دل من عادت داشت،
دل من عادت داشت،
که بماند یک جا!
به کجا؟
معلوم است!
به در خانه ی تو...
دل من عادت داشت
که بماند آنجا،
پشت یک پرده ی توری
که تو هرروز آن
را به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری،
که تو هر روز از آن میگذری
دل من ساکن دستان تو بود ...
دل من گوشه ی یک باغچه بود،
که هر روز به آن مینگری ...
راستی!
دل من را دیدی؟!
آن را گم کردم...!
که بماند یک جا!
به کجا؟
معلوم است!
به در خانه ی تو...
دل من عادت داشت
که بماند آنجا،
پشت یک پرده ی توری
که تو هرروز آن
را به کناری بزنی
دل من ساکن دیوار و دری،
که تو هر روز از آن میگذری
دل من ساکن دستان تو بود ...
دل من گوشه ی یک باغچه بود،
که هر روز به آن مینگری ...
راستی!
دل من را دیدی؟!
آن را گم کردم...!
- ۸۷۵
- ۱۸ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط