﴿ فصل 1قسمت36﴾

﴿ فصل 1قسمت36﴾
باربد با خشمی که در چشمانش شعله می‌کشید، بازوی آنیا را دور شانه خودش انداخت و تقریباً او را از زمین بلند کرد تا از آراد دور شود. نیما هم بدون اینکه حرفی بزند، با نگاهی پر از تردید و خشم که بین آراد و آنیا می‌چرخید، بطری آب را مچاله کرد و پشت سر آن‌ها به راه افتاد.
آراد همان‌طور سر جایش خشک شده بود. نگاهش مسیر رفتن آن‌ها را دنبال می‌کرد تا اینکه موهای پریشان آنیا پشت جمعیت ناپدید شد. سنگینیِ هل دادنِ باربد هنوز روی سینه‌اش بود، اما دردی احساس نمی‌کرد؛ تمام حسش در چشمانِ خمار و مظلوم آنیا جا مانده بود.
نیکی که دید نقشه‌اش برای جذب پسرهای اکیپ دارد با ورود آراد خراب‌تر می‌شود، خودش را به آراد نزدیک کرد و با لحنی لوس و تصنعی گفت: آراد خان! بیخیال اون دختره شو. حالش خوب نیست، اخلاقش هم بدتره! بیا بریم یه چیزی بخوریم، من و سارا داریم از حال می‌ریم از گشنگی.
آراد اما انگار صدای نیکی را نمی‌شنید. او رو به سارا کرد و با صدایی که هنوز لرزش ناشی از هیجان در آن بود، پرسید: سارا... این دختر، آنیا... کجاییه؟ چرا تا حالا ندیده بودمش؟
سارا پوزخندی زد و در حالی که سعی می‌کرد تعادلش را روی پاهای لرزانش حفظ کند، گفت: یه دخترِ ساده و بی‌دست و پاست که نیکی دلش سوخت و آوردش توی اکیپ. زیاد جدی‌ش نگیر داداش، باربد روش خیلی حساسه، دیدی که داشت تیکه‌تیکه‌ات می‌کرد!
آراد لبخندی کج زد؛ لبخندی که بوی دردسر می‌داد. دستش را در جیبش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: حساسیتِ باربد، جذابیت اون دختر رو برای من چند برابر می‌کنه... چیزی که باربد بخواد ازش دفاع کنه، حتماً ارزشِ جنگیدن داره.
(در همین حال)
داخل ماشین، آنیا سرش را به شیشه سرد تکیه داده بود و چشمانش را بسته بود. صدای نفس‌های تند و عصبی باربد را می‌شنید که کل فضای ماشین را پر کرده بود. باربد فرمان ماشین را آنقدر محکم فشرد که بند انگشتانش به سفیدی می‌زد.
باربد ناگهان کنار خیابان ترمز کرد و با صدایی که از خشم و اضطراب می‌لرزید گفت: آنیا! به من نگاه کن.
آنیا با بی‌حالی لای چشم‌هایش را باز کرد.
باربد غرید: دیگه حق نداری با سارا و نیکی جایی بری که اون پسره هست. فهمیدی؟ اون نگاهش... اون داشت تو رو می‌بلعید!
آنیا با صدایی ضعیف زمزمه کرد: باربد... من فقط حالم بد بود... اون اصلاً نمی‌شناختم.
نیما که روی صندلی عقب نشسته بود، با لحنی سرد و گزنده پرید وسط حرفش: ولی اون تو رو خوب شناخت آنیا. از این به بعد، تو فقط یک هدف نیستی، تو شدی مرکزِ یک جنگ. و باور کن آراد کسی نیست که به این راحتی عقب بکشه.
آنیا لرزید. نه از سرمای کولر ماشین، بلکه از این حجم از مالکیت و خشمی که دورش حصار کشیده بود. او نمی‌دانست که از امشب، نه تنها نیکی و سارا، بلکه سه پسرِ قدرتمند قرار است زندگی او را به بازی بگیرند.
......
بچه ها بخاطر نبودند تا پارت 42 میزارم حمایت کنید
دیدگاه ها (۱)

**پارت چهارم: سرعت و جنون**جونگ‌کوک با خشونتی سرد و بی‌رحمان...

007-پنهان در مه - پارت ۹۳

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

P. 6 "اون فقط مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

پارت 3۹نورِ لوسترهای کریستالیِ عمارتِ کیم، چشم‌ها رو می‌زد. ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بــیــســتــم 𓆪 🖤🥀درِ اصلی با صدای بلندی باز ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_35_آخرین‌پارت شش سال بعد >>از پله ها ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط