برادرخواندهیمن پارت38:
ساعت 3 بعد از ظهر رو نشون میداد. یونگی دقایقی قبل ترکشون کرده بود و حالا باز هم تنها شده بودن. جونگکوک پشت میزش نشسته بود و نگاهش پایین افتاده بود. تهیونگ بلند شد و قدماشو سمت پسر کشید. کنار صندلیش ایستاد و دستشو بین موهای جونگکوک کشید. جونگکوک بلافاصله از جا پرید و نگاهشو به مردی که بالای سرش ایستاده بود داد. با چشمای تیره و درشتش نگاش میکرد و تهیونگ رو به لبخند وا میداشت.
_جونگکوک.. من.. خیلی وقته که بهت علاقه دارم
جونگکوک هنوز تو شوک اون بوسه بود و رسما در مقابل تهیونگ لال شده بود. تهیونگ به سمتش خم شد و در حالی که صورتاشون تو فاصله کمی قرار داشت گفت:
_برای یه ساعت دیگه بلیط دارم و تو هم.. امشب قراره به طور رسمی ازدواج کنی
به زبون آوردن این جمله اصلا آسون نبود ولی باید درموردش حرف میزدن.
_فقط یه جمله از طرف تو میتونه همه چیز رو عوض کنه جونگکوک!
جونگکوک آب دهنشو قورت داد. طوری که حرکت سیب گلوش از چشمای تهیونگ پنهون نموند.
_من دوستت دارم و تو.. فقط کافیه بگی که این حس متقابله تا من خودم همه چیز رو تغییر بدم!
لحظاتی مکث کرد و خیره به نگاه متزلزل پسر، زمزمه کرد:
_بگو که.. تو هم..
قبل از تکمیل جملهش، جونگکوک زمزمه کرد:
_دوستت دارم!
چشمای درشتش پر از اشک شدن و با فشردن پلکاش قطره اشکی گونهشو خیس کرد. همراه پایین چکیدن اون اشک تکرار کرد:
_دوستت دارم.. تهیونگ!
تهیونگ صورت پسر رو قاب گرفت و در حالی که اشکاشو پاک میکرد زمزمه کرد:
_گریه نکن عزیزِ من...
جونگکوک بلند شد و دستاشو دور شونههای مرد حلقه کرد. در حالی که با صدا به گریه میفتاد گفت:
_نرو تهیونگ.. بمون!
تهیونگ دستاشو دور کمرش حلقه کرد و در حالی که پشتشو نوازش میکرد بوسهای روی گونهش کاشت و اجازه داد با گریه کردن، کمی آروم شه. جونگکوک باز هم بین هق هق هاش گفت:
_من.. بدون نفسای تو.. حتی نمیتونم نفس بکشم.. بمون!
تهیونگ یه دستشو بالا آورد و سر پسر رو نوازش کرد:
_آروم باش جونگکوک.. آروم باش.. پیشت میمونم. من اینجام جونگکوک. آروم باش نفسِ من!
گریههای پسر آروم گرفت و در حالی که سرشو تو گودی گردنش فرو میبرد با نفس کشیدن از عطر تنش آروم شد.
"حمایت که نمیکنید، یه کم ذوق کنید واسه منم کامنت بذارید خوشحال شم"
ساعت 3 بعد از ظهر رو نشون میداد. یونگی دقایقی قبل ترکشون کرده بود و حالا باز هم تنها شده بودن. جونگکوک پشت میزش نشسته بود و نگاهش پایین افتاده بود. تهیونگ بلند شد و قدماشو سمت پسر کشید. کنار صندلیش ایستاد و دستشو بین موهای جونگکوک کشید. جونگکوک بلافاصله از جا پرید و نگاهشو به مردی که بالای سرش ایستاده بود داد. با چشمای تیره و درشتش نگاش میکرد و تهیونگ رو به لبخند وا میداشت.
_جونگکوک.. من.. خیلی وقته که بهت علاقه دارم
جونگکوک هنوز تو شوک اون بوسه بود و رسما در مقابل تهیونگ لال شده بود. تهیونگ به سمتش خم شد و در حالی که صورتاشون تو فاصله کمی قرار داشت گفت:
_برای یه ساعت دیگه بلیط دارم و تو هم.. امشب قراره به طور رسمی ازدواج کنی
به زبون آوردن این جمله اصلا آسون نبود ولی باید درموردش حرف میزدن.
_فقط یه جمله از طرف تو میتونه همه چیز رو عوض کنه جونگکوک!
جونگکوک آب دهنشو قورت داد. طوری که حرکت سیب گلوش از چشمای تهیونگ پنهون نموند.
_من دوستت دارم و تو.. فقط کافیه بگی که این حس متقابله تا من خودم همه چیز رو تغییر بدم!
لحظاتی مکث کرد و خیره به نگاه متزلزل پسر، زمزمه کرد:
_بگو که.. تو هم..
قبل از تکمیل جملهش، جونگکوک زمزمه کرد:
_دوستت دارم!
چشمای درشتش پر از اشک شدن و با فشردن پلکاش قطره اشکی گونهشو خیس کرد. همراه پایین چکیدن اون اشک تکرار کرد:
_دوستت دارم.. تهیونگ!
تهیونگ صورت پسر رو قاب گرفت و در حالی که اشکاشو پاک میکرد زمزمه کرد:
_گریه نکن عزیزِ من...
جونگکوک بلند شد و دستاشو دور شونههای مرد حلقه کرد. در حالی که با صدا به گریه میفتاد گفت:
_نرو تهیونگ.. بمون!
تهیونگ دستاشو دور کمرش حلقه کرد و در حالی که پشتشو نوازش میکرد بوسهای روی گونهش کاشت و اجازه داد با گریه کردن، کمی آروم شه. جونگکوک باز هم بین هق هق هاش گفت:
_من.. بدون نفسای تو.. حتی نمیتونم نفس بکشم.. بمون!
تهیونگ یه دستشو بالا آورد و سر پسر رو نوازش کرد:
_آروم باش جونگکوک.. آروم باش.. پیشت میمونم. من اینجام جونگکوک. آروم باش نفسِ من!
گریههای پسر آروم گرفت و در حالی که سرشو تو گودی گردنش فرو میبرد با نفس کشیدن از عطر تنش آروم شد.
"حمایت که نمیکنید، یه کم ذوق کنید واسه منم کامنت بذارید خوشحال شم"
- ۱۶۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط