چه خوش خیال بودم…

چه خوش خیال بودم…
که همیشه فکر میکردم درقلب تو محکومم به حبس ابد..!!
یکباره جا خوردم…
وقتى زندانبان بر سرم فریاد زد…
(هى تو)…!
آزادى…!
وصداى گام هاى غریبه اى که به سلول من می آمد
دیدگاه ها (۲)

شاهزاده دوست داشتنی من

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

رقص مرگ و عشقp⁷نشستیم و شروع کردیم به خوراکی خوردن×نگفت کجا ...

سلام پرنسسام.... خوبین؟؟ 🫠🫠بفرمایین پارت جدید.... The unwant...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐اولین نشانه خیلی کوچک بود.آ...

آخرین بحث پارت ۳

داستان عاشقانه جدید

My nurse

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط