‍ با خاطرش امشب هزاران قصه دارم

‍ با خاطرش امشب هزاران قصه دارم
اول دلم را دست  مهرش  میسپارم
بعدا  نگاهی عاشقانه توی چشمش
نقش دلم را توی قلبش می نگارم
آهسته با صد شرم دستی میبرم، بعد
دست  لطیفش، توی  دستم میگذارم
از  خانه  میآییم  بیرون، توی  کوچه
پس کوچه های خاطراتم می شمارم
گل بوسه ای از ماه میگیرم به احساس
تا  روی  گرم  گونه ی سرخش   بکارم
آمد  به شام خلوتم مهتاب بخشید
آمد طراوت داد دست روزگارم
آمد غزل ها را هوای عاشقی داد
تا عمر دارم شاکر از پروردگارم
این ها تماما  آرزو های دلم بود
، جز اینها ،آرزوهایی ندارم
باز هم چای کیک بازهم منتظر
دیدگاه ها (۱۷)

مے رود قافله ے عمر، چه ها مے ماند..؟هر ڪه غفلت ڪند از قافله ...

بوسه ای بخشید و خوابم کرد و رفت با لب لعلش خرابم کرد و رفتبا...

از این به بعد اگر بی بهانه گریه کنمبه من نخند و نگو مخفیانه ...

هر چه می کوشم که از عشقت بپرهیزد دلمباز تا غافل شوم  سوی تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط