رنگوکو گفت

رنگوکو گفت......
شینوبو میتسوری....
لطفاً به برادرم مادرم و پدرم بگید دوستشون دارم چون ممکنه من زنده نمونم
من با بغض گفتم: نه! رنگوکو سان اینجوری نگو تو زنده میمونی!
میتسوری تو بغل رنگوکو داشت گریه میکرد
من رنگوکو رو درمان کردم ولی رنگوکو بیهوش شده بود
وقتی چشماشو باز کرد همه ی ه‍اشیرا ها هممون تو خونه ی رنگوکو بودیم
بعد از اینکه رنگوکو چشماشو باز کرد
مادرش بغضش ترکید و منو میتسوری رو بغل کرد
ولی بعد از اون از من کلی تشکر کرد
بعدش فرداش من و شینزو و رنگوکو و برادرش باهم رفتیم غذا خوری شیبو
خیلی خوشمزه بود
حتی خوشمزه تر از همیشه
فرداش جلسه ی هاشیرا هارو داشتیم
همه رفتیم و جلسه رو گرفتیم
بعدش استاد ابویاشیکی گفت :میتسوری ،شینوبو.....(سرفه) من شمارو به یه مأموریت میخوام بفرستم حاضرید؟
من و میتسوری با کمال میل گفتیم:چشم.
ما حاضریم.
بلند شدیم و رفتیم به قصر کویوناچی
مأموریت ما تو یه غرب آمریکا بود
ما رفتیم و با یکی از دوازده کیزوکی جنگیدیم
بعدش دوتا شیطان که یکی زن بود یکی مرد
به ما گفتن ما رو آقای ابویاشیکی دعوت کرده تا بیاییم ژاپن
ما هم اولش باور نکردیم و باهاشون جنگیدیم بعدش کلاغ کاسوگای من و میتسوری خبر استاد ابویاشیکی رو بهمون رسوند
ما بردیمشون به اونجا و بعد استاد ابویاشیکی گفت شینوبو کوچو تو باید با تامایو سان کار کنی.
منم با عصبانیت که نه.‌...ولی بهشون گفتم ولی.....
استاد گفت ..شینوبو‌‌‌....تو باید کار کنی لطفاً.
منم قبول کردم و رفتم.
بعد یه مدت دم اتاق تامایو وایساده بودم
ازشون شنیدم که یوشیرو داشت به تامایو می‌گفت.........



امیدوارم خوشتون اومده باشه عزیزای دلم
بای . آها راستی این چپتر پنجممون بود🍒🌿
دیدگاه ها (۰)

یوشیرو گفت:تامایو سان ببخشید ولی با این دستورت مخالفت میکنمت...

رفتیم با میتسوری دنبال اون شیطان لعنتی که رسیدیم به یه روستا...

با یکی به اسم کیوجورو رنگوکو رفتیم وانگار اون قوی بودما رفتی...

واییییییی.....چقدر نازههههه.....آخی چقدر خوشگله مامان:شینوبو...

فرداش میتسوری اومد دنبالم و رفتیم بیرون اول رفتیم غذا خوردیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط