پارت بیست و یکم
پارت بیست و یکم
در آغوش زندان
ویو نویسنده
یک ماه از اون اتفاقات گذشته بود ولی ته همچنان مثله قبل هیچی نمیخورد حرف نمیزد و هیچکاری نمیکرد و حتی مریضی سوه تغذیه یا افسردگیه خفیف بی حالی همچی گرفته بود ولی هنوزم مثله روز های دیگه تو بالکن میشست و منتظره کوک میموند تا بیاد پیشش و بغلش کنه نازشو بکشه یا از دلش در بیاره(الهی بگردم بچم ته دلم واسش سوخت)
توی این یک ماه کوک تمام کمال فکرش پیشه ته بود نمیتونست بهش فکر نکنه به اون خنده هاش کیوت بازی دراوردناش قهر کردناش و هرچیزی که مربوط به ته بود نتونسته بود زندگی با لیا رو تحمل کنه واسه همین دنبال ته میگشت دره خونه ی ته رفت یه مرده غریبه درو باز کرد و گفت
غریبه:سلام بله کار داشتید؟
کوک:میخواستم ببینم اینجا کسی به نام کیم تهیونگ زندگی میکنه؟
غریبه:اوه اره داشتیم 1 ماه پیش خونشو به من فروخت رفت(جیمین خونه رو فروخته بود و ته رو رو تو خونه ی خودش نگه داشته بود چون میدونست کوک حتما اونجا میره و نمیخاست ته دوباره کوک رو ببینه و عذاب بکشه خونه ی خودشم عوض کرده بود و با شوگا و ته یه جای دیگه زندگی میکردن)
کوک:خب میدونید کجا رفته ادرس خونش؟
غریبه:نه ببخشید که نتونستم کمکتون کنم من زنم صدام میزنه کار دارم بدرود(و بعد درو بست و رفت)
کوک:وای لعنتی من هر جور شده ته رو پیدا میکنم
ویو نویسنده
گوشی کوک به صدا درمیاد گوشیشو برمیداره میبینه لیا زنگ زده جواب میده
کوک:بنال(سرد)
لیا:سلام خوبی (با مهربونی)
کوک:دکتری میخای بدونی خوبم یا نه
لیا:خب امروز مهمونی دعوت شدیم میای باهم بریم؟
کوک:نه حوصله ندارم کار دارم
لیا:خب لطفا خواهش میکنم بیا(با لوس بازی میگه صداشو بچگونه میکنه)
کوک:مثه اینکه کری گفتم نمیام(سرد)
و بعد کوک گوشی رو قطع میکنه
ویو نویسنده
کوک میره سواره ماشینش میشه و میره شرکتش و وقتی میرسه
(نکته:یونگی شماره ی ته و جیمین و خودشو عوض کرده تا کوک نتونه بهشون زنگ بزنه)
بادیگاردا تا کمر خم میشن و سلام میکنن کار کنام هم تعظیم میکنن و سلام میکنند
کوک میره طبقه اخر شرکت که دفترش اونجاست به یکی از بادیگارداش که عضوه بانده مافیاش هم هست میگه دنبالم بیا باهات کار دارم
بادیگارده:چشم
و بعدش میرسن تو اتاق کار جونکوک تو شرکت
کوک:ببین خوب گوش کن برگه ی طلاق واسم اماده کنه و به لیا بگو بیاد
بادیگارد:رئیس میخاید از خانوم لیا طلاق بگیرید؟
کوک:اره فقط کمتر از یک ساعت دیگه برگه اماده باشه لیا هم اینجا باشه و در ضمن میخام ادرس خونه ی پارک جیمین یا مین یونگی رو پیدا کنی میخام ببینم شخصی به نام کیم تهیونگ اونجا زندگی میکنه یا نه شمارشونم میخام
بادیگار:ببخشید یه سوال واسه چی میخاید بدونید؟
کوک:به تو چه تو کاره تو انجام بده
سلام نانایی ها 👶🏻
بفرمایید اینم از این پارت و فردا پار بعدی رو اپ میکنم اميدوارم خوشتون بیاد بوس بهتون
در آغوش زندان
ویو نویسنده
یک ماه از اون اتفاقات گذشته بود ولی ته همچنان مثله قبل هیچی نمیخورد حرف نمیزد و هیچکاری نمیکرد و حتی مریضی سوه تغذیه یا افسردگیه خفیف بی حالی همچی گرفته بود ولی هنوزم مثله روز های دیگه تو بالکن میشست و منتظره کوک میموند تا بیاد پیشش و بغلش کنه نازشو بکشه یا از دلش در بیاره(الهی بگردم بچم ته دلم واسش سوخت)
توی این یک ماه کوک تمام کمال فکرش پیشه ته بود نمیتونست بهش فکر نکنه به اون خنده هاش کیوت بازی دراوردناش قهر کردناش و هرچیزی که مربوط به ته بود نتونسته بود زندگی با لیا رو تحمل کنه واسه همین دنبال ته میگشت دره خونه ی ته رفت یه مرده غریبه درو باز کرد و گفت
غریبه:سلام بله کار داشتید؟
کوک:میخواستم ببینم اینجا کسی به نام کیم تهیونگ زندگی میکنه؟
غریبه:اوه اره داشتیم 1 ماه پیش خونشو به من فروخت رفت(جیمین خونه رو فروخته بود و ته رو رو تو خونه ی خودش نگه داشته بود چون میدونست کوک حتما اونجا میره و نمیخاست ته دوباره کوک رو ببینه و عذاب بکشه خونه ی خودشم عوض کرده بود و با شوگا و ته یه جای دیگه زندگی میکردن)
کوک:خب میدونید کجا رفته ادرس خونش؟
غریبه:نه ببخشید که نتونستم کمکتون کنم من زنم صدام میزنه کار دارم بدرود(و بعد درو بست و رفت)
کوک:وای لعنتی من هر جور شده ته رو پیدا میکنم
ویو نویسنده
گوشی کوک به صدا درمیاد گوشیشو برمیداره میبینه لیا زنگ زده جواب میده
کوک:بنال(سرد)
لیا:سلام خوبی (با مهربونی)
کوک:دکتری میخای بدونی خوبم یا نه
لیا:خب امروز مهمونی دعوت شدیم میای باهم بریم؟
کوک:نه حوصله ندارم کار دارم
لیا:خب لطفا خواهش میکنم بیا(با لوس بازی میگه صداشو بچگونه میکنه)
کوک:مثه اینکه کری گفتم نمیام(سرد)
و بعد کوک گوشی رو قطع میکنه
ویو نویسنده
کوک میره سواره ماشینش میشه و میره شرکتش و وقتی میرسه
(نکته:یونگی شماره ی ته و جیمین و خودشو عوض کرده تا کوک نتونه بهشون زنگ بزنه)
بادیگاردا تا کمر خم میشن و سلام میکنن کار کنام هم تعظیم میکنن و سلام میکنند
کوک میره طبقه اخر شرکت که دفترش اونجاست به یکی از بادیگارداش که عضوه بانده مافیاش هم هست میگه دنبالم بیا باهات کار دارم
بادیگارده:چشم
و بعدش میرسن تو اتاق کار جونکوک تو شرکت
کوک:ببین خوب گوش کن برگه ی طلاق واسم اماده کنه و به لیا بگو بیاد
بادیگارد:رئیس میخاید از خانوم لیا طلاق بگیرید؟
کوک:اره فقط کمتر از یک ساعت دیگه برگه اماده باشه لیا هم اینجا باشه و در ضمن میخام ادرس خونه ی پارک جیمین یا مین یونگی رو پیدا کنی میخام ببینم شخصی به نام کیم تهیونگ اونجا زندگی میکنه یا نه شمارشونم میخام
بادیگار:ببخشید یه سوال واسه چی میخاید بدونید؟
کوک:به تو چه تو کاره تو انجام بده
سلام نانایی ها 👶🏻
بفرمایید اینم از این پارت و فردا پار بعدی رو اپ میکنم اميدوارم خوشتون بیاد بوس بهتون
- ۱.۶k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط