#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.چهل.و.یک


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


کلافه از فکر کردن شدم و لباس های بیرونمو با یه دست لباس خونگی عوض کردم و رو تخت ولو شدم که نیکا از پایین صدام زد ،

نیکا :< دیااا بیا شام >

دیانا :< اومدم عزیزم >

رفتم سر میز نشسم و منتظر بودم که بابا گفت :< کوچولوی تنبل پاشو نیکا جان کمک کن عروسم خسته شده >

دیانا :< بابایییی خب منم خستمه >

بابا داوود (بابای دیانا) با خنده گفت :< من که خستگی نمیبینم ماشالا سر و مر گنده >

متینم با شوخی ادامه داد :< بابا جون دخترت خیلی تنبل تر از این حرفاست >

دیانا :< اصن بخاطر اینکه روی تو رو ام کم کنم میرم کمک میکنم >

متبن خندید و گفت :< هه هه نقشم گرفت >

خندیدم و با ملاقه آروم زدم تو سرشو غذاش رو جلو گذاشتم و گفتم :< بفرمایید داداشی نوش جون >

متین :< هی فسقلی من که هیچ وقت نتونستم حریف تو شم ایشالا شوهرت یه روزی روتو کم کنه >

بابا داوود :< عع متین دخترمو اذیت نکن >

پیروزمندانه لبخندی زدم و بشقاب غذای بابا رو براش بردم و لپشو بوسیدم و گفتم :< مرسی بابایی >

نیکا خندید و گفت :< بابا جون از این دخترتون باید بترسید یعنی برای خودشیرینی یه چیزایی بلده که لجباز ترین آدمو مجبور به کاری که میخاد میکنه >

هممون خندیدیم و شام مونو خوردیم ، خاستن برم پذیرایی که نیکا دستمو کشید و برد تو اتاقم ،

با تعجب گفتم :< چیکار میکنی نیکا ترسیدم >

نیکا :< هیس دیانا کارت دارم >

دیانا :< نیکا گفتم که بعدا درباره خاستگار تصمیم میگیرم دیگه >

نیکا خندید و گفت :< اووو حالا کی از خاستگارت پرسید انگار مثلا چقدر برام مهمه >

با گیحی گفتم :< پس چیکار داشتی باهام >

نیکا دستمو گرفت و رو تخت نشستیم که برگه ای که پشتش قایم کرده بودو بهم نشون داد و با ذوق گفت :< دیانا اینو نگاه کن >

نگاهی به برگه ای که پر از متن انگلیسی بود انداختم و گفتم :< نیکا حوصله ندارم این همه رو ترجمه کنم خودت بگو برای چی هستن؟ >

نیکا با صدای آروم ولی ذوق زده گفت :< اینجا نوشته سرکار خانم دیانا رحیمی خنگول تنبل داری عمه میشی؟ >

با کلافگی گفتم :< تنبل و خنگول خو.. >

یه دفه با خوشحالی جیغ زدم و گفتم :< چییییییی؟ چی گفتی؟ واقعا راست میگی؟ >

نیکا با لبخند نگاهم کرد و گفت :< دیانای خوشگلم داری عمه میشی >

با خوشحالی تمام پریدم بغلش و گفتم :< واییییی خدایا شکرت خدایا ممنون خدایا مرسی هورااااااااااا >

محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم که در اتاق باز شد و متین سراسیمه اومد تو اتاق و گفت :< ...


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•
دیدگاه ها (۰)

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.چهل.و.دو 👒💚 •🧸...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.چهل.و.دو 👒💚 •🧸...

#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣 #پارت.چهل 👒💚

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.سی.و.نه 👒💚 •🧸•...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹¹چند لحظه همون‌جا ایستادم.بعد بال...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 135♡⁠。⁠)⁩اروم س...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط