رمان سوم
رمان سوم
پارت سوم 😄
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو راوی
چویا با دیدن دندون های خونی دازای ساکت شد ، بعد مدتی دازای گفت
دازای : از خودت بگو
چویا : من چویا هستم .
دازای : همین ؟
چویا : اره
دازای : خونت خیلی خوش مزست
چویا :* عوضی * اهم
دازای از اتاق رفت بیرو و بعد نیم ساعت برگشت .
دازای : فردا شب یه مهمونی هست میخوای بیای ؟
چویا : چرا باید غذاتو به مهمونی ببری ، بعدش من مطمئنم اونجا کلی خون اشام هست اکر همه بخوان خونمو بخورن که من میمیرم
دازای : هر جور راحتی .
بعد دازای اومد سر تخت کنار چویا دراز کشید * چویا رو تخت نشسته *
چویا : چیکار میکنییییییی.
دازای : رو تختم دراز کشیدم و میخوام بخوابم ، ولی به لطف شما خوابم پرید
چویا * به جهنم * ببخشید
دازای : پس برام کتاب بخون
چویا : چرا باید همچین کاری کنم
دازای "* دوباره دندوناشو نشون داد *
چویا: باشه باشه فهمیدم حال....
دازای : بیا این کتابه رو بخون
۰ویا :* شت کی کتاب رو برداشت * باشه
دازای : راستی اگر از صرات خوشم نیاد ۵۰۰ تا شلاق میخوری و تا یک هفته حق خوردن غذا نداری
چویا :* این بی رحمیه * با..با...باش..باشه
چویا شروع به خوندن داستان کرد ولی انقدر میترسید صداش لرزه داشت .
بعد از خوندن کتاب دازای کفت
دازای : صدات میلرزید ولی خوب بود فردا اماده ی خوردن ۲۵۰ تا شلاق باش .کوچولو.... و خوابید
......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
خوش حال و شاد و خندانم
پارت سوم 😄
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو راوی
چویا با دیدن دندون های خونی دازای ساکت شد ، بعد مدتی دازای گفت
دازای : از خودت بگو
چویا : من چویا هستم .
دازای : همین ؟
چویا : اره
دازای : خونت خیلی خوش مزست
چویا :* عوضی * اهم
دازای از اتاق رفت بیرو و بعد نیم ساعت برگشت .
دازای : فردا شب یه مهمونی هست میخوای بیای ؟
چویا : چرا باید غذاتو به مهمونی ببری ، بعدش من مطمئنم اونجا کلی خون اشام هست اکر همه بخوان خونمو بخورن که من میمیرم
دازای : هر جور راحتی .
بعد دازای اومد سر تخت کنار چویا دراز کشید * چویا رو تخت نشسته *
چویا : چیکار میکنییییییی.
دازای : رو تختم دراز کشیدم و میخوام بخوابم ، ولی به لطف شما خوابم پرید
چویا * به جهنم * ببخشید
دازای : پس برام کتاب بخون
چویا : چرا باید همچین کاری کنم
دازای "* دوباره دندوناشو نشون داد *
چویا: باشه باشه فهمیدم حال....
دازای : بیا این کتابه رو بخون
۰ویا :* شت کی کتاب رو برداشت * باشه
دازای : راستی اگر از صرات خوشم نیاد ۵۰۰ تا شلاق میخوری و تا یک هفته حق خوردن غذا نداری
چویا :* این بی رحمیه * با..با...باش..باشه
چویا شروع به خوندن داستان کرد ولی انقدر میترسید صداش لرزه داشت .
بعد از خوندن کتاب دازای کفت
دازای : صدات میلرزید ولی خوب بود فردا اماده ی خوردن ۲۵۰ تا شلاق باش .کوچولو.... و خوابید
......
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
خوش حال و شاد و خندانم
- ۴۶۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط