پارت ۲ — اقیانوس یخ زده🖤✨
پارت ۲ — اقیانوس یخ زده🖤✨
صدای بارون هنوز روی سقف ماشین میکوبید.
آیرین گوشهی صندلی نشسته بود و دستهای لرزانش را مشت کرده بود. قلبش آنقدر تند میزد که حس میکرد هرلحظه ممکنه از سینهاش بیرون بزند.
هیچکس داخل ماشین حرف نمیزد.
فقط سکوت…
و حضور سنگین جونگکوک.
کنار پنجره نشسته بود؛ خونسرد، بیاحساس، انگار دزدیدن یک دختر هفدهساله برایش عادیترین اتفاق دنیا بود.
آیرین با ترس نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«این همون دوست تهیونگه…؟»
باورش نمیشد.
تهیونگ همیشه دربارهی جونگکوک کم حرف میزد، ولی آیرین هیچوقت فکر نمیکرد پشت آن اسم، همچین آدم ترسناکی باشد.
ماشین جلوی عمارت بزرگی توقف کرد.
در آهنی عظیم آرام باز شد و ماشین وارد حیاط تاریکی شد که بیشتر شبیه زندان بود تا خانه.
وقتی پیادهاش کردند، آیرین سریع عقب رفت.
— «من جایی نمیام!»
یکی از مردها خواست بازویش را بگیرد اما صدای سرد جونگکوک بلند شد:
— «دست نزن بهش.»
همه فوراً عقب کشیدند.
آیرین با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک بدون اینکه به او نگاه کند، آرام گفت:
— «خودش راه میره.»
آیرین با عصبانیت گفت:
— «فکر کردی چون مؤدب حرف میزنی نمیترسم ازت؟!»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
آن نگاه سرد باعث شد نفس آیرین بند بیاید.
— «باید بترسی.»
و بعد از کنارش رد شد.
آیرین با بغض دنبالش رفت. وارد عمارت که شدند، گرمای داخل صورت یخزدهاش را لمس کرد اما حس امنیت نداشت.
اصلاً.
همهجا تاریک و ساکت بود.
ناگهان صدای دختری آمد:
— «جونگکوک؟»
دختری با موهای مشکی و هودی سفید از پلهها پایین آمد اما وقتی چشمش به آیرین افتاد، شوکه شد.
— «آیرین…؟!»
چشمهای آیرین گرد شد.
— «هارین؟!»
هارین با ناباوری جلو آمد.
— «تو اینجا چیکار میکنی؟!»
آیرین با عصبانیت به جونگکوک اشاره کرد.
— «داداشت منو دزدیده!»
هارین با شوک سمت جونگکوک برگشت.
— «چی؟!»
اما جونگکوک فقط کت خیسش را درآورد و بیتفاوت گفت:
— «ببرش اتاق مهمون.»
هارین عصبی شد.
— «جونگکوک! اون بهترین دوست منه!»
جونگکوک بدون حتی یک نگاه اضافه گفت:
— «میدونم.»
و همان یک جمله…
باعث شد دل آیرین بدجور بلرزد.
صدای بارون هنوز روی سقف ماشین میکوبید.
آیرین گوشهی صندلی نشسته بود و دستهای لرزانش را مشت کرده بود. قلبش آنقدر تند میزد که حس میکرد هرلحظه ممکنه از سینهاش بیرون بزند.
هیچکس داخل ماشین حرف نمیزد.
فقط سکوت…
و حضور سنگین جونگکوک.
کنار پنجره نشسته بود؛ خونسرد، بیاحساس، انگار دزدیدن یک دختر هفدهساله برایش عادیترین اتفاق دنیا بود.
آیرین با ترس نگاه کوتاهی بهش انداخت.
«این همون دوست تهیونگه…؟»
باورش نمیشد.
تهیونگ همیشه دربارهی جونگکوک کم حرف میزد، ولی آیرین هیچوقت فکر نمیکرد پشت آن اسم، همچین آدم ترسناکی باشد.
ماشین جلوی عمارت بزرگی توقف کرد.
در آهنی عظیم آرام باز شد و ماشین وارد حیاط تاریکی شد که بیشتر شبیه زندان بود تا خانه.
وقتی پیادهاش کردند، آیرین سریع عقب رفت.
— «من جایی نمیام!»
یکی از مردها خواست بازویش را بگیرد اما صدای سرد جونگکوک بلند شد:
— «دست نزن بهش.»
همه فوراً عقب کشیدند.
آیرین با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک بدون اینکه به او نگاه کند، آرام گفت:
— «خودش راه میره.»
آیرین با عصبانیت گفت:
— «فکر کردی چون مؤدب حرف میزنی نمیترسم ازت؟!»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
آن نگاه سرد باعث شد نفس آیرین بند بیاید.
— «باید بترسی.»
و بعد از کنارش رد شد.
آیرین با بغض دنبالش رفت. وارد عمارت که شدند، گرمای داخل صورت یخزدهاش را لمس کرد اما حس امنیت نداشت.
اصلاً.
همهجا تاریک و ساکت بود.
ناگهان صدای دختری آمد:
— «جونگکوک؟»
دختری با موهای مشکی و هودی سفید از پلهها پایین آمد اما وقتی چشمش به آیرین افتاد، شوکه شد.
— «آیرین…؟!»
چشمهای آیرین گرد شد.
— «هارین؟!»
هارین با ناباوری جلو آمد.
— «تو اینجا چیکار میکنی؟!»
آیرین با عصبانیت به جونگکوک اشاره کرد.
— «داداشت منو دزدیده!»
هارین با شوک سمت جونگکوک برگشت.
— «چی؟!»
اما جونگکوک فقط کت خیسش را درآورد و بیتفاوت گفت:
— «ببرش اتاق مهمون.»
هارین عصبی شد.
— «جونگکوک! اون بهترین دوست منه!»
جونگکوک بدون حتی یک نگاه اضافه گفت:
— «میدونم.»
و همان یک جمله…
باعث شد دل آیرین بدجور بلرزد.
- ۱۵۹
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط