدون خوردن غذا سرس را پایین انداخته بود . و از دید خاکستری جیمین پنهان نماند
چانمی. : دخترم میونشی چرا غذا نمیخوری ..
میونشی آروم نگاهش را بلند کرد سپس با من من گفت : خوب ..راستش میخورم ..
جان : بخاطر اینکه تو سرما بودی غذا نمیخوری ..
جیمین ریز به خواهر زاده زیرکش نگاه کرد ولی جان وروجد ادامه داد : چون دایی دیر اومد از دستش ناراحت نشدی
چانمی : جان ..
جان : بزار حرفمو بزنم مادر بزرگ
جیمین : نیازی نیست شما بگی .. غذا تو بخور .. جان شانه ای بالا انداخت سپس ساکت شد .. جونا آروم خندید و گفت : حتما کار داشت مردا سرشون خیلی شلوغه من خوب اونا رو درک میکنم ..
جیمین نگاهی به جونا انداخت ولی چیزی نگفت و در سکوت مشغول خوردن غذا شد ..
میونشی : بارون می باره ؟
جیمین بجای چانمی تند جواب داد : طوفان قرار نیست ساکت بشه
میونشی آروم به پایین خیره شد سپس دستش را زیر چانه برد و بدون نگاه کردن به اطراف سکوت را گرفت .. جیمین هرگز نمیفهمید که این سکوت میونشی چرا تاوانی بود ..
با چشم های کنجکاو اش به اطراف نگاه میکرد تا بلکه دیدض تا حدی تیز باشد دختری را پیدا کند ولی نیافت تنها خیابان های ساکت ای که با صدا های نم باران و گاهی هم چراغ طوفان بودن که راه را برای تهیونگ نشان میداد ..
به صدا آروم عشق گوش داد و همان راع رفت .. کنار پارک ایستاد سپس در ماشین را باز کرد و چطر را باز نمود سپس گام های سریع وارد پارک شد و با دید تیرض تمام اطرف بارانی را زیر دیدش قرار گرفت ولی مین جی اون مکان هم نبود ،،،
٫ کجای زن ... کجای ٫ با گام های سریع به سمت کناری رفت بلاخره انتظارش به پایان. رسید مین جی بر روی نیمکت نشسته بود غرق افکارش ساکت و آروم در آن مکان تاریک و بارانی بیشتر آدم ها میترسید زیر آن درخت های بزرگ و هیکلی
پارت ۱۱۸
جان خندید و تند گفت : من عاشق غذا هستم ..
چانمی : نوش جان نوه خوشگلم .. جان با ذوق میخورد و از غذا میگفت میونشی همانند بدون خوردن غذا سرس را پایین انداخته بود . و از دید خاکستری جیمین پنهان نماند
چانمی. : دخترم میونشی چرا غذا نمیخوری ..
میونشی آروم نگاهش را بلند کرد سپس با من من گفت : خوب ..راستش میخورم ..
جان : بخاطر اینکه تو سرما بودی غذا نمیخوری ..
جیمین ریز به خواهر زاده زیرکش نگاه کرد ولی جان وروجد ادامه داد : چون دایی دیر اومد از دستش ناراحت نشدی
چانمی : جان ..
جان : بزار حرفمو بزنم مادر بزرگ
جیمین : نیازی نیست شما بگی .. غذا تو بخور .. جان شانه ای بالا انداخت سپس ساکت شد .. جونا آروم خندید و گفت : حتما کار داشت مردا سرشون خیلی شلوغه من خوب اونا رو درک میکنم ..
جیمین نگاهی به جونا انداخت ولی چیزی نگفت و در سکوت مشغول خوردن غذا شد ..
میونشی : بارون می باره ؟
جیمین بجای چانمی تند جواب داد : طوفان قرار نیست ساکت بشه
میونشی آروم به پایین خیره شد سپس دستش را زیر چانه برد و بدون نگاه کردن به اطراف سکوت را گرفت .. جیمین هرگز نمیفهمید که این سکوت میونشی چرا تاوانی بود ..
با چشم های کنجکاو اش به اطراف نگاه میکرد تا بلکه دیدض تا حدی تیز باشد دختری را پیدا کند ولی نیافت تنها خیابان های ساکت ای که با صدا های نم باران و گاهی هم چراغ طوفان بودن که راه را برای تهیونگ نشان میداد ..
به صدا آروم عشق گوش داد و همان راع رفت .. کنار پارک ایستاد سپس در ماشین را باز کرد و چطر را باز نمود سپس گام های سریع وارد پارک شد و با دید تیرض تمام اطرف بارانی را زیر دیدش قرار گرفت ولی مین جی اون مکان هم نبود ،،،
٫ کجای زن ... کجای ٫ با گام های سریع به سمت کناری رفت بلاخره انتظارش به پایان. رسید مین جی بر روی نیمکت نشسته بود غرق افکارش ساکت و آروم در آن مکان تاریک و بارانی بیشتر آدم ها میترسید زیر آن درخت های بزرگ و هیکلی
- ۴.۱k
- ۱۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط