حصار گل سرخ
حصار گل سرخ
قسمت شانزدهم
جیمین دنبال هانیز دوید.وقتی رسید جلوش دستشو روی شونش گذاشت و با ته مونده خندش گفت:باشه باشه ببخشید.ولی الان دیگه باید برگردی.مدت زیادی اینجا بودی.
هانیز:خب بگو از کجا باید بریم،راهبلد؟
دست هانیز رو گرفت و کشید و دوید:فعلا بدو تا برسیم.
به یه جای خلوت که رسیدیم،یه بشکن زد و تو هوا شناور شدیم.قبل ازینکه از ساختمونا بالاتر بریم گفت نفس بگیرم.
نفس گرفتم و از شهر رفتیم بالاتر تا وقتی که اسمون شهر تبدیل به دریا شد و ما توی اون دریا بودیم.حدودا سی و پنج ثانیه گذشته بود که نفسم برید و در حالی قرار داشتم که اگر بیشتر نفسمو نگه میداشتم رنگم کبود میشد.دستمو از دستش کشیدم و هردو دستمو محکم روی دهنم گذاشتم و سعی کردم با پاهام حتی شده یه ذره،برم بالا.
__
جیمین چشماش رو باز کرد،مرجان رو از صورت هانیز جدا کرد و در اغوش گرفتش و به سمت جایی که توی رویا بودن رفت.
هانیز در حالت بیهوشی هم دستاش روی دهنش بود.جیمین منتظر موند تا بهش نفس بده.
___
+دستاتو بردار!
سرمو محکم به دو طرف تکون دادم«نه!»
نمیخواستم دوباره اون اتفاق بیوفته.حاضر بودم خفه بشم ولی دوباره تنفس نده بهم.
وقتی دید کوتاه نمیام دستشو دور کمرم انداخت و شبیه وقتی که بچه میزنی زیر بغلت،منو گرفت و به سمت سطح شنا کرد.همچنان دستام روی دهنم بود. تا چند ثانیه دیگه دهنم باز میشه و نفس میکشم و کلی اب میره تو ریهام.داشتم اختیار نفسمو از دست میدادم.هر ان ممکن بود کاملا غریزی و غیرارادی دهنمو باز کنم و کلی اب بره تو دهنم.با سرعتی که خودمم فکرشو نمیکردم،از حلقه دستش پریدم بیرون،وقتی برگشت سمتم و نگاهم کرد،یه دستمو پشت سرش و دیگری رو جای خط فَکش گذاشتم و بدون مکث فقط به هوایی که لازم داشتم فکر کردم.نمیتونستم بهش نگاه کنم.خجالت نمیذاشت.
___
همزمان جیمین هم به هانیز نزدیک شد که هانیز بیدار شد و نفس گرفت.
___
قسمت شانزدهم
جیمین دنبال هانیز دوید.وقتی رسید جلوش دستشو روی شونش گذاشت و با ته مونده خندش گفت:باشه باشه ببخشید.ولی الان دیگه باید برگردی.مدت زیادی اینجا بودی.
هانیز:خب بگو از کجا باید بریم،راهبلد؟
دست هانیز رو گرفت و کشید و دوید:فعلا بدو تا برسیم.
به یه جای خلوت که رسیدیم،یه بشکن زد و تو هوا شناور شدیم.قبل ازینکه از ساختمونا بالاتر بریم گفت نفس بگیرم.
نفس گرفتم و از شهر رفتیم بالاتر تا وقتی که اسمون شهر تبدیل به دریا شد و ما توی اون دریا بودیم.حدودا سی و پنج ثانیه گذشته بود که نفسم برید و در حالی قرار داشتم که اگر بیشتر نفسمو نگه میداشتم رنگم کبود میشد.دستمو از دستش کشیدم و هردو دستمو محکم روی دهنم گذاشتم و سعی کردم با پاهام حتی شده یه ذره،برم بالا.
__
جیمین چشماش رو باز کرد،مرجان رو از صورت هانیز جدا کرد و در اغوش گرفتش و به سمت جایی که توی رویا بودن رفت.
هانیز در حالت بیهوشی هم دستاش روی دهنش بود.جیمین منتظر موند تا بهش نفس بده.
___
+دستاتو بردار!
سرمو محکم به دو طرف تکون دادم«نه!»
نمیخواستم دوباره اون اتفاق بیوفته.حاضر بودم خفه بشم ولی دوباره تنفس نده بهم.
وقتی دید کوتاه نمیام دستشو دور کمرم انداخت و شبیه وقتی که بچه میزنی زیر بغلت،منو گرفت و به سمت سطح شنا کرد.همچنان دستام روی دهنم بود. تا چند ثانیه دیگه دهنم باز میشه و نفس میکشم و کلی اب میره تو ریهام.داشتم اختیار نفسمو از دست میدادم.هر ان ممکن بود کاملا غریزی و غیرارادی دهنمو باز کنم و کلی اب بره تو دهنم.با سرعتی که خودمم فکرشو نمیکردم،از حلقه دستش پریدم بیرون،وقتی برگشت سمتم و نگاهم کرد،یه دستمو پشت سرش و دیگری رو جای خط فَکش گذاشتم و بدون مکث فقط به هوایی که لازم داشتم فکر کردم.نمیتونستم بهش نگاه کنم.خجالت نمیذاشت.
___
همزمان جیمین هم به هانیز نزدیک شد که هانیز بیدار شد و نفس گرفت.
___
- ۹۶
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط