ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 61
از زبان جونگکوک:
مرد:«ویون ات... بالاخره پیدات کردیم.»
برای اولین بار از وقتی ات رو شناخته بودم...ترس رو توی چشم هاش دیدم ات آروم یه قدم عقب رفت.
ات:«شماها... اینجا چیکار میکنین؟»
اون مرد خندید..
مرد:«رئیس میخواد برگردی.»
اخم کردم و جلوتر وایسادم..
جونگکوک:«شما کی هستین؟»
سه نفرشون همزمان نگام کردن یکی از اونا پوزخند زد.
مرد دوم:«تو همون معلمی هستی که عاشقه ات شده؟»
مشتم سفت شد...
جونگکوک:«سوال منو جواب ندادین.»
ات سریع اومد کنارم..
ات:«جونگکوک... لطفا دخالت نکن.»
برگشتم سمتش..
جونگکوک:«دوباره میخوای تنهایی همه چیو گردن بگیری؟»
ات چیزی نگفت اون مرد اول آروم از روی موتورش پیاده شد.
مرد:«وقت تمومه، مامور ویون ات.»
مامور؟اخم کردم..
جونگکوک:«مامور؟»
ات با کلافگی چشم هاشو بست...
ات:«اوضاع اونجوری نیست که فکر میکنی...»
مرد سوم خندید..
مرد سوم:«پس هنوز بهش نگفتی؟»
جونگکوک:«چی رو؟»
سکوت...سکوتی که باعث شد حس بدی بگیرم ات آروم گفت..
ات:«جونگکوک... من قبل از اینکه جاسوس دولت بشم... عضو یه گروه ویژه مخفی بودم.»
چشمام گرد شد...
جونگکوک:«چی؟!»
ات:«اسم اون گروه... سایه سوم بود.»
همه چیز برای چند ثانیه دور سرم چرخید..
جونگکوک:«یعنی تو جزو همونایی بودی که الان دنبالت میکنن؟!»
ات سرشو پایین انداخت..
ات:«آره...»
نفسم بند اومد.
جونگکوک:«چرا؟»
ات:«چون سه سال پیش ازشون جدا شدم.»
مرد اول لبخند سردی زد..
مرد:«اشتباه نکن هیچکس از سایه سوم جدا نمیشه.»
همون لحظه صدای کشیده شدن اسلحه اومد تق!هر سه نفر اسلحه هاشونو بیرون کشیدن فوری ات رو پشت سرم بردم.
جونگکوک:«پشت من بمون.»
ات با نگرانی گفت..
ات:«جونگکوک نه! اینا شوخی ندارن!»
مرد اول:«ما برای کشتن نیومدیم رئیس فقط میخواد ات رو برگردونه.»
جونگکوک:«اگر نیاد چی؟»
مرد بدون هیچ احساسی جواب داد..
مرد:«اونوقت مجبوریم تو رو هم ببریم.»
لبخند عصبی زدم...
جونگکوک:«پس مجبورین اول از روی جنازه من رد شین.»
ات شوکه نگام کرد..
ات:«جونگکوک...»
قبل از اینکه کسی حرفی بزنه...وووووشصدای چند ماشین از پشت سرمون اومد.
همه برگشتیم سه ماشین مشکی با سرعت نزدیک شدن ترمز!درهای ماشین ها باز شد جیمین تهیونگ و جین با عجله پیاده شدن...
جیمین:«فکر کردین بدون ما دعوا راه بندازین؟!»
تهیونگ:«توهین به رفاقته!»
جین آهی کشید..
جین:«فقط یک شب آروم نداشتیم...»
جیمین تا چشمش به مردهای مسلح افتاد رنگش پرید..
جیمین:«اوه... اسلحه هم دارن🙂»
تهیونگ:«من برمیگردم خونه.»
جین یقه هر دوتاشونو گرفت...
جین:«خفه شین.»
مرد اول پوزخند زد..
مرد:«ظاهرا خانواده جمع شده.»
ات ناگهان جلو اومد..
ات:«صبر کنین!»
همه ساکت شدن..
ات:«من باهاتون میام.»
سریع دستشو گرفتم..
جونگکوک:«نه.»
ات نگام کرد..
ات:«اگر نرم، همه تون آسیب میبینین.»
جونگکوک:«برام مهم نیست.»
ات لبخند تلخی زد..
ات:«برای من مهمه.»
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم بعد...مرد اول یه پاکت کوچیک از جیبش درآورد و انداخت جلوی پام.
مرد:«رئیس گفت اول اینو بخونین.»
خم شدم و پاکت رو برداشتم روی پاکت فقط یه جمله نوشته شده بود:
[اگر میخوای حقیقت مرگ پدر و مادرت رو بدونی، ویون ات رو با خودت بیار.]
خشکم زد نه...این غیرممکن بود آروم زیر لب گفتم..
جونگکوک:«پدر و مادرم...؟»
ات با دیدن نامه رنگش پرید.
ات:«نه...»
جونگکوک:«تو درباره این موضوع چیزی میدونی؟»
ات ساکت شد و همین سکوت...بدترین جواب ممکن بود.
ᴘᴀʀᴛ: 61
از زبان جونگکوک:
مرد:«ویون ات... بالاخره پیدات کردیم.»
برای اولین بار از وقتی ات رو شناخته بودم...ترس رو توی چشم هاش دیدم ات آروم یه قدم عقب رفت.
ات:«شماها... اینجا چیکار میکنین؟»
اون مرد خندید..
مرد:«رئیس میخواد برگردی.»
اخم کردم و جلوتر وایسادم..
جونگکوک:«شما کی هستین؟»
سه نفرشون همزمان نگام کردن یکی از اونا پوزخند زد.
مرد دوم:«تو همون معلمی هستی که عاشقه ات شده؟»
مشتم سفت شد...
جونگکوک:«سوال منو جواب ندادین.»
ات سریع اومد کنارم..
ات:«جونگکوک... لطفا دخالت نکن.»
برگشتم سمتش..
جونگکوک:«دوباره میخوای تنهایی همه چیو گردن بگیری؟»
ات چیزی نگفت اون مرد اول آروم از روی موتورش پیاده شد.
مرد:«وقت تمومه، مامور ویون ات.»
مامور؟اخم کردم..
جونگکوک:«مامور؟»
ات با کلافگی چشم هاشو بست...
ات:«اوضاع اونجوری نیست که فکر میکنی...»
مرد سوم خندید..
مرد سوم:«پس هنوز بهش نگفتی؟»
جونگکوک:«چی رو؟»
سکوت...سکوتی که باعث شد حس بدی بگیرم ات آروم گفت..
ات:«جونگکوک... من قبل از اینکه جاسوس دولت بشم... عضو یه گروه ویژه مخفی بودم.»
چشمام گرد شد...
جونگکوک:«چی؟!»
ات:«اسم اون گروه... سایه سوم بود.»
همه چیز برای چند ثانیه دور سرم چرخید..
جونگکوک:«یعنی تو جزو همونایی بودی که الان دنبالت میکنن؟!»
ات سرشو پایین انداخت..
ات:«آره...»
نفسم بند اومد.
جونگکوک:«چرا؟»
ات:«چون سه سال پیش ازشون جدا شدم.»
مرد اول لبخند سردی زد..
مرد:«اشتباه نکن هیچکس از سایه سوم جدا نمیشه.»
همون لحظه صدای کشیده شدن اسلحه اومد تق!هر سه نفر اسلحه هاشونو بیرون کشیدن فوری ات رو پشت سرم بردم.
جونگکوک:«پشت من بمون.»
ات با نگرانی گفت..
ات:«جونگکوک نه! اینا شوخی ندارن!»
مرد اول:«ما برای کشتن نیومدیم رئیس فقط میخواد ات رو برگردونه.»
جونگکوک:«اگر نیاد چی؟»
مرد بدون هیچ احساسی جواب داد..
مرد:«اونوقت مجبوریم تو رو هم ببریم.»
لبخند عصبی زدم...
جونگکوک:«پس مجبورین اول از روی جنازه من رد شین.»
ات شوکه نگام کرد..
ات:«جونگکوک...»
قبل از اینکه کسی حرفی بزنه...وووووشصدای چند ماشین از پشت سرمون اومد.
همه برگشتیم سه ماشین مشکی با سرعت نزدیک شدن ترمز!درهای ماشین ها باز شد جیمین تهیونگ و جین با عجله پیاده شدن...
جیمین:«فکر کردین بدون ما دعوا راه بندازین؟!»
تهیونگ:«توهین به رفاقته!»
جین آهی کشید..
جین:«فقط یک شب آروم نداشتیم...»
جیمین تا چشمش به مردهای مسلح افتاد رنگش پرید..
جیمین:«اوه... اسلحه هم دارن🙂»
تهیونگ:«من برمیگردم خونه.»
جین یقه هر دوتاشونو گرفت...
جین:«خفه شین.»
مرد اول پوزخند زد..
مرد:«ظاهرا خانواده جمع شده.»
ات ناگهان جلو اومد..
ات:«صبر کنین!»
همه ساکت شدن..
ات:«من باهاتون میام.»
سریع دستشو گرفتم..
جونگکوک:«نه.»
ات نگام کرد..
ات:«اگر نرم، همه تون آسیب میبینین.»
جونگکوک:«برام مهم نیست.»
ات لبخند تلخی زد..
ات:«برای من مهمه.»
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم بعد...مرد اول یه پاکت کوچیک از جیبش درآورد و انداخت جلوی پام.
مرد:«رئیس گفت اول اینو بخونین.»
خم شدم و پاکت رو برداشتم روی پاکت فقط یه جمله نوشته شده بود:
[اگر میخوای حقیقت مرگ پدر و مادرت رو بدونی، ویون ات رو با خودت بیار.]
خشکم زد نه...این غیرممکن بود آروم زیر لب گفتم..
جونگکوک:«پدر و مادرم...؟»
ات با دیدن نامه رنگش پرید.
ات:«نه...»
جونگکوک:«تو درباره این موضوع چیزی میدونی؟»
ات ساکت شد و همین سکوت...بدترین جواب ممکن بود.
- ۳۰۹
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط