پارت
پارت ۱۸
اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده و حال خوشایندی ندارد، داشت تلاشش را میکرد تا جلوی ارتش و جیرایا و سوناده را بگیرد تا نیایند اینطرف. هنوز نتوانسته بود از پس شیسویی بر بیاید.
ایتاچی داشت زور میزد خودش را ازاد کند، قطرات گدازه ای که روی دستبند ریخته شده بود ان را شل کرده بود. میخواست برود کمک شیسویی که داشت جلوی چشم هایش پر پر میشد.
I:"پشت سرته شیسویی. بزنش. نه رفت بالا سرت."
او سعی میکرد یجوری به شیسویی کمک کند، ولی پری جلوی چشم هایش هم بخش زیادی از قدرتش را از دست داده بود و خسته شده بود.
دانزو با لگد زد توی شکم شیسویی، او هم که کم نیاورد و بعدش با قدرتش سعی کرد دانزو را له کند. کف دست هایش را نزدیک هم کرد، نیروی نامرئی ای شروع کرد به دانزو فشار اوردن:"ااااااخخخ."
صدای شکستن استخوان های دانزو توی فضا پیچید. ولی بعد محکم نیروی شیسویی را زد کنار.
D:"دیگه بسه. الان تمومش میکنم."
بعد قدرت جمع کرد توی دست هایش. زیاد و زیادتر میشد، شیسویی تعجب کرد. دانزو یک نیزه ی داغ و اتشین بزرگ توی دست هایش ساخت، نیزه ای که قدرتش واضح حس میشد. شیسویی سریع بلند شد، سعی کرد برای حرکت دانزو اماده شود. ولی ان موجود شیطان صفت نیزه را سمت شیسویی پرت نکرد، دقیقا ان را پرت کرد طرف ایتاچی.
●
کل ارتش فرشته ها متحد شدند تا بز ترسناک را بلند کنند. جیرایا و سوناده هم داشتند کمک میکردند:"خب زور بزنید. ۱، زور بزنید، ۲....۳"
و بز را از زمین بلند کردند. با اینکه تقلا میکرد ولی تسلیم نشدند. بز لعنتی مدام داشت اتش به اطراف شلیک میکرد.
فرشته ها ان را بردند بالاتر، تا جایی که نزدیک لبه ی پرتگاه رسید. بعد سوناده پرواز کرد بالا:"سفت نگهش دار جیرایا."
سوناده در ارتفاع مشخصی ثابت ماند، بعد با تمام سرعت پرواز کرد پایین و یکی از مشت های معروفش را کوبید توی سر بز. بز با مغز خاک شد کف جهنم و دره لرزید، کمی از صخره ها فرو ریخت.
J:"دمت گرم. حالا بزنید بریم."
همه راه افتادند توی صحنه ی نبردی که شیسویی و دانزو همراه ایتاچی بودند. دود همه جا را پر کرده بود و با دید الهی فقط میشد تا فاصله ی محدودی را دید.
ولی وقتی از بین آن همه ابر سیاه رد شدند، جیرایا و سوناده ارزو کردند که کاش این صحنه را نمیدیدند.
شیسویی جلوی صندلی ایتاچی ایستاده بود و بنظر میرسید خودش را سپر او کرده، بال های بلوری اش سوخته بودند و هر جایی از پوستش زخم و کبودی دیده میشد. نیزه ی آتشین بزرگی از وسط سینه اش رد شده بود.
بعد از اینکه شیسویی روی زانو هایش افتاد و بعد روی زمین دراز کشید، داد ایتاچی گوش های همه را خراشید. دستش را محکم از توی دستبند کشید بیرون:"تو باهاش چیکار کردی؟!"
و با همان صندلی حمله کرد به دانزو، محکم با ان تکه فلز کوبید وسط سر او. دانزوهم که کل انرژی اش را برای ان نیزه هدر داده بود، بالاخره به تپه ای از خاکستر تبدیل شد.
سوناده، جیرایا و ایتاچی دویدند سمت شیسویی. ایتاچی دوباره سر او را گذاشت روی پایش سعی کرد مطمئن شود که او زنده است. اشک جلوی چشم هایش را گرفته بود:"نه پاشو شیسویی، پاشو."
بغض گلویش را گرفته بود. سوناده سریع زانو زد تا جادوی پزشکی را امتحان کند. توانست نیزه را ناپدید کند، ولی سوراخی که توسط ان توی سینه ی شیسویی بود را نتوانست درمان کند.
خودش هم با اشک تکیه داد به جیرایا:"متاسفم. اون از بین رفته."
●
دنیا دور ایتاچی خراب شد. بدن بی جان پری شادی اش را توی بغلش گرفت. نه صدایی از گلویش بیرون میامد، نه چشم هایش به جز تاریکی چیز دیگری میدیدند. حس کرد قلبش بیش از حد در سینه اش سنگینی میکند، بیشتر از بار غم یک دنیا.
صورتش را در شانه ی شیسویی فرو کرد و بعد به خدا التماس کرد:"خدایا، اگه واقعا اونجایی، اگه صدامو میشنوی و همه چیزو دیدی، خواهش میکنم اونو بهم برگردون. هر چیزی دارم ازم بگیر فقط بهم برش گردون."
اوضاع خوب نبود. دانزو میدانست که از شیسویی کتک خورده و حال خوشایندی ندارد، داشت تلاشش را میکرد تا جلوی ارتش و جیرایا و سوناده را بگیرد تا نیایند اینطرف. هنوز نتوانسته بود از پس شیسویی بر بیاید.
ایتاچی داشت زور میزد خودش را ازاد کند، قطرات گدازه ای که روی دستبند ریخته شده بود ان را شل کرده بود. میخواست برود کمک شیسویی که داشت جلوی چشم هایش پر پر میشد.
I:"پشت سرته شیسویی. بزنش. نه رفت بالا سرت."
او سعی میکرد یجوری به شیسویی کمک کند، ولی پری جلوی چشم هایش هم بخش زیادی از قدرتش را از دست داده بود و خسته شده بود.
دانزو با لگد زد توی شکم شیسویی، او هم که کم نیاورد و بعدش با قدرتش سعی کرد دانزو را له کند. کف دست هایش را نزدیک هم کرد، نیروی نامرئی ای شروع کرد به دانزو فشار اوردن:"ااااااخخخ."
صدای شکستن استخوان های دانزو توی فضا پیچید. ولی بعد محکم نیروی شیسویی را زد کنار.
D:"دیگه بسه. الان تمومش میکنم."
بعد قدرت جمع کرد توی دست هایش. زیاد و زیادتر میشد، شیسویی تعجب کرد. دانزو یک نیزه ی داغ و اتشین بزرگ توی دست هایش ساخت، نیزه ای که قدرتش واضح حس میشد. شیسویی سریع بلند شد، سعی کرد برای حرکت دانزو اماده شود. ولی ان موجود شیطان صفت نیزه را سمت شیسویی پرت نکرد، دقیقا ان را پرت کرد طرف ایتاچی.
●
کل ارتش فرشته ها متحد شدند تا بز ترسناک را بلند کنند. جیرایا و سوناده هم داشتند کمک میکردند:"خب زور بزنید. ۱، زور بزنید، ۲....۳"
و بز را از زمین بلند کردند. با اینکه تقلا میکرد ولی تسلیم نشدند. بز لعنتی مدام داشت اتش به اطراف شلیک میکرد.
فرشته ها ان را بردند بالاتر، تا جایی که نزدیک لبه ی پرتگاه رسید. بعد سوناده پرواز کرد بالا:"سفت نگهش دار جیرایا."
سوناده در ارتفاع مشخصی ثابت ماند، بعد با تمام سرعت پرواز کرد پایین و یکی از مشت های معروفش را کوبید توی سر بز. بز با مغز خاک شد کف جهنم و دره لرزید، کمی از صخره ها فرو ریخت.
J:"دمت گرم. حالا بزنید بریم."
همه راه افتادند توی صحنه ی نبردی که شیسویی و دانزو همراه ایتاچی بودند. دود همه جا را پر کرده بود و با دید الهی فقط میشد تا فاصله ی محدودی را دید.
ولی وقتی از بین آن همه ابر سیاه رد شدند، جیرایا و سوناده ارزو کردند که کاش این صحنه را نمیدیدند.
شیسویی جلوی صندلی ایتاچی ایستاده بود و بنظر میرسید خودش را سپر او کرده، بال های بلوری اش سوخته بودند و هر جایی از پوستش زخم و کبودی دیده میشد. نیزه ی آتشین بزرگی از وسط سینه اش رد شده بود.
بعد از اینکه شیسویی روی زانو هایش افتاد و بعد روی زمین دراز کشید، داد ایتاچی گوش های همه را خراشید. دستش را محکم از توی دستبند کشید بیرون:"تو باهاش چیکار کردی؟!"
و با همان صندلی حمله کرد به دانزو، محکم با ان تکه فلز کوبید وسط سر او. دانزوهم که کل انرژی اش را برای ان نیزه هدر داده بود، بالاخره به تپه ای از خاکستر تبدیل شد.
سوناده، جیرایا و ایتاچی دویدند سمت شیسویی. ایتاچی دوباره سر او را گذاشت روی پایش سعی کرد مطمئن شود که او زنده است. اشک جلوی چشم هایش را گرفته بود:"نه پاشو شیسویی، پاشو."
بغض گلویش را گرفته بود. سوناده سریع زانو زد تا جادوی پزشکی را امتحان کند. توانست نیزه را ناپدید کند، ولی سوراخی که توسط ان توی سینه ی شیسویی بود را نتوانست درمان کند.
خودش هم با اشک تکیه داد به جیرایا:"متاسفم. اون از بین رفته."
●
دنیا دور ایتاچی خراب شد. بدن بی جان پری شادی اش را توی بغلش گرفت. نه صدایی از گلویش بیرون میامد، نه چشم هایش به جز تاریکی چیز دیگری میدیدند. حس کرد قلبش بیش از حد در سینه اش سنگینی میکند، بیشتر از بار غم یک دنیا.
صورتش را در شانه ی شیسویی فرو کرد و بعد به خدا التماس کرد:"خدایا، اگه واقعا اونجایی، اگه صدامو میشنوی و همه چیزو دیدی، خواهش میکنم اونو بهم برگردون. هر چیزی دارم ازم بگیر فقط بهم برش گردون."
- ۲۱۵
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط