𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوستپسر قلابی من
𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوستپسر قلابی من
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏
از صبح مامانت مدام دربارهی مهمونی امشب حرف میزد
مامان: فقط امشب خواهش میکنم تنها نیا
_ مامان، من که گفتم دوستپسر ندارم!
مامان: پس یکی پیدا کن!
با حرص نفس کشیدی و گوشیات رو برداشتی تنها کسی که به ذهنت رسید جیمین بود چند ثانیه به اسمش خیره موندی و بالاخره پیام دادی
_ جیمین، یه لطف خیلی بزرگ ازت میخوام...
چند لحظه بعد جواب داد
جیمین: چی شده؟
_ میتونی امشب فقط برای چند ساعت نقش دوستپسرم رو بازی کنی؟
پیام رو فرستادی و سریع گوشی رو کنار گذاشتی چند ثانیه بعد گوشی لرزید
جیمین: چی؟!
_ خواهش میکنم فقط امشب قول میدم جبران کنم
جیمین: و قراره جلوی خانوادهات وانمود کنم دوستپسرت هستم؟
_ آره...
جیمین: باشه
با تعجب به صفحه نگاه کردی
_ همین؟ قبول کردی؟!
جیمین: فقط چون کنجکاوم ببینم وقتی نقش دوستپسرتم، چه شکلی میشه
_ جیمین!
جیمین: ساعت هفت میام دنبالت
گوشی رو روی تخت انداختی و زیر لب خندیدی
_ امیدوارم از این تصمیم پشیمون نشم..
ساعت هفت زنگ در به صدا دراومد
وقتی در رو باز کردی، جیمین جلوی در ایستاده بود؛ مرتب و خوشلباس، با لبخندی که باعث شد برای چند لحظه حرفت یادت بره
جیمین: خب؟
_ خب چی؟
جیمین: قرار نیست دوستپسر قلابیت رو معرفی کنی؟
خندیدی
_ خیلی پررویی!
جیمین دستش رو به سمتت دراز کرد
جیمین: پس بریم؟
به دستش نگاه کردی
_ این دیگه برای چیه؟
جیمین: برای واقعیتر شدن نقشمون.
دستش رو گرفتی قلبت بیدلیل تندتر زد
وقتی وارد مهمونی شدین، جیمین دستت رو محکمتر گرفت آروم کنار گوشت گفت
جیمین: از اینجا به بعد، من دوستپسرتم
_ فقط برای امشب
جیمین لبخند زد
جیمین: آره... فقط برای امشب
اما هیچکدومتون نمیدونستین که این «فقط برای امشب»، قرار بود همهچیز رو تغییر بده...
𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏
از صبح مامانت مدام دربارهی مهمونی امشب حرف میزد
مامان: فقط امشب خواهش میکنم تنها نیا
_ مامان، من که گفتم دوستپسر ندارم!
مامان: پس یکی پیدا کن!
با حرص نفس کشیدی و گوشیات رو برداشتی تنها کسی که به ذهنت رسید جیمین بود چند ثانیه به اسمش خیره موندی و بالاخره پیام دادی
_ جیمین، یه لطف خیلی بزرگ ازت میخوام...
چند لحظه بعد جواب داد
جیمین: چی شده؟
_ میتونی امشب فقط برای چند ساعت نقش دوستپسرم رو بازی کنی؟
پیام رو فرستادی و سریع گوشی رو کنار گذاشتی چند ثانیه بعد گوشی لرزید
جیمین: چی؟!
_ خواهش میکنم فقط امشب قول میدم جبران کنم
جیمین: و قراره جلوی خانوادهات وانمود کنم دوستپسرت هستم؟
_ آره...
جیمین: باشه
با تعجب به صفحه نگاه کردی
_ همین؟ قبول کردی؟!
جیمین: فقط چون کنجکاوم ببینم وقتی نقش دوستپسرتم، چه شکلی میشه
_ جیمین!
جیمین: ساعت هفت میام دنبالت
گوشی رو روی تخت انداختی و زیر لب خندیدی
_ امیدوارم از این تصمیم پشیمون نشم..
ساعت هفت زنگ در به صدا دراومد
وقتی در رو باز کردی، جیمین جلوی در ایستاده بود؛ مرتب و خوشلباس، با لبخندی که باعث شد برای چند لحظه حرفت یادت بره
جیمین: خب؟
_ خب چی؟
جیمین: قرار نیست دوستپسر قلابیت رو معرفی کنی؟
خندیدی
_ خیلی پررویی!
جیمین دستش رو به سمتت دراز کرد
جیمین: پس بریم؟
به دستش نگاه کردی
_ این دیگه برای چیه؟
جیمین: برای واقعیتر شدن نقشمون.
دستش رو گرفتی قلبت بیدلیل تندتر زد
وقتی وارد مهمونی شدین، جیمین دستت رو محکمتر گرفت آروم کنار گوشت گفت
جیمین: از اینجا به بعد، من دوستپسرتم
_ فقط برای امشب
جیمین لبخند زد
جیمین: آره... فقط برای امشب
اما هیچکدومتون نمیدونستین که این «فقط برای امشب»، قرار بود همهچیز رو تغییر بده...
- ۸۹۱
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط