Part

Part5

بدون لایک و کامنت خواندن حرامه 🤭


--------پرش زمانی به یک ماه بعد--------

ویو راوی

یک ماه از زمانی که بچها دارن آماده میشن میگذره به طرز عجیبی که حتی خود مکس هم باورش نمیشد بچها پیشرفت کردن اینقدر پیشرفتشون زیاد بود که حتی روی باند مافیایی شون هم تاثیر گذاشت نه تنها باند بزرگ قاره ی اروپا بودن بلکه باند بزرگ قاره ی آسیا هم شدن ولی عموشون از یک چیزی پشیمون شد بچهایی که همیشه شاد و خوشحال بودن و هیج آسیب و تحدیدی برای بقیه محسوب نمیشدن الان نه تنها یک تحدید بسیار جدی و خطرناک محسوب میشن بلکه شکنجه دادن و کشتن مردم براشون یک تفریح شده دخترایی که تنها رنگ گلگونی که روی دستاشون بود رنگ رژ لبشون بود الان رنگ رژلب جای خودشو به خون داده

پایان ویو راوی

!بچها همونطور که میدونید فردا شب یک مهمونیه بزرگه که تمامیه مافیاها اونجا جمع شدن که شما رو ببینن البته که قراره فردا شب تصورشون از شما به کل عوض بشه اونا فکر میکنن شما دوتا مرد سیبیل کلفت چاهارشونه‌

+وای پس قراره فردا پوزه یه مشت مرد کثیف رو به زمین بمالیم

-وای الیا فردا قراره بد جور با اون مردای هول در بیوفتیم

!گوش بدید بچها فردا خبری از دعوا کردن نیست باید بتونید برای خودتون چند تا شریک پیدا کنید

!جیمسون و گریسون بیاین اینجا

^×بله قربان

!فردا باید شما به طور خیلی خیلی نزدیک حواستون بهشون باشه تا کاری دستمون ندن

-عمو ما که بچه نیستیم

+عمو فکر می‌کردم توی این یکماه خودمونو بهت ثابت کردیم

!شما فقط توی این یکماه منو دلتنگ شیطونیای قدیماتون کردین

-ببخشید جناب هاثورن کی بود که وقتی شیطونی میکردیم و میخندیدیم سرمون داد میزد

+وای راست میگی

!من فقط میخواستم یکمی جدی بشید نه اینکه به کل تغییر کنید

-متاسفم جناب هاثورن ولی شما خودتون این کارو کردید فکر کنم زیاده روی کردید

+الان این ماییم دیگه هیچ راه برگشتنی نیست

ویو راوی

تالیا بلند شد و رفت سمت در خونه و الیا رفت بالا توی بالکن و بعد مکس دستور داد که دنبالشون برن زمانی که حال خونه خالی شد مکس دوتا دستاش رو روی پاهاش گذاشت و با دستاش صورتش رو گرفت و به خودش بدو بیراه گفت

ویو تالیا

رفتم به سمت حیاط و اونجا نشستم دیدم پشت سرم جیمسون بدو بدو داره میاد بهش گفتم که بره

-برو

^قسم میخورم حتی متوجه حضور من در اینجا نشی

-نمیدونم چرا ولی احساس امنیت کردم(داخل دلش گفت)شروع کردم به داد زدن نشستم زمین روی زانو هام و جیمسون برام سریع یه صندلی اورد(بهش پیشنهاد دادم پیشم بشینه و تا خود صبح کنارم نشست و باهم نوشیدنی خوردیم و صبح وقتی به اتاقم رسیدم دوباره حس کردم همون دختر شاد قدیمم ولی حیف زمانی که از خواب بیدارشم قراره این حس به پایان برسه)

ویو الیا

وارد بالکن شدم و فقط چشمامو بستم و بعد حضور یکی رو پشت سرم احساس کردم و بعد سریع تفنگمو از داخل کتم دراوردمو به سمتش گرفتم

×(دستاشو به علامت تسلیم بالا برد) تسلیممم

ویو الیا

بعد از این حرفش خندید و منم یک نیمچه خنده ای کردم تا نیمه شب کنارم بودو باهم حرف زدیم و کلی خندیدیم بعد از نیمه شب گفت که دیگه باید بریم داخل چون باید فردا برای مهمونی آماده بشم اون همیشه آدم محافظ کاری بود حتما باید همه ی کارا سر ساعت پیش بره و مراقب بود که کارای من درست پیش بره دروغ چرا از این رفتارش خوشم میومد و بعد از اون منو به سمت اتاقم روونه کرد و رفتم خوابیدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
داریم به ورود پسرا نزدیک میشیمم💘🥳
دیدگاه ها (۱۵)

Part6ویو راویبخاطر اینکه همه تا صبح بیدار بودن ظهر به دیر تر...

Part7ویو راوی دخترا به سمت دستشویی رفتن-فکر نکنم جیمسون و گر...

Part4ویو راویفردا صبح وسیله هارو جمع کردن و حرکت کردن به سمت...

Part3ویو راوی یک حموم 20 دقیقه ای گرفتن ولی تالیا با داد خوا...

Part19$تالیا میدونم سوشی نمیخوری ولی نودل که میخوری نه؟ بیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط