مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت !

مادر بزرگ ادبیات مخصوص به خودش را داشت !
به همبرگر می‌گفت همبرگرد،
به سطل سلط، زبانش نمی‌چرخید.
به کبریت می‌گفت کربیت !
برای احوال‌پرسی که زنگ می‌زد،
می‌گفت زنگ زده‌ام حالت را بگیرم.
هیچوقت عادت نکردم به این جمله،
بعد از شنیدنش لبخند می‌زدم،
حالم خوب می‌شد ...
زنگ زده بود حالم را بگیرد
ولی قصدش حال پرسیدن بود،
برعکس بعضی از آدم‌ها که تلفن می‌کنند،
مسیج می‌دهند حالت را بپرسند ولی حالت را می‌گیرند ...!
دیدگاه ها (۵)

حرفی تازه بزن، چیزی بگوبگذار این حالِ آشوبمانکمی تسکین یابدم...

خواهر داستانش با همه فرق داردموجودیست که بوی مادر میدهدمانند...

فصل من پاییز است ، فصل شما چیه ؟فصلی پر از "تبعیض" که متعلق ...

آقا جان چای اش را هُرتی کشید و گفت:تلفن که نداشتیم، مجبور بو...

سایه‌ای پشت لبخند پارت : ۹ صبح روز بعد، آسمان سئول صاف‌تر از...

پارت سه

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²⁵/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط