spy family
spy× family
فصل ۳ پارت۴۵
هیروشی: شاید ناراحت بشی....ولی......
خیلی دوست دارم......
آسامی از روی هیروشی بلند میشه: چی ؟؟؟
هیروشی: نه..نه هیچی.....
آسامی: من شنیدم چی گفتی
هیروشی: تو دیونه شده بودی.
آسامی: حرفات دروغ بود؟(با داد)
خدمتکار ها میریزن طبقه بالا
هیروشی: گمشین برین پایین(با داد)
هیروشی: نه.... دروغ نبود.
آسامی: چرا با من بازی میکنی...
روی دو زانو افتاده و داره گریه میکنه.
هیروشی : نه نه نه
هیروشی میدوئه سمت آسامی و اون رو میبوسه
ویو هیروشی:
نمیدونم.....از اون روزی که فهمیدم دارم میمیرم..به تنها کسی که فکر میکردم آسامی بود ... هر لحظه و هر ساعت و هر ثانیه به این فکر میکنم که . آسامی....من دیگه نمیتونم اون رو ببینم؟
آسامی هیروشی رو هل میده: تو دیونه شدی...
هیروشی: اره..... من دیونه شدم.... همینطور که تو چند دقیقه پیش دیونه شدی
و دوباره آسامی رو میبوسه
آسامی هم بله......
یهو دوباره هیروشی رو هل میده:
هی خدمتکارات دارن مارو سوک میزنن.....
هیروشی میخنده: نگران اینی؟
هیروشی: همین الان کلا از عمارت گورتون رو گم کنید (با داد)
آسامی: زیاد خشن نیستی؟
هیروشی: اینطور فکر نمیکنم.
(خودتون صحنه هارو تصور کنید شرمم میاد 👩🏻🦲💔)
و بله👩🏻🦲 صبح میشه و این دو عدد شاسگول مشنگ.....یادشون رفته قبل اومدن خانواده هیروشی لباس بپوشند 👩🏻🦲💔🫵🏻
آسامی و هیروشی رو تختن(ای خدا حیا کجاست 🧑🏿🚀)
یهو صدای در میاد(بسمالله الرحمن الرحیم الحمدلله)
هیروشی یه لحظه بلند میشه...
چشماشو میمالونه و به ساعت نگاه میکنه.
ساعت: ۸ و۴۶ دقیقه صبحه☺️
آسامی هم مثل خرس گریزلی تو خواب نازه
هیروشی: آسامی بلند شو بدو
آسامی: ها ها چیشده؟ تو کی هستی؟
هیروشی سریع بلند میشه و لباس میپوشه: مادر پدرم اومدن....
آسامی: وای نه.....
آسامی داره لباس میپوشه که ....
فصل ۳ پارت۴۵
هیروشی: شاید ناراحت بشی....ولی......
خیلی دوست دارم......
آسامی از روی هیروشی بلند میشه: چی ؟؟؟
هیروشی: نه..نه هیچی.....
آسامی: من شنیدم چی گفتی
هیروشی: تو دیونه شده بودی.
آسامی: حرفات دروغ بود؟(با داد)
خدمتکار ها میریزن طبقه بالا
هیروشی: گمشین برین پایین(با داد)
هیروشی: نه.... دروغ نبود.
آسامی: چرا با من بازی میکنی...
روی دو زانو افتاده و داره گریه میکنه.
هیروشی : نه نه نه
هیروشی میدوئه سمت آسامی و اون رو میبوسه
ویو هیروشی:
نمیدونم.....از اون روزی که فهمیدم دارم میمیرم..به تنها کسی که فکر میکردم آسامی بود ... هر لحظه و هر ساعت و هر ثانیه به این فکر میکنم که . آسامی....من دیگه نمیتونم اون رو ببینم؟
آسامی هیروشی رو هل میده: تو دیونه شدی...
هیروشی: اره..... من دیونه شدم.... همینطور که تو چند دقیقه پیش دیونه شدی
و دوباره آسامی رو میبوسه
آسامی هم بله......
یهو دوباره هیروشی رو هل میده:
هی خدمتکارات دارن مارو سوک میزنن.....
هیروشی میخنده: نگران اینی؟
هیروشی: همین الان کلا از عمارت گورتون رو گم کنید (با داد)
آسامی: زیاد خشن نیستی؟
هیروشی: اینطور فکر نمیکنم.
(خودتون صحنه هارو تصور کنید شرمم میاد 👩🏻🦲💔)
و بله👩🏻🦲 صبح میشه و این دو عدد شاسگول مشنگ.....یادشون رفته قبل اومدن خانواده هیروشی لباس بپوشند 👩🏻🦲💔🫵🏻
آسامی و هیروشی رو تختن(ای خدا حیا کجاست 🧑🏿🚀)
یهو صدای در میاد(بسمالله الرحمن الرحیم الحمدلله)
هیروشی یه لحظه بلند میشه...
چشماشو میمالونه و به ساعت نگاه میکنه.
ساعت: ۸ و۴۶ دقیقه صبحه☺️
آسامی هم مثل خرس گریزلی تو خواب نازه
هیروشی: آسامی بلند شو بدو
آسامی: ها ها چیشده؟ تو کی هستی؟
هیروشی سریع بلند میشه و لباس میپوشه: مادر پدرم اومدن....
آسامی: وای نه.....
آسامی داره لباس میپوشه که ....
- ۲.۳k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط