پارت

✨ پارت ۶ ✨

با نور خورشیدی‌ که به چشماش میخورد بیدار شد کمی توی جاش غلت خورد به پهلو دراز کشید و به صورت غرق در خواب جونگکوک خیلی شد
دیدن هر بار چهره اش ناخداگاه غم دنیا توی دلش جمع میشه
یکی از آرزو هاش داشتن بچه ای از جونگکوک بود فکر اینکه همه چیزیش شبیه باباش بشه دیوانه اش میکرد .... از روی تخت بلند شد و برای دور کردن افکار منفی اش به سمته حموم رفتن
دوش کوتاهی گرفت و بدون اینکه جونگکوک رو بیدار کنه از اتاق خارج شد به سمته آشپزخونه رفتم تا صبحانه مفصلی درست کنه
تا خودش رو از افکارش دور کنه ... غرق درست کردن صبحانه بود که دست های جونگکوک دوره کمرش حلقه شد و لب هاش رو به گوشش نزدیک کرد
جونگکوک : صبح بخیر عشق‌ سحر خیزم
و بوسه روی گونش گذاشت دختر اخم ریزی کرد
ا،ت : چرا بیدار شدی....خودم میخواستم بیدارت کنم
جونگکوک‌‌ بلند خندید و گفت
جونگکوک : با این صدا و بوی های که تو راه انداختی به نظرت میتونم بخوابم ... خیلی وقت بیدار شدم ... حتا حموم رفتم ... بعدش الان دیر نشده میرم می‌خوابم بیا بیدارم‌ کنه ...تا یه لقمه چپت کنم
دخترک ازش فاصله گرفت و به سمتش برگشت‌ مشت آرومی به بازوش شد و با دیدن موهاش که خیس‌ بود گفت
ا،ت : عزیزم چرا موهاتو خشک نکردی ؟
جونگکوک : تو هم که موهات نمی داره
ا،ت : من عادت دارم ... برو موهاتو خشک کن سرما می‌خوریاا
خودش رو لوس کرد و با لحنی کیوتی گفت
جونگکوک : می‌خوام همسر جونم برام خشک کنه
لبخند محو شد و برای اینکه جونگکوک متوجه حالش نشه به سمته اپن برگشت / خدا رو شکر نفهمیده / جونگکوک متوجه حال همسرش نشد چون مدام درحال ناخونک زدن به غذا بود
صبحانه رو خوردن ناخداگاه یاد حرف لونا افتاد و با خودش گفت
/ اگه با چند تا خل چل توی مسافرت باشیم حتما روحیمون عوض میشه /
.......
توی بغل جونگکوک روی مبل نشسته بود و اون کنال های تلویزیونی رو بالای پایین میکرد
ا،ت : جئونم...‌
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد و گفت
جونگکوک : ییییاااااا ..خدااااااا ... خودت کمک کن....چی میخوای که داری اینجوری مشکوک صدام میزنی ؟
ا،ت : بیشعور اصلا هیچی نمیخوام
جونگکوک : شوخی کردم....بیا اصلا...جانم عشق خوشگل لوس من قهر نکن
دختر هنوز قصد جواب داد نداشت که جونگکوک صورتش رو نزدیک صورت همسرش برد و با لخند گفت
جونگکوک : جانم میمون زشت...
این‌بار با عصبانیت از جاش بلند شد و با داد گفت
ا،ت : هیییی...میمون....عوضی ...من کجام میمونه آخه..... خیییلی بیشعور کوکی..
بلند خندید و دستش رو سمته خودش کشید که باعث شد روی پاهای بیوفته
جونگکوک : عاشق این شر بازی و خرص خوردنتم ... باشه میگم امم بیبی من خوبه


شرط ها برای پارت بعدی
۴۵ لایک
۳۵ کامنت
دیدگاه ها (۳۸)

✨ پارت 7 ✨جونگکوک : عاشق این شر بازی و خرص خوردنتم ... باشه ...

✨ پارت 8 ✨یونجی : ا،ت خانم..حالا دریا از ما مهم‌تر شده دختر ...

✨ پارت 5 ✨این پارت دارای صحنه های می‌باشد که برای همه مناسب ...

✨ ادامه پارت 4 ✨ ا،ت : جونگکوک به نظرت وقتی ازدواج کردیم بچه...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟕ا/ت: امیدوارم... امیدوارم... مادرم توی زن...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟐لبخند بهم زد.. اما این لخند نرم بود.. که...

عشق مافیا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط