«من عاشق یه مافیا شدم....»
«من عاشق یه مافیا شدم....»
part-6
سریع بغلش کردم و گفتم .....
وانی:شما کی اومدین
پدر وانی:مهم نیست من کی اومدم سی-جون کجاست؟؟؟
که اشک از چشمام سرازیر شد
پدر وانی:دخترم سی-جون خوبه چرا گریه میکنی ....
که یهو این یارو شیشه ماشین رو پایین داد و گفت .......
جونگکوک: پدر زن عزیزم نگران اون نباشد حاش خوبه
پدر وانی: پدر زن ؟؟؟؟
جونگکوک: بله جناب دختر شما بزودی همسر من میشه
پدر وانی: تو خواب ببینی ....
جونگکوک: اگه اینطوری پیش بره من جون شمارو تضمین نمیکنم .....
که سریع گفتم ....
وانی: حق نداری کاری به پدرم داشته باشی
جونگکوک: پوزخند
و شیشه رو داد بالا و رفت و من روی زمین افتادم و بیهوش شدم ...
ویو نویسنده٬
وانی بیهوش شد و پدرش اون رو به خونه برد و روی مبل گذاشت .....
ویو جونگکوک*
اهههههه، امروز مال من میشد پس فردا ترتیب عروسی رو میدم .....توی این فکر ها بودم که یکی در زد .....
جونگکوک: بیا تو ( با لحن سرد)
و دختر عموی جونگکوک (میا) وارد شد...
تو ذهنم گفتم ....
جونگکوک: باز این یجوری لباس پوشیده که انگار......... هههههه
جونگکوک: چی میخوای؟؟؟؟
که یهو خودش رو چسبوند بهم و گفت....
میا: جونگکوک من چی میخوام خودت بهتر میدونی ....
جونگکوک: پوزخند
و بعد دستم رو دور کمرش گذاشتم و فکر کرد که موفق شده که یهو روی زمین پرتش کردم و جیغ زد که مادر و خواهرم وارد اتاق شدن .....
مادر جونگکوک : چیکار میکنی ؟؟؟
جونگکوک: به ارزوش رسوندمش
بعد خندید که یهو میا گفت ......
امیدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی:
۶لایک
۱۰کامنت
۴ بازنشر
part-6
سریع بغلش کردم و گفتم .....
وانی:شما کی اومدین
پدر وانی:مهم نیست من کی اومدم سی-جون کجاست؟؟؟
که اشک از چشمام سرازیر شد
پدر وانی:دخترم سی-جون خوبه چرا گریه میکنی ....
که یهو این یارو شیشه ماشین رو پایین داد و گفت .......
جونگکوک: پدر زن عزیزم نگران اون نباشد حاش خوبه
پدر وانی: پدر زن ؟؟؟؟
جونگکوک: بله جناب دختر شما بزودی همسر من میشه
پدر وانی: تو خواب ببینی ....
جونگکوک: اگه اینطوری پیش بره من جون شمارو تضمین نمیکنم .....
که سریع گفتم ....
وانی: حق نداری کاری به پدرم داشته باشی
جونگکوک: پوزخند
و شیشه رو داد بالا و رفت و من روی زمین افتادم و بیهوش شدم ...
ویو نویسنده٬
وانی بیهوش شد و پدرش اون رو به خونه برد و روی مبل گذاشت .....
ویو جونگکوک*
اهههههه، امروز مال من میشد پس فردا ترتیب عروسی رو میدم .....توی این فکر ها بودم که یکی در زد .....
جونگکوک: بیا تو ( با لحن سرد)
و دختر عموی جونگکوک (میا) وارد شد...
تو ذهنم گفتم ....
جونگکوک: باز این یجوری لباس پوشیده که انگار......... هههههه
جونگکوک: چی میخوای؟؟؟؟
که یهو خودش رو چسبوند بهم و گفت....
میا: جونگکوک من چی میخوام خودت بهتر میدونی ....
جونگکوک: پوزخند
و بعد دستم رو دور کمرش گذاشتم و فکر کرد که موفق شده که یهو روی زمین پرتش کردم و جیغ زد که مادر و خواهرم وارد اتاق شدن .....
مادر جونگکوک : چیکار میکنی ؟؟؟
جونگکوک: به ارزوش رسوندمش
بعد خندید که یهو میا گفت ......
امیدوارم که خوشتون بیاد💜
قشنگا گزارش نکنید💜
منم دارم زحمت میکشم💜
شرایط پارت بعدی:
۶لایک
۱۰کامنت
۴ بازنشر
- ۶۵۳
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط