ویو جونگکوک
ویو جونگکوک
چرا داشتم اجازه بیرون رفتن جیسو رو میدادم برای اینکه تنها باشم؟میتونستم تو یه اتاق دیگه حبسش کنم ولی...دلم نمیاد دو روزه بدون خواب فقط داره میخونه. سه بار جسم بیهوششو از رو زمین جمع کردن...باید پاداش بگیره هوم؟
-لباسات اینجا نیستن میتونی بری از اتاق مخصوص لباس برداری
رفت سمت کمد پری زیبای من و چندتا لباس برداشت و روبه من گرفت
×یا میتونم از لباسای ات استفاده کنم..اونکه دیگه نیست هوم؟
عصبی بلند شدم و سمتش رفتم با چه حقی به لباسای ماه من دست میزد؟لباس و از دستش گرفتم و تو کمد آویزون کردم
-نمیشه...
×اوه..ببخشید
- از اتاق لباس میتونی استفاده کنی
لبخندی زد
×اکی مرسی داداش جونگکوک
هروقت اینو میگفت قند تو دلم آب میکرد..به بادیگارد اشاره کردم
-میتونید برید.
×بایییییی
خیلی خوشحال بود..انقدر محدودش کرده بودم که برای یه شهربازی انقدر ذوق میکنه......از اتاق رفتن بیرون. لباسی که آخرین بار ات پوشیده بود و از کمدش برداشتم
-(بغض)الان داری چیکار میکنی؟
اشکام بدون اجازم رو لباس معشوقم ریختن
-دلم میخواد بغلم کنی..ولی تو نیستی
آروم خندیدم
-انگار دوباره مامان بابامو از دست دادم.
-چرا انقدر خوشحال بودی ها؟
¢البته که باید خوشحال میبود احمق زبون نفهم مگه صدبار بهت نگفتم باهاش مهربون باش بزار بهت وابسته بشه
-من اصلا صداتو نمیشنیدم
¢اره صدای اون نخود فرنگی تو کلت و میشنیدی نه؟
-چی؟با من درست حرف بز-
¢اونوقت نزنم چی؟چاقو رو میکنی تو قلبت؟
بدون توجه به صدا سعی کردم به خودم بیام
ویو نویسنده
لباس ات و تو بغلش گرفت سعی کرد رو تخت جوری بخوابه که انگار ات بغلش کرده دوباره داشت اشک میریخت..عقده ی بغل کردن داشت
-هق.. مطمئن م..میشم هق..دوست پسر جدیدت هق بمیره
ویو ات
بالاخره رفتم خونه خودم(اگه یادتون باشه خونه ات کنار خونه تهیونگه و تهیونگم همونجا تنبیهش میکنه)
وسایلم همش سرجاش بود..چمدونم و باز کردم و عکسی که قاب شده بود و در با جونگکوک داشتم و بیرون آوردم
+کله شق عوضی (بغض)
فلش بک
ویو ات
-اتتتت
+چی میخوای؟(خسته)
-میخوام عکس بگیرم
شرایط
۷۶ لایک
۲۰ کامنت خوب
۱۰ بازنشر
۳ فالو
چرا داشتم اجازه بیرون رفتن جیسو رو میدادم برای اینکه تنها باشم؟میتونستم تو یه اتاق دیگه حبسش کنم ولی...دلم نمیاد دو روزه بدون خواب فقط داره میخونه. سه بار جسم بیهوششو از رو زمین جمع کردن...باید پاداش بگیره هوم؟
-لباسات اینجا نیستن میتونی بری از اتاق مخصوص لباس برداری
رفت سمت کمد پری زیبای من و چندتا لباس برداشت و روبه من گرفت
×یا میتونم از لباسای ات استفاده کنم..اونکه دیگه نیست هوم؟
عصبی بلند شدم و سمتش رفتم با چه حقی به لباسای ماه من دست میزد؟لباس و از دستش گرفتم و تو کمد آویزون کردم
-نمیشه...
×اوه..ببخشید
- از اتاق لباس میتونی استفاده کنی
لبخندی زد
×اکی مرسی داداش جونگکوک
هروقت اینو میگفت قند تو دلم آب میکرد..به بادیگارد اشاره کردم
-میتونید برید.
×بایییییی
خیلی خوشحال بود..انقدر محدودش کرده بودم که برای یه شهربازی انقدر ذوق میکنه......از اتاق رفتن بیرون. لباسی که آخرین بار ات پوشیده بود و از کمدش برداشتم
-(بغض)الان داری چیکار میکنی؟
اشکام بدون اجازم رو لباس معشوقم ریختن
-دلم میخواد بغلم کنی..ولی تو نیستی
آروم خندیدم
-انگار دوباره مامان بابامو از دست دادم.
-چرا انقدر خوشحال بودی ها؟
¢البته که باید خوشحال میبود احمق زبون نفهم مگه صدبار بهت نگفتم باهاش مهربون باش بزار بهت وابسته بشه
-من اصلا صداتو نمیشنیدم
¢اره صدای اون نخود فرنگی تو کلت و میشنیدی نه؟
-چی؟با من درست حرف بز-
¢اونوقت نزنم چی؟چاقو رو میکنی تو قلبت؟
بدون توجه به صدا سعی کردم به خودم بیام
ویو نویسنده
لباس ات و تو بغلش گرفت سعی کرد رو تخت جوری بخوابه که انگار ات بغلش کرده دوباره داشت اشک میریخت..عقده ی بغل کردن داشت
-هق.. مطمئن م..میشم هق..دوست پسر جدیدت هق بمیره
ویو ات
بالاخره رفتم خونه خودم(اگه یادتون باشه خونه ات کنار خونه تهیونگه و تهیونگم همونجا تنبیهش میکنه)
وسایلم همش سرجاش بود..چمدونم و باز کردم و عکسی که قاب شده بود و در با جونگکوک داشتم و بیرون آوردم
+کله شق عوضی (بغض)
فلش بک
ویو ات
-اتتتت
+چی میخوای؟(خسته)
-میخوام عکس بگیرم
شرایط
۷۶ لایک
۲۰ کامنت خوب
۱۰ بازنشر
۳ فالو
- ۲.۴k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط