شب بود...

شب بود...
یه عده کنار عشقشون بودن...

یه عده هم داشتتن با عشقشون حرف می زدن...

منم پتوم و کشیدم رو سرم

بغضمو قورت دادم و چشمامو بستم و گفتم: به درک که
دیدگاه ها (۱)

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 208♡⁠。⁠)⁩با آرا...

بیشتر گل و گیاه بلدم تا چیزای دیگه

The unwanted Roommate ویو جئون جونگ کوک: از امروز که وارد شر...

سرنوشت(ویو من)اون شب اصلاً نتونستم بخوابم...هر بار چشمامو می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط