P27

شب با کلی دعوای ویکتور و لی هون بالاخره به پایان رسید و من توی همون اتاقی که بودم کنار یه دختر دیگه به اسم میا خوابیدم ، اون از خدمه بود و تونست کلی باهام راجب رئیس و ویکتور حرف بزنه ، حالا از حرفایی که زنگ بود دلم برای ویکتور میسوخت عموش اونو بزور اینجا نگه داشته بود برای همین ویکتور گفت برای فرار از اینجا جنگیده اما اون تیکه حرفی که با اومدن لی هون نصفه موند رو از زبون میا شنیدم ، اون فرار کرده بود و وقتی گرفته بودنش گفته بود هیچوقت وارث اینجا نمیشه و اینجا نمیمونه اما عموش مافیای بزرگ ادوارد رُبرن دوست دخترش رو بخاطر نافرمانی اون به قتل رسوند از اون موقعه قانون گذاشته شده که هرکس فرار کنه یکی از افراد اینجا به قتل میرسه ، یادم رفت از ویکتور بپرسم تهیونگ کجاست ، توی این چند ساعتی که اینجا بودم هیچ خبری ازش نبود و ندیدمش ، شاید نمیتونست منو ببینه شاید بابت اینکه بخاطر کسی که باعث همه بدبختیاشون شده منو تنها گذاشت عذاب وجدان داشته باشه ، نمیتونستم دیگه قضاوتش کنم حالا فهمیده بودم شاید توی این سه سال چی بهشون گذشته ....
.....
صبح با جیغ های کسی از خواب پاشدم و پتو رو از سرم زدم کنار ..... این کی بود این وقت صبح ؟؟
داشتم با گنگی دنبال صاحب صدا میگشتم که دوباره جیغش توی گوشیم پیچید
جسی : هوی دختره .... بلند شو ببینم .... فکر کردی خونه خالس ؟؟
با اخم نگاهی بهش انداختم و گفتم : گلوت پاره نشد ؟؟
دست به کمر نگاهی بهم انداخت گفت : چییی
ا/ت : جیغ نزن (باداد)
عصبی گفت : تو دختره ی .....
اما قبل از تموم شدن حرفش در با صدا به دیوار کوبیده شد و بعدم قامت ویکتور که دست به سینه با اون پیراهن مشکی و موهای طلایی توی چارچوب در نمایان شد و با اخم گفت : چته جسی .... کی بهت اجازه داده اینطوری جیغ بزنی ؟؟
جسی سرشو پایین انداخت و گفت : ببخشید خب اخه به حرفم گوش نمیده
ا/ت : تو چیزی گفتی که من گوش ندم ؟؟
ویکتور با قدم های اروم اما محکمی به سمتمون اومد و گفت : جسی تو رئیس کسی نیستی که کسی به حرفت گوش کنه ، تو مثل همه اینجایی مثل همه .... فهمیدی ؟؟
جسی نگاه بدی بهم انداخت و گفت : بله فهمیدم
ویکتور : میتونی بری
با قدم های حرص داری به سمت در رفت و درو پشت سرش بست که همه دخترا زدن زیر خنده ..
ویکتور : نخندین وروجک ها
بعدم با لبخند پرده هارو کشید و گفت : صبح بخیر ا/ت ، خوبی ؟؟
سرمو تکون دادم و لایک نشون دادم که یدونه زد پشت کمرمو و گفت : بلند شو ساعت خواب تموم شده
با به صدا در اومدن زنگ یکی از دخترا گفت : وقت صحبونس
ویکتور : بچه ها ا/ت مهمونه منه مواظبش باشید
لی هون : مهمون تو یا مهمون من ؟؟
دیدگاه ها (۲۰)

P28

P29

P26

P25

درمانگر عشق. فصل دوم. پارت۱0

خونآشام من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط