p¹⁴ (last part)

p¹⁴ (last part)

× اجکالی نداره

~ خب حالا.. میخواستیم سورپرایزت کنیم مثلا

_ ناراحتی هنوز؟

+ نه.. ولی دفعه بعدی خبر بده دیر میای خونه

_ چشم..

🐹 اهم تولدت مبارک

+ *لبخند عمیق*

_ بیا اینجااا.. ببینننن.. کادو گرفتیم برات...

+ ممنونممممم عررررر

× مامانی نمیخوای شمعارو فوت کنی

+ عه.. خب خاموش شدن که..

🐱 من الان روشنشون میکنم..

+ ممنون..

بقیه: ده.. نه.. هشت.. هفت.. شیش.. پنج.. چهار.. سه.. دو.. یک.. هههوووررراااا «مود»

شمعو فوت کرد..

با یه لبخند خوشگل..

بغلش کردم.. و گونشو بوسیدم..

_ تولدت مبارک بهترین مامانی دنیا

ته مین پرید بغلش..

× مامانییییی دوست دالممممممم

+ منم دوست دارم عزیزممم *خنده*

عاشق سه تاشونم..

بدون اونا نمیتونم زندگی کنم..

با لبخند بهشون زل زده بودم..

" چند ساعت بعد ساعت ۱۲ شب "

بقیه رفته بودن..

و خونه رو جمع کرده بودیم..

ته مین خوابیده بود..

ماهم میخواستیم کم کم بخوابیم

رو تخت دراز کشیدیم..

دستامو دور کمر باریکش حلقه کردم و محکم بغلش کردم..

+ ای.. له شدم

_ خیلی دوست دارم.. میمیرم برات

+ منم دوست دارم عشقم

سرمو رو سینه های نرمش گذاشتم..

و به صدای قلبش گوش کردم..

صدایی که باعث ارامشم بود

چشمامو بستم..

شروع کرد نوازش کردن موهام..

_ میدونی که میمیرم برات بانوی من..

END🧸

از اونی که درخواست کرده بود عذرمیخوام که خیلی بد شد..
دیدگاه ها (۲)

یه سناریو می‌خوام در مورد این که وقتی زنشونیم خب بعد یه دختر...

پارت 3 🍷: عزیز ترین دشمن من: 🍷ویو جیمین: کلاس های زیادی رو ر...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

تولدت مبارک به یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی من... 🤍🎂نمی‌دون...

★ازدواج اجباری...p¹من امروز ازدواج کردم!البته نه به انتخاب خ...

🎀❤️ پارت 22 — ویو تهیونگ❤️🎀تا اومدم حرفم رو بزنم، چشمم افتاد...

part4 «پوزش بابت تأخییر » که همهشون به من نگاه کردم و من گ...

پارت ۲ بعد از اینکه مهمونا رفتن با ناراحتی سمت اتاقم رفتم و ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟕پسر کوچیکتر همونطور دم در خونه ی جیمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط