در سایه ی گذشته🌑

در سایه ی گذشته🌑

# قسمت دوم: «برگشت»

---

### روز اول — آپارتمان اوبیتو

اوبیتو، رو تخت افتاده بود، تب داشت، عرق سرد رو پیشونیش نشسته بود. صدای سرفه‌هاش تو خونه‌ی خالی می‌پیچید. گوشیش رو میز بود، ولی کسی زنگ نمی‌زد. کسی خبر نداشت.

**اوبیتو:** *(با صدای ضعیف، هذیون‌گونه)* کاکاشی...

---

### روز دوم — همون‌جا

حالش بدتر شده بود. نفس کشیدن براش سخت شده بود. سعی کرد بلند شه آب بیاره، ولی زانوهاش خم شدن و رو زمین افتاد.

همون لحظه، صدای در اومد. یکی داشت با کلید در می‌زد — یه کلید یدکی که اوبیتو چند وقت پیش، تو یه لحظه‌ی اعتماد، بهش داده بود.

در باز شد. کاکاشی، خیس از بارون بیرون، وارد شد.

**کاکاشی:** *(با دیدن اوبیتو رو زمین، وحشت‌زده)* اوبیتو!

سریع کنارش زانو زد، دستشو گذاشت رو پیشونیش.

**کاکاشی:** *(با نگرانی شدید)* داری می‌سوزی... چرا زنگ نزدی؟ چرا بهم نگفتی؟

**اوبیتو:** *(به‌زور چشماشو باز نگه می‌داره)* فکر... فکر کردم دیگه نمی‌خوای... بعد از اون حرفا...

**کاکاشی:** *(صداش می‌شکنه)* احمق... فکر کردی چون عصبانی بودم، دیگه برام مهم نیستی؟

کاکاشی بلندش کرد، با احتیاط بردش رو تخت. سریع دست به کار شد — تب‌سنج، آب، دارو. حرفه‌ای، ولی دستاش یه‌کم می‌لرزیدن.

---

### چند ساعت بعد

تب اوبیتو کمی پایین اومده بود. تو نیمه‌هوشیاری، صدای کاکاشی رو می‌شنید که کنار تخت نشسته و آروم آروم باهاش حرف می‌زد، انگار داشت مطمئن می‌شد اوبیتو تنها نیست.

**اوبیتو:** *(چشماشو باز می‌کنه، ضعیف ولی هوشیارتر)* کاکاشی...

**کاکاشی:** *(فوری برمی‌گرده سمتش)* اینجام.

**اوبیتو:** *(با صدایی که به‌زور در میاد)* ببخشید... واقعاً... نباید اون حرفا رو بهت می‌زدم. تو فقط داشتی نگرانم می‌شدی و من... من مثل همیشه، هر کسی که بهم نزدیک می‌شه رو پس می‌زنم. چون می‌ترسم.

کاکاشی دستشو گرفت — همون دست سالمش.

**کاکاشی:** *(آروم)* می‌دونم از چی می‌ترسی. می‌دونم چیزایی که تو زندگیت دیدی، یاد دادن بهت که اعتماد کردن یعنی درد خوردن. ولی من قرار نیست جایی برم، اوبیتو. حتی وقتی عصبانی می‌شم، حتی وقتی داد می‌زنی سرم.

اوبیتو، با چشمایی که برق اشک توشون بود، فقط نگاهش کرد.

**اوبیتو:** *(زمزمه)* چرا... چرا این‌قدر باهام صبوری؟

**کاکاشی:** *(لبخند کوچیکی می‌زنه، پیشونیش رو به پیشونی اوبیتو می‌چسبونه)* چون فکر کنم... دارم عاشقت می‌شم. و آدمای عاشق، وقتی طرفشون درد می‌کشه، فرار نمی‌کنن.

اوبیتو نفسش تو سینه‌ش حبس شد. برای اولین بار تو زندگیش، یکی بهش گفته بود که دوستش داره — و اون‌جا موند.

**اوبیتو:** *(با صدایی لرزون، ولی این‌بار از یه حس دیگه)* منم... فکر کنم از همون شب تو بیمارستان، از دستت دادم.

کاکاشی خم شد و آروم، با احتیاط، لباشو رو لبای اوبیتو گذاشت. یه بوسه‌ی کوتاه، گرم، پر از تمام چیزایی که هفته‌ها بود نگفته بودن.

---

پایان قسمت دوم.
دیدگاه ها (۴)

در سایه ی گذشته🌑# قسمت اول (پایان): «انفجار خشم»---مادارا با...

در سایه ی گذشته🌑# قسمت اول (ادامه): «شکستن دیوارها»### یک هف...

در سایه ی گذشته🌑پارت اول( درخواستی )# قسمت اول: «اولین برخور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط