The Queen of My Heart ❤️👑
The Queen of My Heart ❤️👑
(ملکه قلب من)
پارت سه.
ویو لیاـ
بعد نهار یکم تو جمع کردن میز به مری و زن داداش کمک کردم یکم بعد تا شب با ای رفتیم خرید شهر بازی و کافه رسیدیم خونه رفتم بالا تو اتاق تو اتاق موهامو باز کردمو ساده بافتمش
یه لباس راحت پوشیدمو رفتم تو تخت یه بالشتو تو بغلم گرفتم و پتو رو تا روی کمرم کشیدم و سعی کردم بخابم
ولی اون حرف پدرم سر نهار و پایین کشیده شدن شرکت فکرمو خیلی در گیر کرده بود و خاب به چشمم نمیومد یه ده دقیقه رو تخت هی جامو تغییر میدادم تا شاید خابم ببره ولی جواب نمیداد
پاشدم که یکم اب بخورم که متوجه شدم که ماگم خالیه ماگو برداشتمو از اوتاق بیرون رفتم دیدم در اتاق مهمون که ایو شب تصمیم گرفت اونجا بخابه که من اذیت نشم چون دیشب موقه
خواب با تکون خوردناش چن بار از خواب بیدارم کرد
دیدم در اتاق بازه یه نگا انداختم دیدم خانوم داره خواب هفت اسمونو میبینه
ناخداگاه یه لبخند بهش زدمو از پله ها رفتم پایین سمت اشپزخونه ماگمو پر کردم
.یه چندتا تیکه یخ داخلش انداختم و از آشپزخونه بیرون اومدم دلم نمیخواست برگردم اتاق. درِ رو باز کردم و رفتم تو حیاط
هوا خنک بود و یه نسیم آروم لابهلای موهام میپیچید. یه جرعه از آبم خوردم و آروم دور عمارت راه افتادم.
سعی میکردم به چیزای دیگه فکر کنم، ولی حرف بابا ولکنم نبود.
«شرکت داره افت میکنه...»
همین یه جمله کافی بود که ذهنم به هزار تا فکر بره. هرچی بیشتر قدم میزدم، بیشتر غرق فکر میشدم.
نمیدونم چند دور دور عمارت راه رفتم، فقط حس گرفتگی تو پام احساس کردن و خستگی توی کل بدنم پیچید،
شاید این خستگی باعث شه خابم ببره
آروم وارد عمارت شدم و رفتم بالا. ماگم رو روی میز کنار تختم گذاشتم، خودمو انداختم روی تخت و پتو رو تا روی شونههام کشیدم.
در حالی که هنوز به حرف بابا فکر میکردم...
پلکهام کمکم سنگین شدن...
همهچی جلوی چشمام تار شد...
و بعد...
سیاهی.
ویو کایا:
ساعتها گذشت و من بدون اینکه متوجه بشم، درگیر کار شده بودم. گزارشها، تماسها و مشکلات شرکت یکی بعد از دیگری بررسی میشدن.
تا ظهر حتی متوجه گذر زمان نشدم.
فقط وقتی صدای شکمم یادآوری کرد که از صبح چیزی نخوردم، از پشت میز بلند شدم.
یه غذای ساده خوردم و دوباره برگشتم سراغ کار.
نمیخواستم ذهنم سمت حرفهای پدرم بره.
هرچی بیشتر مشغول کار میشدم، کمتر به اون موضوع فکر میکردم.
بعدازظهر هم مثل صبح گذشت.
وقتی آخرین پرونده رو بررسی کردم، هوا کمکم تاریک شده بود.
گوشیمو برداشتم و چند پیام کاری رو جواب دادم چن لحظه بعد صدای جک اومد
جک: آقای کیم، آقای پارک برگشتن.
از اتاق بیرون اومدم و به سمت حیاط رفتم
همین که رسیدم، لئو رو دیدم.
لئو تا منو دید پرید بغلم منم بغلش کردم و بعد چن دقیقه از بغلم بیرون اومد
حری:پس من اینجا پشمم
پاشدمو دستم رو رو شونش زدم
کایا: باشه سلام آقای پارک خوش اومدمم
حری: باشه نخاستیم بهمون توجه کنی حیف که کار دارم وگرنه می موندم جوابتو میدادم
کایا جوابتو بزار برا بعد فعلا برو به کارت برس . با لئو رفتیم داخل ظرف غذاشو براش پر کردم و با اشاره دستم شروع کرد به غذا خوردن
یکم همونجا موندم و نگاش کردم بعد یه دستی رو سرش کشیدمو رفتم سمت اوتاق لباسمو عوض کردمو خوابیدم.. وو سیاهی
..........
اسلاید دو تا پنج عمارت مین
سه تای دیگه هم اتاق لیا
....................................🍁 اینم از پارت سه اصل ماجرا از پارت چهار شروع میشه منتظر بمونید و حمایتکنید... بدوونید که کامتاتون خیلی برام عزیزه بوس بهتون بایی😘👋🏻
(ملکه قلب من)
پارت سه.
ویو لیاـ
بعد نهار یکم تو جمع کردن میز به مری و زن داداش کمک کردم یکم بعد تا شب با ای رفتیم خرید شهر بازی و کافه رسیدیم خونه رفتم بالا تو اتاق تو اتاق موهامو باز کردمو ساده بافتمش
یه لباس راحت پوشیدمو رفتم تو تخت یه بالشتو تو بغلم گرفتم و پتو رو تا روی کمرم کشیدم و سعی کردم بخابم
ولی اون حرف پدرم سر نهار و پایین کشیده شدن شرکت فکرمو خیلی در گیر کرده بود و خاب به چشمم نمیومد یه ده دقیقه رو تخت هی جامو تغییر میدادم تا شاید خابم ببره ولی جواب نمیداد
پاشدم که یکم اب بخورم که متوجه شدم که ماگم خالیه ماگو برداشتمو از اوتاق بیرون رفتم دیدم در اتاق مهمون که ایو شب تصمیم گرفت اونجا بخابه که من اذیت نشم چون دیشب موقه
خواب با تکون خوردناش چن بار از خواب بیدارم کرد
دیدم در اتاق بازه یه نگا انداختم دیدم خانوم داره خواب هفت اسمونو میبینه
ناخداگاه یه لبخند بهش زدمو از پله ها رفتم پایین سمت اشپزخونه ماگمو پر کردم
.یه چندتا تیکه یخ داخلش انداختم و از آشپزخونه بیرون اومدم دلم نمیخواست برگردم اتاق. درِ رو باز کردم و رفتم تو حیاط
هوا خنک بود و یه نسیم آروم لابهلای موهام میپیچید. یه جرعه از آبم خوردم و آروم دور عمارت راه افتادم.
سعی میکردم به چیزای دیگه فکر کنم، ولی حرف بابا ولکنم نبود.
«شرکت داره افت میکنه...»
همین یه جمله کافی بود که ذهنم به هزار تا فکر بره. هرچی بیشتر قدم میزدم، بیشتر غرق فکر میشدم.
نمیدونم چند دور دور عمارت راه رفتم، فقط حس گرفتگی تو پام احساس کردن و خستگی توی کل بدنم پیچید،
شاید این خستگی باعث شه خابم ببره
آروم وارد عمارت شدم و رفتم بالا. ماگم رو روی میز کنار تختم گذاشتم، خودمو انداختم روی تخت و پتو رو تا روی شونههام کشیدم.
در حالی که هنوز به حرف بابا فکر میکردم...
پلکهام کمکم سنگین شدن...
همهچی جلوی چشمام تار شد...
و بعد...
سیاهی.
ویو کایا:
ساعتها گذشت و من بدون اینکه متوجه بشم، درگیر کار شده بودم. گزارشها، تماسها و مشکلات شرکت یکی بعد از دیگری بررسی میشدن.
تا ظهر حتی متوجه گذر زمان نشدم.
فقط وقتی صدای شکمم یادآوری کرد که از صبح چیزی نخوردم، از پشت میز بلند شدم.
یه غذای ساده خوردم و دوباره برگشتم سراغ کار.
نمیخواستم ذهنم سمت حرفهای پدرم بره.
هرچی بیشتر مشغول کار میشدم، کمتر به اون موضوع فکر میکردم.
بعدازظهر هم مثل صبح گذشت.
وقتی آخرین پرونده رو بررسی کردم، هوا کمکم تاریک شده بود.
گوشیمو برداشتم و چند پیام کاری رو جواب دادم چن لحظه بعد صدای جک اومد
جک: آقای کیم، آقای پارک برگشتن.
از اتاق بیرون اومدم و به سمت حیاط رفتم
همین که رسیدم، لئو رو دیدم.
لئو تا منو دید پرید بغلم منم بغلش کردم و بعد چن دقیقه از بغلم بیرون اومد
حری:پس من اینجا پشمم
پاشدمو دستم رو رو شونش زدم
کایا: باشه سلام آقای پارک خوش اومدمم
حری: باشه نخاستیم بهمون توجه کنی حیف که کار دارم وگرنه می موندم جوابتو میدادم
کایا جوابتو بزار برا بعد فعلا برو به کارت برس . با لئو رفتیم داخل ظرف غذاشو براش پر کردم و با اشاره دستم شروع کرد به غذا خوردن
یکم همونجا موندم و نگاش کردم بعد یه دستی رو سرش کشیدمو رفتم سمت اوتاق لباسمو عوض کردمو خوابیدم.. وو سیاهی
..........
اسلاید دو تا پنج عمارت مین
سه تای دیگه هم اتاق لیا
....................................🍁 اینم از پارت سه اصل ماجرا از پارت چهار شروع میشه منتظر بمونید و حمایتکنید... بدوونید که کامتاتون خیلی برام عزیزه بوس بهتون بایی😘👋🏻
- ۴.۵k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط