「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 76
✦.................................

هیون‌وو: ...

نیکان برای اولین بار نگاه کوتاهی به نابی انداخت؛ نابی لبخند مصنوعی‌ای روی لب داشت و سعی می‌کرد خودش را آرام نشان بدهد

نابی: بفرمایید داخل...

نیکان بدون هیچ واکنشی وارد خانه شد.

...
ـ [ همان زمان | عمارت جئون ]

چمدان‌های نیکی کنار در ورودی چیده شده بودند، تمام اعضای خانواده برای بدرقه جمع شده بودند. جونگ‌هو جلو آمد و با لبخندی پدرانه به نیکی نگاه کرد

جونگ‌هو: کاش بیشتر پیشمون میموندید... ولی بالاخره وقتشه زندگی خودتون رو شروع کنید

سوها بی‌اختیار نیکی را در آغوش کشید

سوها: مواظب خودت باش، دخترم... هر وقت دلت گرفت، این خونه هنوز خونه‌ی توئه.

نیکی لبخند کم‌رنگی زد و او را در آغوش گرفت

+ ممنونم...

کمی آن‌طرف‌تر، جونگکوک با همان چهره‌ی آرام و بی‌احساس ایستاده بود؛ دست‌ هایش داخل جیب شلوارش بود و فقط رفت‌وآمد بادیگاردهایی را نگاه می‌کرد که آخرین وسایل را داخل خودرو میگذاشتند.

در مقابل، سولی و دایون با لبخندهای ساختگی ایستاده بودند، اما نفرت از نگاهشان پنهان نمی‌شد.

خداحافظی‌ها که تمام شد، سولی یک قدم جلو آمد و خطاب به جونگکوک گفت:

سولی: برمیگردید دیگه؟

جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت، بعد بدون هیچ مکثی گفت:

_ تا وقتی زنم نخواد، نه.

نیکی ناخودآگاه سرش را به سمت او برگرداند، قلبش بی‌دلیل یک ضربان نامنظم زد خودش هم نفهمید چرا فقط شنیدن کلمه‌ی «زنم» از زبان جونگکوک، حس عجیبی در وجودش ایجاد کرده بود

سولی لبخندش برای لحظه‌ای شکست، زیر لب، آن‌قدر آرام که فقط دایون بشنود، زمزمه کرد:

سولی: یه جوری میگه زنم انگار... ازدواجشون اجباری نبوده.

دایون با اخم کوتاهی سر تکان داد

دایون: معلوم نیست چی تو سرشه...

جیهی و سون‌جا که همه‌چیز را شنیده بودند، خیلی سریع لبخندهای مؤدبانه‌ای روی صورتشان نشاندند

جیهی: به سلامت برید.

سون‌جا: امیدوارم خوشبخت بشید.

جونگکوک هیچ جوابی نداد فقط آرام به سمت نیکی رفت، بدون اینکه چیزی بگوید دستش را گرفت؛ گرمای دست بزرگ جونگکوک دور انگشت‌های نیکی نشست

این بار نیکی دستش را پس نکشید، هر دو در سکوت از کنار خانواده عبور کردند. درِ عمارت پشت سرشان بسته شد.

و ماشین، آرام از محوطه‌ی عمارت خارج شد؛ آغاز زندگی زیر یک سقف... برای دو آدمی که هنوز هیچ‌کدام نمی‌دانستند قرار است عشق را از دل جنگ، لجبازی و زخم‌ های گذشته پیدا کنند.

جونگکوک کنار پنجره نشست و نگاهش را به خیابان دوخت. نیکی هم سمت دیگر نشست، در تمام مسیر هیچ‌کدام چیزی نگفتند.

فقط صدای ماشین، موسیقی بی‌کلامی که از ضبط پخش می‌شد و نورهای شهر که یکی‌یکی از کنار شیشه رد می‌شدند سکوت میانشان را پر کرده بود.

نیکی چند بار خواست چیزی بگوید، اما هر بار منصرف شد.جونگکوک هم مثل همیشه آرام و غیرقابل‌خواندن به نظر می‌رسید.

🌑 [ 8:20 | سئول ]

خودرو از یک دروازه‌ی آهنی عظیم عبور کرد؛ جاده‌ی سنگ‌فرش‌شده میان باغی بزرگ امتداد پیدا می‌کرد و در انتهای آن، عمارتی مدرن با دیوارهای شیشه‌ای و نور پردازی باشکوه خود نمایی می‌کرد.

چند بادیگارد کنار ورودی ایستاده بودند و به محض توقف خودرو، همزمان تعظیم کردند، یکی از آن‌ها در را باز کرد

جونگکوک پیاده شد. نیکی هم چند ثانیه بعد از ماشین بیرون آمد و هنوز نگاهش روی ساختمان مانده بود آرام زیر لب گفت:

+ این دیگه چه خونه‌ایه...

چند قدم جلو رفت و دوباره به عمارت نگاه کرد

+ مگه قراره یه لشکر اینجا زندگی کنن؟

جونگکوک همان‌جا ایستاد نگاهش را از روی ساختمان برداشت و مستقیم در چشم‌ های نیکی خیره شد چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی عادی گفت:

_ وقتی بچه‌هامون بزرگ بشن، همینم کمه.

نیکی یک لحظه کاملاً خشکش زد، چند بار پلک زد تا مطمئن شود درست شنیده، بعد با ناباوری به جونگکوک نگاه کرد

+ ببخشید... چی گفتی؟

جونگکوک بدون اینکه حتی لبخند بزند، خیلی آرام شانه بالا انداخت

_ شنیدی.

نیکی با اخم جلو رفت و یقه‌ی کت او را با دو انگشت گرفت.

+ مگه من دستگاه بچه‌سازم مرتیکه؟

برای اولین بار، گوشه‌ی لب جونگکوک خیلی نامحسوس تکان خورد، آن‌قدر کمرنگ که اگر کسی حواسش نبود، اصلاً متوجهش نمی‌شد

_ نه.. ولی قراره مادر بچه‌هام باشی.
دیدگاه ها (۴۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 77✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 75✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 74✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۶✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 14✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط