Start Again (16)

Start Again (16)

چند روز از آن ماجرا گذشته بود.

سلین و جیمین بیشتر از قبل با هم وقت می‌گذراندند.

زنگ تفریح...

زنگ ناهار...

حتی بعد از مدرسه.

همه متوجه شده بودند.

همه...

حتی یونا.


---

آن روز زنگ تفریح، یونا در کتابخانه نشسته بود.

طبق معمول سعی می‌کرد روی کتابش تمرکز کند.

اما موفق نمی‌شد.

صدای خنده‌ای از پشت پنجره شنید.

ناخواسته سرش را بلند کرد.

جیمین و سلین در حیاط مدرسه بودند.

سلین چیزی گفت.

جیمین خندید.

یونا سریع نگاهش را برگرداند.

ـ چرا هی نگاه می‌کنم...؟

کتاب را بست.

اما جواب خودش را نداشت.


---

بعد از مدرسه...

بیشتر دانش‌آموزها رفته بودند.

یونا برای برداشتن دفترش به کلاس برگشت.

اما وقتی به راهرو رسید، ناگهان صدایی شنید.

صدای سلین بود.

ـ جیمین...

یونا مکث کرد.

نمی‌خواست فضولی کند.

اما اسم جیمین را شنیده بود.

سلین چند لحظه ساکت ماند.

انگار دنبال کلمات مناسب می‌گشت.

بعد آرام گفت:

ـ من ازت خوشم میاد.

یونا بی‌اختیار خشکش زد.

قلبش تندتر زد.

از جایش تکان نخورد.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

بعد صدای جیمین آمد.

ـ سلین...

سلین ادامه داد:

ـ نمی‌خوام فقط دوست باشیم.

ـ ...

ـ می‌خوام دوست‌پسرم بشی.

یونا نفسش را حبس کرد.

برای چند لحظه هیچ صدایی نیامد.

سکوت...

و بعد...

ـ باشه.

یونا انگار چیزی را از دست داد.

نمی‌دانست چرا.

فقط می‌دانست دلش عجیب درد گرفته است.

بدون اینکه منتظر حرف بیشتری بماند، آرام از آنجا دور شد.

و برای اولین بار...

از شنیدن اسم جیمین خوشحال نشد.

ادامه دارد...

ببخشید بابت دیر گزاشتن نت نداشتم..

شرط: 15 بازنشر
5 فالوور
دیدگاه ها (۱۳)

هر سوالی میخواین بپرسین جواب میدم (ایگ نکنین) اصکی رفتم با ا...

Start Again (15)روز بعد...از همان اول صبح، سلین حال و هوای م...

فالوشه؟ @asas.w

Start Again (13)از روزی که سلین وارد کلاس شده بود، فقط چند ر...

Start Again (12)چند روز بعد...همه مشغول حرف زدن بودند که معل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط