Part
Part⁴
دیگه انقدر رقصیده بودم
چشمام داشت سیاهی میرفت
تا جایی که تونستم خودمو کشیدم اونور
وخودمو به میز رسوندم تا دستمو گزاشتم رو میز ...........
سیاهی....ㅇㅇㅇ
بیدار شدم
حالم هنوز خوب نبود
تنها چیزی که حس کردم
اینه که لباس ندارم تا یکدفعه
چراغ روشن شد
نور چشم خیلی بدجور خورد به چشمم
فقط سفیدی میدیدم تا یکم نمایان شد
و صدای اون فرد که دقیقا
تنها کسی بود که انتظارشو نداشتم اومد
جونگکوک :شانس آوردی گرفتمت
ات:چی چرا(مظلوم)
جونگکوک :نبودم سرت میخورد میز تا اون پسره هم بیاد الان درمانگاه بودی
و البته دستش بهت میرسید فکر نکنم الان همون دختر قبلی بودی
البته که فکر نکنم دختری
ات:هویییی الان منظورت چیهه
جونگکوک :جای تشکر همچین لحنی قابل ستایش نیست؟
ات:خب ببخشید حالا منظورت چیه
جونگکوک:اونهمه رقص با پسرا لمس شدن توسطشون مالیدن و....
حرفشو قطع کرد
و قطعا از این خوشش نیومد
ات:من تو حال خودم نبودم دیوی که از حال رفتم (بغض)
جونگکوک:حالا چرا نقش بازی میکنی
ات:نقش؟(پایین اومدن اشک)
واقعا من بخواطری که نزاشتم دوست پسرم باهام کاری کنه بعد تو میگی لنس شدم و نقش بازی کردن؟
جونگکوک:خب اوکیه حالا برام چیکار میکنی؟
ات:چی
جونگکوک :چی چیه؟
بر اساس قوانین آپارتمان کمک کردن به همسایه خود مثل کارما میمونه و باید برگرده
ات:باشه حالا اول بهم بگو چرا لباس ندارم؟
جونگکوک:تا جایی که سعی کردم دستامو بهت نزدم یا نگات نکردم
فقط برا این بودکه موقعی که از حال میری باید لباستو دراری
دیگه انقدر رقصیده بودم
چشمام داشت سیاهی میرفت
تا جایی که تونستم خودمو کشیدم اونور
وخودمو به میز رسوندم تا دستمو گزاشتم رو میز ...........
سیاهی....ㅇㅇㅇ
بیدار شدم
حالم هنوز خوب نبود
تنها چیزی که حس کردم
اینه که لباس ندارم تا یکدفعه
چراغ روشن شد
نور چشم خیلی بدجور خورد به چشمم
فقط سفیدی میدیدم تا یکم نمایان شد
و صدای اون فرد که دقیقا
تنها کسی بود که انتظارشو نداشتم اومد
جونگکوک :شانس آوردی گرفتمت
ات:چی چرا(مظلوم)
جونگکوک :نبودم سرت میخورد میز تا اون پسره هم بیاد الان درمانگاه بودی
و البته دستش بهت میرسید فکر نکنم الان همون دختر قبلی بودی
البته که فکر نکنم دختری
ات:هویییی الان منظورت چیهه
جونگکوک :جای تشکر همچین لحنی قابل ستایش نیست؟
ات:خب ببخشید حالا منظورت چیه
جونگکوک:اونهمه رقص با پسرا لمس شدن توسطشون مالیدن و....
حرفشو قطع کرد
و قطعا از این خوشش نیومد
ات:من تو حال خودم نبودم دیوی که از حال رفتم (بغض)
جونگکوک:حالا چرا نقش بازی میکنی
ات:نقش؟(پایین اومدن اشک)
واقعا من بخواطری که نزاشتم دوست پسرم باهام کاری کنه بعد تو میگی لنس شدم و نقش بازی کردن؟
جونگکوک:خب اوکیه حالا برام چیکار میکنی؟
ات:چی
جونگکوک :چی چیه؟
بر اساس قوانین آپارتمان کمک کردن به همسایه خود مثل کارما میمونه و باید برگرده
ات:باشه حالا اول بهم بگو چرا لباس ندارم؟
جونگکوک:تا جایی که سعی کردم دستامو بهت نزدم یا نگات نکردم
فقط برا این بودکه موقعی که از حال میری باید لباستو دراری
- ۲.۴k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط