یکی تعریف می‌کرد وقتی از نماز جماعت

یکی تعریف می‌کرد وقتی از نماز جماعت
صبح بر می‌گشتم جماعتی را دیدم که
بزور قصد سوار کردن گاو نری را در
ماشین داشتند.
گاو مقاومت می‌کرد و حاضر نبود
سوار ماشین بشود، من رفتم دستی
به پیشانی گاو کشیدم؛
گاو مطیع شد و سوار شد.
من مغرور شدم و پیش خودم گفتم؛
«این از برکت نماز صبح است.»
وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم گریه
و زاری می‌کند، علت را که جویا شدم
گفت گاومان را دزدیدند...
گاو مرا شناخته بود
ولی من او را نشناختم🔻
دیدگاه ها (۳)

دیده شده دخترایی که تو دوره دوستی برای رفتن به خونه مادربزرگ...

ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺎورﺗﻮن ﻧﺸﻪ ﺑﻪ دﺧﺘﺮه ﻣﯿﮕﻢ ﺑﺮو از ﺑﺎزار تلگرام رو ﺑﮕﯿﺮ ﻧ...

میان ترم نگیر استاد !ولی اگه گرفتی بذار تقلب کنیم !چون اگه ن...

تست هووووووووش😝 هرکی جواب نده باهاش قهر میکنم 😜 یک معمای خیل...

#part_5#پایان_خوش_داستان_من که بابام رو دیدم شروع کرد داد زد...

🏠پسر همسایه🏠 🪐P3🪐ویو ا.ت فرداصبح از خواب بلند شدم...

spanish girl:30

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط