بگو عزیز نمی دونی این پسترت هلا این چیزاست بهش بگو تا

-بگو عزیز! نمی دونی این پسترت هلا این چیزاست. بهش بگو تا خودش نرفته در خونه شون رو نزده. لب های انیسه از هم باز شد. -گفتم که می تونم راایش کنم. نگاه به پستتر کوچکش انداخت که چشتتمانش برق می زد. خنده ای کرد و به طرف ارسلان برگشت. –یکم دو دل بود. یعنی هنوزم هست. ابروان پسرش که بالا رفت ادامه داد: -بهش گفتم یک مدت با هم حرف بزنید اگه مشکلی نداشتین ادامه بدین. اردلان نیشش تا بناگوش باز شد. -وبول کرد دوست دختر داداشم بشه؟ ارسلان چشم غره رفت و انیسه با خنده به نشانه ی تایید سرتکان داد. با شتیطنت، با ریتم بابا کرم در حالی که دو دستش را به دو طرف باز کرده بود و بشتتکن می زد بلند شتتد. همانطور که با خنده “بادا بادا مبار ” را می خواند به طرف مادرش رفت. ب*و*سته ای به ستر مادرش زد و روسری را از سرش برداشت. کمر چرخاندنش با آن ژستتت بابا کرمی که گرفته بود ارستتلان را هم به خنده انداخت. -زشته پسر! مرد رو چه به اینکارا! اردلان چشمکی به برادرش زد-جون داداش اد حال نباش. پاشو با هم یک وری بدیم. حرفش چشمان برادرش را گرد کرد و وهقهه ی مادرش را به هوا برد. با ابرو، رو به ارسلان به خندیدن مادرش اشاره کرد. -د پاشو دیگه! ناسلامتی مفتی مفتی برات م زده. سرش را به سوی آسمان گرفت و با حالت مسخره ای گفت: -نوکرتیم اوس کریم! یکی اینجوری بی زحمت براش دوستتت دختر جور می شه. یکی هم… آه مصنوعی ای کشید. -یکی هم مثل ما هر چی تلاش می کنه به نتیجه ای نمی رسه. دستش را مشت کرد و به حالت میکروفون مقابلش گرفت. -ببخشید می شه ب،رسم دویقا راز موفقیتتون چیه؟ ارستلان انگشت شستش را به گوشه ی لبش کشید تا خنده اش نمایان نباشد. مردمک هایش را در چشتتمان برادرش دوخت. بد نبود کمی حال این پستتر را می گرفت. -اونطور کته خودم می دونم راز موفقیتم اینه که عین تو از این دلقک بازی ها انجام نمی دم. اردلان لح ه ای عقب نشست. ولی زیاد طول نکشید که لبخند مغرورانه ای زد. پرروئی را متعجب پشت سر گذاشت و خودش جلو رفت. -نته داداش من! راز موفقیتتت اینته که برادر بامزه ای مثل من داری. والا منم اگه چنین برادری داشتم همینجوری پز می دادم


https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%85%d8%b1%d9%87%d9%85-%d8%aa%d9%86%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

بچه ی من از برگ گل پاکتره …نبینم مریم که دیگه فکرهای ناجور ب...

معذرت میخوام، صدامو بلند کردم .تحت شرایط استرس خیلی بدی هستم...

خوبه خانم جون؟ ، -پس من الان تماس میگیرم قرار صحبت و این حرف...

ممنونم روسری رو از سرش باز کرد و به سمت فروشنده گرفت. – لطفا...

زندکی آن دو پارت ۳/۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط