ازدواج اجباری

☆ازدواج اجباری☆


P♡42

___________


*ویو سومی*

*توی خونه همینجور برای آروم کردن ذهن خودم بی هدف میگشتم و بعضی وقتا جلوی هر آینه چند ثانیه به جای کیس مارک ها نگاهی مینداختم و از خجالت یادآوری لحظه هایی از دیشب چشمامو محکم میبستم...به طرف گوشیم رفتم تا شاید این سری بتونم افکار توی سرمو اروم کنم و شروع به تایپ کردن کردم*


"رسیدی؟"

*چند لحظه به پیام نگاه کردم پاکش کردم و دوباره شروع به تایپ کردن کردم*

"درباره دیشب_

*و دوباره منصرف شدن و پاک کردن پیام...برای بار اخر تصمیم گرفتم بلاخره یه چیزی بفرستم*

"امروز...برنامت چیه؟"

×"دوست داری چیکار کنی؟"

+"همینطوری"

×"دلت درد میکنه؟"

+"نه خوبه"

×"چون اولین بارت بود احتمالا زیاد حرکت کنی دردت بگیره...بیشتر استراحت کن و از سوپ روی کابینت بخور"

*سوپ؟...قبل از من بیدار شده بود و سوپ درست کرده بود؟...به طرف آشپز خونه رفتم و با کاسه ی سوپ گرمی مواجه شدم.به نظر خوشمزه میومد...ناخوداگاه لبخندی روی لبم اومد ولی بعد سریع از صورتم محوش کردم و تایپ کردم*

+"اشپزی بلدی؟"

×"شوکه شدی؟چطوره؟خوشت میاد؟"

+"خوشمزست"

×"خوبه"


*ویو جونگکوک*

*با صدای سهامدارا توی جلسه به خودم اومدم و گوشی رو آروم خاموش کردم و به صحبت توی جلسه ادامه دادم..خوشبختانه شرکت ما چندین درصد سهامو سود داشته...بعد از جلسه تو راه برگشت به عمارت بودم و برای سومی هم خوراکی های مورد علاقشو خریده بودم...وارد عمارت شدم و دنبال سومی گشتم که دیدم توی گلخونه مشغول آب دادن به گل ها بود...اون....واقعا با بقیه دختر ها فرق داشت...همه چیزش...طوری بود که فکر کردن بهش باعث میشد بخوام برای همیشه پیش خودم نگهش دارم...این واقعا عشق بود...یا من دچار جنون شده بودم؟...که حتی ثانیه ای توی روزم بدون فکر کردن بهش نمیگذره..*
دیدگاه ها (۱)

☆ازدواج اجباری☆P♡43___________*جونگکوک آروم به طرف گلخونه رف...

☆ازدواج اجباری☆P♡41___________*صبح پرده های اتاق کنار زده شد...

حمایت بشه؟🍓✨️🫠@manhwa_lavar

☆ازدواج اجباری☆P♡13____________________*ویو سومی**شب شده بود...

بریم واسه پارت دهم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ . ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط