ناپلئون گمشده (فصل سوم)
ناپلئون گمشده (فصل سوم)
پارت ۸
عمارت قدیمی. همان جا که همه چیز شروع شده بود. همان جا که همه چیز باید تمام میشد.
تهیونگ و سئول کنار هم روی زمین اتاق جونگ کوک نشسته بودند. دیوارها ترک خورده بود. گرد و خاک. بوی سالها. بوی انتظار.
کتابچه روی پاهای تهیونگ بود. دستش میلرزید. سئول دستش را گذاشت روی دست پدر. «پدر... بخونید. با هم.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. صفحه اول را باز کرد.
---
«سئول عزیزم،
اگه این کتاب رو پیدا کردی، یعنی من دیگه نیستم. یا تو بزرگ شدی. نمیدونم کدومش بدتره.
نوشتن برای تو سختترین کار زندگیمه. چون دارم به تو دروغ میگم. به همه دروغ میگم. ولی راست رو باید فقط تو بدونی. وقتی بزرگ شدی.
پدرت از من متنفر خواهد شد. بذار متنفر باشه. شاید راحتتر باشه براش. ولی تو بدون من همیشه دوستش داشتم. همیشه.»
تهیونگ نفسش بند آمد. سئول دستش را فشار داد. تهیونگ صفحه بعد را زد.
---
«سالها پیش، قبل از اینکه تو به دنیا بیای، پدرت یک دشمن داشت. کسی که هیچوقت نبخشید. کسی که اسمش رو نمیارم. تو خودت میدونی کی هست.
اون مرد به من گفت اگه باهاش نیام، تو رو میکشه. پدرت رو میکشه. برفی رو میکشه. همه رو. باور کردم. چون اون مرد دروغ بلد نیست. فقط تهدید بلده.
رفتم. نه برای خودم. برای شما.»
سئول گریه کرد. تهیونگ اشکش را پاک نکرد. فقط صفحه بعد را زد.
---
«هر جا هستم، به ماه نگاه میکنم. سئول عزیزم، وقتی ماه رو دیدی، بدون من دارم به تو نگاه میکنم. پدرت هم به ماه نگاه میکنه. شاید باور نکنی. ولی میکنه. چون من میشناسمش.»
تهیونگ نتواست بخواند. سئول کتابچه را گرفت. ادامه داد.
---
«تهیونگ عزیزم، اگه این رو میخونی، یعنی سئول بزرگ شده. یعنی تو هنوز زندهای. ممنونم که زنده موندی. ممنونم که پسرم رو بزرگ کردی. بدون من. میدونم از من متنفری. حق داری. ولی من تو رو بخشیدم. برای همه چی. حتی برای نفرتی که بهم میدی.»
سئول نگاه کرد به پدر. تهیونگ داشت گریه میکرد. بیصدا. مثل همیشه.
---
صفحه آخر.
«اگه میخوای منو پیدا کنی، برو به خونه پدربزرگ. زیرزمین. پشت قفسه شراب. یه دری هست که فقط من و پدربزرگ میدونیم. کلیدش توی همون عمارته. توی اتاق خودم. زیر کمد. سئول میدونه کجاست.
نترسید. من هنوز زندهام. میدونم. چون هنوز ماه رو میبینم. و تو هم میبینی. پس من هنوز جایی هستم.
دوستتون دارم. تا آخرین نفس. حتی اگه نفسم تموم شده باشه.»
---
کتابچه بسته شد. سئول و تهیونگ هر دو گریه میکردند. سکوت بود. فقط صدای باد که از پنجره شکسته میآمد. صدای سالها. صدای انتظار.
تهیونگ بلند شد. رفت زیر کمد. دست کشید. چیزی نبود.
«سئول، کلید رو برداشتی؟»
سئول سرش را تکان داد. «نه پدر. وقتی جعبه رو باز کردم، خالی بود. یعنی کسی قبل از من برداشته.»
تهیونگ به دیوار تکیه داد. «پدرم. کیم جون-هو. اون اینجا بوده. قبل از ما. کلید رو برداشته.»
سئول بلند شد. «پس باید بریم خونه پدربزرگ. بدون کلید هم میشه در رو باز کرد.»
تهیونگ نگاه کرد. «با چه چیزی؟»
سئول به کتابچه نگاه کرد. «با عشق. همون چیزی که مادرم گفت.»
تهیونگ دستش را گرفت. «بریم.»
از عمارت قدیمی بیرون آمدند. سوار ماشین شدند. برفی عقب نشسته بود. پیر. اما نگاهش روشن بود. انگار میفهمید کجا دارند میروند.
جاده. درختها. سکوت. و دستهایی که دیگر ول نمیکردند. نه این بار. نه هیچ بار.
پارت ۸
عمارت قدیمی. همان جا که همه چیز شروع شده بود. همان جا که همه چیز باید تمام میشد.
تهیونگ و سئول کنار هم روی زمین اتاق جونگ کوک نشسته بودند. دیوارها ترک خورده بود. گرد و خاک. بوی سالها. بوی انتظار.
کتابچه روی پاهای تهیونگ بود. دستش میلرزید. سئول دستش را گذاشت روی دست پدر. «پدر... بخونید. با هم.»
تهیونگ نفس عمیقی کشید. صفحه اول را باز کرد.
---
«سئول عزیزم،
اگه این کتاب رو پیدا کردی، یعنی من دیگه نیستم. یا تو بزرگ شدی. نمیدونم کدومش بدتره.
نوشتن برای تو سختترین کار زندگیمه. چون دارم به تو دروغ میگم. به همه دروغ میگم. ولی راست رو باید فقط تو بدونی. وقتی بزرگ شدی.
پدرت از من متنفر خواهد شد. بذار متنفر باشه. شاید راحتتر باشه براش. ولی تو بدون من همیشه دوستش داشتم. همیشه.»
تهیونگ نفسش بند آمد. سئول دستش را فشار داد. تهیونگ صفحه بعد را زد.
---
«سالها پیش، قبل از اینکه تو به دنیا بیای، پدرت یک دشمن داشت. کسی که هیچوقت نبخشید. کسی که اسمش رو نمیارم. تو خودت میدونی کی هست.
اون مرد به من گفت اگه باهاش نیام، تو رو میکشه. پدرت رو میکشه. برفی رو میکشه. همه رو. باور کردم. چون اون مرد دروغ بلد نیست. فقط تهدید بلده.
رفتم. نه برای خودم. برای شما.»
سئول گریه کرد. تهیونگ اشکش را پاک نکرد. فقط صفحه بعد را زد.
---
«هر جا هستم، به ماه نگاه میکنم. سئول عزیزم، وقتی ماه رو دیدی، بدون من دارم به تو نگاه میکنم. پدرت هم به ماه نگاه میکنه. شاید باور نکنی. ولی میکنه. چون من میشناسمش.»
تهیونگ نتواست بخواند. سئول کتابچه را گرفت. ادامه داد.
---
«تهیونگ عزیزم، اگه این رو میخونی، یعنی سئول بزرگ شده. یعنی تو هنوز زندهای. ممنونم که زنده موندی. ممنونم که پسرم رو بزرگ کردی. بدون من. میدونم از من متنفری. حق داری. ولی من تو رو بخشیدم. برای همه چی. حتی برای نفرتی که بهم میدی.»
سئول نگاه کرد به پدر. تهیونگ داشت گریه میکرد. بیصدا. مثل همیشه.
---
صفحه آخر.
«اگه میخوای منو پیدا کنی، برو به خونه پدربزرگ. زیرزمین. پشت قفسه شراب. یه دری هست که فقط من و پدربزرگ میدونیم. کلیدش توی همون عمارته. توی اتاق خودم. زیر کمد. سئول میدونه کجاست.
نترسید. من هنوز زندهام. میدونم. چون هنوز ماه رو میبینم. و تو هم میبینی. پس من هنوز جایی هستم.
دوستتون دارم. تا آخرین نفس. حتی اگه نفسم تموم شده باشه.»
---
کتابچه بسته شد. سئول و تهیونگ هر دو گریه میکردند. سکوت بود. فقط صدای باد که از پنجره شکسته میآمد. صدای سالها. صدای انتظار.
تهیونگ بلند شد. رفت زیر کمد. دست کشید. چیزی نبود.
«سئول، کلید رو برداشتی؟»
سئول سرش را تکان داد. «نه پدر. وقتی جعبه رو باز کردم، خالی بود. یعنی کسی قبل از من برداشته.»
تهیونگ به دیوار تکیه داد. «پدرم. کیم جون-هو. اون اینجا بوده. قبل از ما. کلید رو برداشته.»
سئول بلند شد. «پس باید بریم خونه پدربزرگ. بدون کلید هم میشه در رو باز کرد.»
تهیونگ نگاه کرد. «با چه چیزی؟»
سئول به کتابچه نگاه کرد. «با عشق. همون چیزی که مادرم گفت.»
تهیونگ دستش را گرفت. «بریم.»
از عمارت قدیمی بیرون آمدند. سوار ماشین شدند. برفی عقب نشسته بود. پیر. اما نگاهش روشن بود. انگار میفهمید کجا دارند میروند.
جاده. درختها. سکوت. و دستهایی که دیگر ول نمیکردند. نه این بار. نه هیچ بار.
- ۸۲۵
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط